X
تبلیغات
سالهای سوخته
دوستان کتاب روزگار سوخته در انتظار مجوز از وزارت ارشاد است .

در صورت اخذ مجوز و چاپ در همین وب لاگ اطلاع رسانی خواهد شد .

یا حق

نظر دهی در پست پایین میباشد .

+ نوشته شده در شنبه سی ام دی 1391ساعت 10 بعد از ظهر توسط مسعود


تو پستهای گذشته از منوچهر نگفتم ولی در کتاب همه چی رو نوشتم و حالا فقط یک کوچولو از منوچهر میگم ک

منوچهر یک مقدار مشکل ذهنی داشت ولی برای من یه انسان کامل بحساب می اومد و خیلی در دوران بچگی با هم خوب بودیم و به کمک پدر بزرگم تونسته بود قرآن ؛ زبان ، نوشتن و خواندن و .... یاد بگیره .

دیگه نمی خواستم تو وب لاگ بنویسم ولی 2300 تا نظر خصوصی برام اومده بود که بنویسم و منم بخاطر این دوستان چند صفحه گذاشتم تو وب .

خواهشا سایت تبیان و امثال این سایت نوشته هامو ندزدن چون راضی نیستم .

آقا منوچهر داوطلبانه  رفته بود مسجد محل  که اونجا کسی را پیدا کنه که ببرنش جبهه ،  گفته بودند تو جات جبهه نیست و آقا منوچهر گفته بود شاید ظاهرم نشان میده که  بیمارم ولی روحم کامله و من می تونم بنویسم و بخوانم و حتی می تونم انگلیسی حرف بزنم و همه لذت برده بودند از این همه استعداد و آقا منوچهر زود تر از ما راهی جبهه شده بود .

از غیرت آقا منوچهر خوشم اومده بود چون وطن براش مهم تر جونش بود .

موقع رفتن  آقا منوچهر رفتیم بدرقه اش کردیم و آقا منوچهر تو لباس بسیجی خیلی زیبا شده بود و پدرش التماسش می کرد  که منوچهر تو رو خدا جبهه نرو .

پدرش التماس می کرد و آقا منوچهر هم می خندید و ناز می کرد و خیلی برام جالب بود این صحنه و دوست داشتم ببینیم آخرش کی پیروز میشه .

بابای آقا منوچهر می گفت بیا پایین بهت پول بدم و آقا منوچهر گفت چقدر ؟

گفت 1000 تومن .

آقا منوچهر گفت کمه خودم دارم .

باباش گفت 5000 تومن خوبه بدم بهت ؟

گفت کمه خودم بیشترشو دارم و پول به دردم نمی خوره این دم آخر و خودم پول دارم .

باباش گفت برات موتور گازی می خورم نرو ؟

آقا منوچهر گفت موتور دنده ای هم بخری پیاده نمیشم .

باباش گفت تو نرو جبهه ؛ مادرت را می فرستم یه دختر خوب واست پیدا کنه .

آقا منوچهر می خندید و می گفت من زن نمی خوام فقط می خوام برم جبهه و اگه میایی بیا بریم الان اتوبوس میره .

خیلی آقا منوچهر زیبا می خندید و دم آخری منو بوسید و گفت مسعود هیچ وقت فراموشت نمی کنم و خیلی دوستت دارم و پدر بزرگمم اومده بود بدرقه اش و پدر بزرگمو بوسید و بغلش کرد و گفت تا عمر دارم فراموشت نمی کنم و شما به من زندگی کردن آموختید .

بابای آقا منوچهر اشک می ریخت و اتوبوس راهی شد که بره .

وقتی که آقا منوچهر را راهی جبهه کردیم  با بچه ها رفتیم کارخانه و موضوع را به اوستا گفتم و گفت مشکلی نداره برید و می دونم مثل یک چشم به هم زدن بر می گردید و یکی از کارگرهای ماهر را سرپرست انتخاب کردم و گفتم در نبود من مراقب کارگرای دیگه باش و اوستا هم از تصمیم ما برای رفتن خیلی خوشحال بود و دوست داشت که تکلیف خدمتم هر چه زود تر مشخص بشه و بهمون گفت ایولا به غیرتتون که دارید می رید و وطن مهم تر از جونه یک انسانه و مثل ناموس می مونه .

خودمون را معرفی کردیم برای رفتن به خدمت و توی اولین اعزام باید می رفتیم و تو روزهای باقیمانده باید کارای کارخانه را رو به راه می کردم .

رفتم یه سر جنوب شهر و از دور حال خانواده ی عباس را پرسیدم از بچه محل هاشون و گفتند اوضاعشون خوبه ولی چون دو سال باید می رفتم یه مقدار پولی گذاشتم تو پاکتی و رهگذری داشت رد  میشد دادم گفتم این پاکت را بده به اون خونه و سریع خودم از محله دور شدم تا منو نبینه .

یه سر به پرورشگاه زدم و برای بچه ها یه سری کادو گرفته بودم دادم بهشون و یه مقدار پول نقد که تا این دو سال کمبودی حس نکنند .

کاری نداشتم دیگه تو این شهر و باید می رفتم دینم را به وطنم ادا می کردم .

از همه ی خانواده حلالیت طلبیدم و به بچه های حسام گفتم  که مبادا مادرتون را اذیت کنید و کمکش کنید تو کارای خونه تا من برکردم .

به بچه های خودم هم گفتم   درسته بچه های حسام از پشت و خون ما نیستند و ما یک انسانیم ، مبادا دلشان را بشکونید و بی پدری را به رخشان بکشید و پدر احسان و ایلیا یک مرد بود ، مردی که واژه ی مرد را رو سفید کرد و مثل داداش هواشون را داشته باشید و مثل یک هم خون باهاشون رفتار کنید تا دلشون نشکنه و همیشه بهشون محبت کنید و دل شکستن خیلی بده و دوست دارم مردم دار باشید و بچه های حسام را دست تو سپردم کیا پسرم و مبادا تو دبستان کسی اذیتش کنه و مثل داداش پشتش باش و پسرمم گفت چشم .

احسان را صدا کردم و پیش خودم و کیا و گفتم با هم دست بدید و شما دو تا برادر هستید و همیشه پشت هم باشید و آنها هم گفتند چشم .

خیالم راحت شد از طرف بچه هام و می دونستم با خیال راحت تر می تونم خدمت کنم و این طوری رفتنم هم راحت تر بود .

رفتم پیش داداش رضا و گفتم اگه زنده موندم و برگشتم که هیچ چی و اگه مردم و شهید شدم ؛ مردونگی را در حقم تمام کن و بالا سر زن و بچه های من و حسام باش ؛ ملک و املاکی هم دارم که سندش بنام صبا است که بفروشش تا خانواده ام در رفاه کامل تر باشند ؛ داداش رضا گفت مسعود تو به درد شهادت نمی خوری و مطمئنم می ری و سالم بر می گردی ولی اگه شهید شدی باشه خیالت راحت .

از خواهرام حلالیت طلبیدم و به آبجی کوچیکه گفتم تو باید ماه بعد بری  واسه تحصیل خارج کشور و من نیستم که بدرقه ات کنم ولی اونجا به دوستانم سفارشتو کردم و کمکت می کنند و دیدی به آرزوت رسیدی ؟

آبجی کوچیکه خیلی خوشحال بود و من از اون خوشجال تر بودم چون به آرزوی خواهرم جامعه ی عمل پوشاندم .

موقع اعزام خیلی دل کندن برام سخت بود ولی باید این دوره از زندگیمم تو جبهه می گذشت .

خیلی ها اومدن بد رقه ام و با هیچ کدومشون خداحافظی نکردم و فقط گفتم به امید دیدار .

سوار اتوبوس شدیم که بریم  آموزش ببینیم .

اولین دقایق حرکت اتوبوس ترس و دلهره ی عجیبی وجودمو فرا گرفته بود ولی یک صدای لطیف و غیر قابل باور شنیدم که حس آرامشی به من داد و گفت برای سلامتی  رزمندگان اسلام صلوات .

احساس می کنم یک تولد در راه است .

تو راه داشتیم حسابی  با بچه ها شوخی می کردیم ،  سربازای دیگه از این روحیه ما لذت می  بردند و من می گفتم اگه کنترات بدن به من جنگو زود تموم می کنم .

تو راه یه آقای محترم که سنش بالاتر از ما بود از این همه صفای ما خوشش اومد و سر صحبت را با من باز کرد و آدم شوخی بود اونم مثل من ؛  گفت جنگ و جبهه را دیدی ؟

گفتم نه اولین بارمه میام .

ولی گفت من چند سال تو جبهه هستم و درد و دل باهام کرد و خیلی با هم دوست شدیم .

انسان خالصی بود و با صفای کامل روح .

اسمش مصطفی بود .

بهش گفتم بهت حاج مصطفی بیشتر میاد ولی من همون داش مصطفی صدات کنم اشکالی نداره ؟

گفت نه داش مسعود .

 خیلی با هم تو راه صمیمی شدیم و من هم خیلی باهاش زود پسر خاله شده بودم و داش مصطفی هم خیلی از اخلاقم خوشش اومده بود  .

رسیدیم  منطقه آموزشی و داش مصطفی گفت فعلا داش مسعود میرم  جایی ولی زود میام سراغت و منم گفتم باشه داداش .

از اتوبوس پیاده نشده یه درجه دار به ما بشین پاشو داد و گفتم من این کارو نمی کنم و درجه داره گفت اینجا منطقه نظامیه و حرف حرفه منه .

گفتم ببین هر کی هستی باش ،  ولی من بشین پاشو نمی رم .

من اومدم جنگ کنم و نیومدم که برای تو کلاغ پر برم .

معلوم بود خیلی از جسارت  و حاضر جوابی خوشش اومده بود گفت عزیزم اینجا قانون و اصولش اینه و باید این کار را بکنید .

سکوت سنگینی حکم فرما شده بود و دیدم داش مصطفی لباس ارتشی پوشیده و اونی که من باهاش جر و بحث کردم بهش احترام گذاشت و من یه دست تکون دادم واسه داش مصطفی و اونم دستشو تکون داد واسم .

تو دلم یه امیدی اومد که داش مصطفی رفیقمه .

داش مصطفی گفت سربازای عزیز الان که از راه رسیدید خسته اید و فقط چند دقیقه وققتون را می گیرم و بعد برید استراحت کنید .

گفت لباس ها و پوتین ها و لوازم  اولیه و پتو و صابون تحویل بگیرید و برید تو رو تخت هاتون استراحت کنید .

وقتی حرفای داش مصطفی تموم شد رفتم پیشش و گفتم داش نگفتی سرهنگی و الا این قدر باهات شوخی نمی کردم و گفت خواهش می کنم مسعود جان .

درجه داری که باهاش  جر و بحث کردم من را دید که چقدر داش مصطفی با من رفیق بود و موهای  تنش سیخ شد .

بعد اینکه داش مصطفی رفت دفترش و اون درجه داره اومد پیشم و گفت ببخشید که باهات این جوری حرف زدم و شما نسبتی با سرهنگ داری ؟

گفتم رفیقمه .

چطور ؟

گفت آخه کسی تا الان جرات نکرده بهش بگه داش مصطفی  اونم حداقل تو اینجا .

رفتم پوتین و لباسام و وسایلمو گرفتم که برم بخوابم و دوستام برام یه جای اختصاصی اونم تو طبقه ی بالا واسم نگه داشته بودند و گرفتم خوابیدم .

.........................

سروران عزیز رمان سالهای سوخته انگار با رمان من اسامی مشترکی دارند و احتمالا نظرم این است که به اسم روزگار تلخ یا روزگار سوخته تغییرش بدم .

به ناشر نسخه ی این کتاب را دادم و ویراستار داره روش کار می کنه .

تمومش کرد میره کارای مجوزشو انجام بده .

دوستانی که خواهان هستند که کتاب به دستشون برسه اطلاع بدند .

من کسانی که تو این همه سال منو تحمل کردند کمال تشکر را دارم و دست تک تکشون را می بوسم .

کسانی هم که برای من کامنت گذاشتن در این همه سال ، به تک تکشون خبر خواهم داد و افرادی هم که در لینک دوستانم هستند هم همین طور .

در پناه حق

یا حق

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم تیر 1391ساعت 0 قبل از ظهر توسط مسعود |


مراسم چهلم حسام هم رسیده بود و  چهل روز سیاه و جگر سوز هم  داشت می گذشت و مهمون زیاد اومده بود برام و همه ی کس و کار حسام و رویا اومده بودند تهران .

بعد از چهلم حسام ؛ حامد از بین ما رفت و برگشت آلمان .

همیشه لحظه به لحظه پیگیر درس های احسان بودم و دوست داشتم به جایی برسه .

دوست داشتم رویا حس آزادگی داشته باشه ؛ و نه اسیری در دست من باشه .

عید 63 نردیک بود و دوست نداشتم رخت سیاه را باز تو تن رویا ببینم و به صبا گفتم برید لباس بخرید و مشگی را از تن رویا در بیار و دوست داشتم فراموش کنه خاطرات تلخ گذشته را و خوبی ها و عشق حسام را جاودانه یاد کنه .

دوست داشتم همیشه پیروز میدان باشم عقیدم بر این بود که برای آدم های بزرگ هیچ بن بستی وجود نداره و باورم بر این بود که راهی خواهم یافت و یا راهی خواهم ساخت .

روزهای سختی را در پیش داشتم و باید خانواده ی حسام را در آسایش کامل زندگی می کردند .

با اومدن رویا تو خونه ی ما می شنیدم خیلی ها پشت سر من حرف می زدند و می گفتند پسر خوش نام محل رفته با پر روسس زن دوستش را گرفته .

در دروازه را می شد بست ولی در دهن مردم را نه .

ولی باورم بر این بود که من راه خودم را می رم و مهم ایمان و باور منه که به من میگه رویا خواهرمه و بس .

دوست نداشتم مثل مثل سالهای قبل با دعوا کارم را پیش ببرم و دهن مردمی که پشت سرم حرف می زنند را ببندم و سکوت بهترین جواب بود برای آنها .

روزها از صبح تا شب می رفتم کارگاه و کار می کردم .

ایلیا با امین خیلی جور شده بود .

احسان هم با کیا و کیانا خیلی صمیمی شده بود و همدیگه را خیلی دوست داشتند و از این خوشحال بودم که احسان دیگه غمی تو چهرش نیست .

احسان و ایلیا لب تر می کردند و هر چی می گفتند سریع براشون فراهم می کردم و دوست نداشتم حسرت به دل بمونن و فقط می گفتم عزیزم بخواه تا برات بخرم .

شب ها که خسته از سر کار می اومدم ایلیا و امین می اومدن بغلم تا باهاشون بازی کنم .

رویا با  صبا خیلی راحت تر از بقیه ی اعضای خانواده بود و رویا همیشه به صبا تو درس هاش دانشگاهیش کمک می کرد و خود رویا هم تصمیم داشت ادامه تحصیل بده .

یه روز رفتم پیش رویا و بهش گفتم تو رو جون بچه هات ار این جا بودن راضی هستی ؟

 

احساس بدی نداری ؟

گفتم بخدا نمی خوام کاری کنم که تو ، تو قفس باشی و دوست دارم  آزادانه زندگی کنی و خیال و خیال نکنی که حسام شما را به ست من سپرده تا ابد اینجا باشید و دوست دارم خودت نصمیم بگیری که کجا باشی و راحنی و رفاه تو و بچه هات برای من مهم ترین چیزه .

گفتم بهش قیمت تو بالا تر از این چیزهاست که من در اختیارت گذاشتم .

رویا گفت : به جون ایلیا راحتم و ممنونتم که به فکر مایی.

به رویا گفتم تو آزادی ازدواج کنی و هنوز جوونی ولی رویا گفت من دوست ندارم مرد دیگه ای را تو دلم راه بدم و فقط عشق حسام برای من جاودانه است و ن بی عشق حسام می میرم .

کم کم دیگه داشتیم به عید 63 نزدیک می شدیم .

بچه های خودم و حسام و برادر زاده هامو بردم بازار تا براشون لباس بخرم .

بچه های حسام رو هر چی دست می ذاشتند براشون می خریدم و کلا دوست داشتم شاد باشند و حتی یک لجظه شاد کردن بچه های حسام روح من را به اوج می برد و برای بچه های دیگه هم هر چی خواستند گرفتم .

وقتی برگشتیم کلی خرید کرده بودیم و داداش رضا گفت چرا شما زحمت کشیدید و گفتم من و تو نداریم و سالها تو زحمت منو کشیدی منم می خوام جبران کنم .

رویا هم با صبا و خانم های فامیل رفته بودند خرید و دوسصت داشتم دل غمگین و درد کشیده ی رویا را شاد کنم .

در اولین روز عید که همگی دور هم جمع بودیم و آقا جون گفت برای اینکه غم و غصه هامو را فراموش کنیم و عید را بریم یه جا که دلمون باز بشه و آقا جون گفت بریم لواسانات باغ پدر بزرگ مادری ام که واقعا بهشتی گمشده بودم برام .

چند روز اونجا موندیم و برگشتیم شمیران .

تو اوایل عید بود که دیدم محل شلوغه و دیدم چند تا از هم محلی هامون که رفته بودند جبهه شهید شده بودند .

یه تلنگری به من خورد که چرا من نباید برم و مثل ترسوها چند سال خودمو مخفی کردم مثل موش که آخرش چی ؟

مگه کشور مال اوناس که رفتند و شهید شدند و کشور مال من نیست ؟

میگن کشور مثل ناموسه آدمه و چرا من نباید از ناموسم دفاع کنم ؟

خیلی از خودم حالم بهم خورد .

منی که این همه ادعا می کردم از حسن کچل همکلاسی دوران دبستانمم هم کمتر بودم که روزهای اول جنگ رفته بود داوطلبانه جبهه و الانم شهید شده بود چیم کمتر بود >

بعد از اینکه این حس وطن دوستی در من زاده شد .

تو دل خودم گفتم بالاتر از سیاهی هم مگه رنگی هست و فوقش می میرم و شهید میشم .

ولی یه طورایی هم از مرگ می ترسیدیم ، چون حسام زن و بچه اش را به من سپرده بود.

ولی منم باید یه طورایی از این خاک مقدس دفاع می کردم و کشور واسه همه است نه فقط اونایی که رفتند جبهه و دوست داشتم من هم نقشی داشته باشم و بگم که کشورم را دوست دارم  برایت جان می دهم .

بعد از گرفتن تصمیم قطعیم برای رفتن به خدمت سربازی موضوع را با خانواده ام در میان گذاشتم و همه موافق بودند چون می رم سربازی و تو خانواده ما همه رفته بودند و منم باید می رفتم .

با زحمت هایی که طی این چند سال کار کردن کشیده بودم و پول هایی که بدست آورده بودم و همه را یا تو زمین سرمایه گذاری کرده بودم و یه مقدار زیادی را هم تو گاو صندوق کارخونه  گذاشته بودم .

پول هایم را از گاو صندوق آوردم  خونه و  تا بیست سال هم می خوردند خانواده ام پولا تموم نمیشد و اندازه ی چند سال هزینه ی خرج یه خونه را به رویا دادم و بقیه اش را هم دادم به صبا و صبا گفت اینا خیلی زیاده با این همه پول چیکار کنم ؟

گفتم هر کار دوس داری باهاشون بکن و اینا حاصل تلاش من است و دوست دارم زمانی که من نیستم احساس کمبود نکنید .

رفتم از  آدمای  محله حلالیت طلبیدم و گفتم دارم می رم سربازی و شاید شهید شدم حلالم کنید .

سعید و محمد و علی هم با من اومدند و گفتند ما هم می خواهیم بریم سربازی و اگه قراره بریم جبهه همه با هم میریم و اگه قراره شهید بشیم همه با هم شهید میشیم و تک خوری نباید بکنی .

حالا این وسط آقا منوچهر هم می خواست با ما بیاد جبهه و گفتم تو رو قر؟آن این را از من نخواه ببرمت  و هر چی تا امروز گفتی ؛ گفتم چشم ولی باید در مورد این موضوع بگم نه .

آقا منوچهر یه قرآن کوچیک جیبی از جیب پیرهنش در آورد و گفت قسم می خورم اگه منو نبری به این قرآن قسم می خورم که تنها برم و می دونستم اگه دست رو قرآن بذاره دیگه کج وکوله حرف نمی زنه و میره و به حالت قهر از پیش ما رفت .

............

لطفا از خاطرات کپی برداری نکنید و خاطراتمو ماله خودتون کنید .

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم اردیبهشت 1390ساعت 10 بعد از ظهر توسط مسعود |


سلام ، سلامی به وسعت آسمانها :

حرفهايي هست براي گفتن ، آنها را اينجا مي نويسم
اما ...
"حرفهايي هست براي نگفتن
 حرفهايي كه هرگز به ابتذال گفتن فرود نمي آيند
 حرفهايي بي تاب و طاقت فرساي
 كه همچون زبانه هاي بيقرار آتشند
 و كلماتش هر يك انفجاري را به بند كشيده اند.... "     دكتر شريعتي

چیز هایی هست که نمیشه زیاد راجع به شون حرف زد ( یا لااقل من نمی تونم )
یه چند سالی فکر می کنم که بزرگتر شدم اینو نیاز ها  به طبع تنهاییم میگن.
چیزهایی  بودن که نمی شد  گفتشون ولی می شد راجع بهشون نوشت ( شاید به خاطر اینکه نوشتن راحت از گفتنه )
چیزهای خوب ممنوعی که من دوسشون داشتم
تنهایی . درامولوژی  مطلق غروب جمعه .  خیابان ولی عصر . غروب یک ظهر تابستانی . قهوه های کافه نادری ؛ تئاتر شهر ساعت 7 .

ساده بود زندگیم ولی ساده نگذشت .

زمستان عجیبی بود سرد بود و غمناک .

نمی خواستم تو خونه غم باشه باز و می خواستم بزنم تو فاز بی خیالی چون با خیال و غم داغون میشدم .

اون شب خوابیدم و تو خواب حسام اومد به خوابم ، شاد و سر حال بود و حسام مهربان تر از همیشه و پر از نور امید و اومده بود بگه دمت گرم که به قولت وفا کردی بهش گفتم  هنوز چند وقته رفتی و باید ببینم می تونم بازم به قولم وفا کنم ، گفت می تونی و با صدای اذان از خواب پریدم  و بعدش دیگه خوابم نبرد و راه افتادم تنهایی رفتم کارخونه  تا روز جدیدی را شروع کنم و به کارای عقب افتادم رسیدگی کردم .

راستی یادته اون سالهای بچگی را . دفترامون اولش تمیز و خط کشی شده بود و هر چی به تهش نزدیک تر میشدیم دیگه خط کشی ها یادمون می رفت و دفترمون کثیف و کهنه می شد و منتنظر بودیم که زود تر تموم بشه و یکی دیگه نوشو بخریم .

حالا شده حکایت ما آدمای بی حاشیه . هممون منتظره یه شروع ایم . یه خط اول . یه جایی که همه چیز صفره و بکره . تا از اول شروع کنیم . از یه جای نو ، یه جای خوب .

اما هر چی پیش می ریم باز خط کشی هامون یادمون می ره ، دوباره پاک کنمون را گم می کنیم و با انگشتای چرکیمون سیاهی ها را پاک می کنیم (!!!!) و برگه های چرکش را می کنیم تا کسی نفهمه باز خراب کردیم .

یادش بخیر بچگی ها . اون روزا بوی بارون عید یه بوی دیگه داشت . باور کن .

زندگی با روزمرگی هاش داشت برام تکرار می شدند .

کم کم داشت به اولین ماه درگذشت حسام نزدیک می شد و بچه ها داشتند تو کوچه برف بازی می کردند و حسابی بچه های خانواده با بچه های حسام دوست شده بودند و به بچه های خانواده ( بچه های داداشا و  بچه های خودم ) سفارش کرده بودم و اگه با بچه های حسام بد رفتاری کنید به خاطر هر قطره اشکشون ؛ چند برابرش اشکتون را در میاوردم و می دونستم بچه های خانواده غریب کش نبودند و همیشه با بچه های حسام خوب بودند و  اون روز بعد از نهار داشتم بازی بچه ها را نگاه می کردم و گاهی در ساختن  آدم برفیشون کمکشون می کردم .

که یک مرد خوش پوش و با قدی رعنا و هیکلی ورزشکاری  را دیدم و با یه نیم نگاه شناختمش .

آره خودش بود داداش حسام بعد چندین سال از آلمان اومده بود تا به حسام سر بزنه و از فرودگاه یه راست رفته بود دم خونه ای که آقا جون به حسام داده بود ولی دیده بود کسی نیست اومده بود خونه ی ما و داداشش ( حامد ) برای عروسی حسام هم حتی نیومده بود و نه که دلش نخواد اونجا درگیر تحصیلش بود  ) حامد پزشک شده  بود ) ولی سر زده بود بعد عروسی به حسام ، و حسام منو به داداشش وقتی که اومده بود معرفی کرده بود و بعد ها که حسام و حامد با هم تلفنی در ارتباط بودند همیشه از محبت های خانوادم برای داداشش می گفته .

وقتی من را با ریش و سبیل و پیراهن مشکی  دید و اعلامیه ی حسام و کوچه ای که پر بود از پارچه های تسلیت و ..... فهمید که حسام فوت کرده و خودشو باخت زد زیر گریه  و خودشو تو آغوشم انداخت .

به پسرم گفتم برو تو خونه  و عمو رضاتو  صدا کن بیاد بیرون تا مهمونمون که حالش بد شده را ببریم تو .

می گن خون ؛ خون را به سمت خودش می کشه و اصلا من به این اصل اعتقاد نداشتم تا اینکه برام اثبات شد

به یه نیم نگاه بچه های حسام را شناخت و گفت یادگار کاکام هستند گفتم آره و بلند شد بره پیششون و بعد از اینکه برادر زاده هاشو دید حسرت بوسه هایی که باید نثار برادرش می کرد را بر صورت بچه های حسام کرد   .

از رویا گله کرد و گفت چرا نگفتید کاکام مریضه ؟ گفت حسام خودش گفته بود دوست ندارم کسی را ناراحت کنم  و می دونستم مرام و معرفتشم نداشت که بخواد حسام را کمک کنه و حالا هم رگ غیرتش گل کرده بود و یادش افتاده بود یه داداشی هم داره .

اون جور که بوش می اومد حامد تصمیم گرفته بود خانواده ی حسام را ببره آلمان .

رویا را صدا زدم گفتم تو دوست داری بری آلمان ؟ گفت نه ! گفتم آخه انگار حامد اومده شما را ببره .

گفت اون برای خودش تصمیم گرفته و من اینجا می مونم و بعد از چند سال برگشته تا بگه یه داداش  داشته .

حامد موقع شام گفت ممنونم که این چند وقت خانواده ی برادرم مزاحمتون بودن و اومدم که اینا رو با خودم به آلمان ببرم و کاراشون را درست می کنم تا در آینده ای نزدیک با خودم ببرمشون .

خیلی حرصم گرفت و به رسم ادب و آیین خانوادگی نباید سر میز شام حرف می زدم و بعد از اتمام شام گفتم آقا حامد احترامت واجب و برادر حسام برادر من هم هست ولی  خانواده ی حسام الان امانت ما پیش من هستند ، گفت چطور می تونم پس ببرمشون ؟ گفتم اجازشو از حسام برو بگیر اگه می تونی و اگه نه اصرار نکن .

گفتم  تا وقتی من و خانوادم هستند  رویا و بچه هاش رو چشم ما جا دارند و رویا خودش عاقل است و تصمیم می گیره و گفت نظرت چیه رویا ؟ گفت من اینجا راحتم و مرسی که اومدی و خوشحالمون کردی .

حامد رفت تو اتاق بعد چند دقیقه اومد و گفت پول ایرانی نداشتم و مبلغ زیادی پول آلمان را داد به رویا و رویا گفت احتیاج ندارم و خیلی اصرار کرد و رویا پولو نگرفت .

از کارهاش بدم اومد و تو دلم گفتم اون وقت که حسام داشت از درد می مرد کجا بودی حالا اومدی پول و سرمایه ات را بجای محبت و همدردی نثارشون کنی !

بهش گفتم آقا حامد شاید بشه خیلی چیزها را با پول خرید ولی یک لحظه زندگی و زنده  بودن را نمیشه خرید .

حامد زد زیر گریه و گفت بخدا غداب وجدان داره خاکسترم می کنه و اومدم که جبران کنم و دلم به حالش سوخت و تو دنیا اونم کسی را نداشت .

آقا جون بلند داد زد و گفت مسعود تمومش کن همینو می خواستی ؟ گریش انداختی .

گفت تو حق نداری به مهمونمون بی احترامی کنی و این رسم ادب نیست که تو هر چی از دهنت در میاد می گی این خونه هنوز بزرگتر از تو هم داره و همگی با هم تصمیم می گیریم .

حامد گفت من از همه دارایی ام و خانواده ام فقط دو تا بچه موندن و بهم حق بدین به خاطر جبران کارهای گذشتم نگران بچه های کاکام باشم  و می خوام همه چی را جبران کنم .

حامد گفت حداقل بزار خرجهایی که کردی را بهت بدم !

گفتم آقا حامد ، مسعود هر چی رو که ببخشه پس نمی گیره .

گفتم اگه می خوای محبت کنی سالی چند بار بیا بهشون سر بزن تا با دیدنت همه خوشحال بشیم .

فردا صبحش حامد گفت می خوام برم سر قبرم کاکام .

رویا گفت منم میام و به رویا گفتم  نه بذار با داداشش تنها باشه و گفت باشه .

حامد را بردم باغ خانوادگیمون جایی که  اجدادم هم توش بودند و گفت قبر کاکام کجاس ؟ گفتم آن گوشه ی دنج سمت چپ و اونجا رو خوده حسام انتخاب کرده .

*چه فاجعه ایست هنگامی که یک مرد می گرید .

وقتی که آروم شد و گریه هاشو کرد و سبک شد حامد را بردم توی ویلای داخل باغ و برام حرف زد و گفت آقا مسعود بزار خرج تحصیل و زندگیشون را بدم ؟ گفتم نه ! گفت چرا ؟ گفتم من به حسام قول دادم و دوست ندارم کسی جز من سرپرستی زن و بچه های حسام را داشته باشه و من هم فقط یک سرپرستم و یه امانتدار و اگه رویا بخواد می تونه ازدواج کنه و بره و منم نمی خوام رویا را تو قفس بذارم .

بهش گفتم من و دوستانم صاحب کارخونه ای بزرگ هستیم که خرج خانواده و کل خاندان را هم در میاره و رویا هم جز خانواده ی من است و من هم مکلف هستم تا وقتی که جون دارم براشون کم نذارم .

بهش گفتم رزاق دیگریست و من و خانواده ام وسیله هستیم و همه چی که پول نیست وقتی که اون با تو بیاد ولی دلش خوش نباشه ارزش نداره ، رویا دلش اینجا خوشه .

حامد گفت چرا این همه لطف ؟ گفتم قول دادم و مسعود سرش بره نباید قولش بره .

حامد گفت مسعود خیال می کردم هر کس که تحصیلاتش بره بالا احساسش میاد پایین ولی نمی دونم تو چرا اینطور نیستی .

گفتم آقا حامد زندگی مثل چرخ و فلکه و روزی هزار تا چرخ می زنه و اگه خوب باشم و اگه افتادم مردم می دونم که انقدر خوبی کردم کسی مراقب زن و بچه ام باشه و دوست دارم همیشه محبت کنم و خوب باشم و انسان از خوبی به همه جا می رسه ولی از بدی به هیچ جا نمی رسه .

 بهش گفتم : لذت روزهای خوش را روزگار از حسام گرفت و من حالا که دست حسام از این دنیا کوناهه می خوام پس کاری کنم که زن و بچه هاش تو بهترین  رفاه و آرامش و آسایش  بزرگ بشن .

حامد بهم گفت مسعود تو خیلی ذهن اقتصادی خوبی داشتی و  خیلی هم سخت کوش بودی و تا اونجا هم حسام ازت تعریف می کرده تو انگلستان که بودی کار می کردی و برای خودت سرمایه ای بهم زدی و حالا تو که این همه اقتصادی هستی و اینا که برای تو سودی ندارن پس چرا این همه لطف منو قانع کن ؟

گفتم ازت می خوام حرفهایی را که بهت می زنم و خواهم زد بین خودمون باشه و حتی با خودتم تکرارش نکنی ، گفتم خوبی خدا رو تو چهره ی حسام دیدم و خیلی چیزهای دیگه که  دوست دارم یه راز بین من و حسام بمونه و  حامد هم دیگه اصرار نکرد .

به حامد باز گفتم من یک راهی را ناخواسته طی کردم و اومدم جلو ، گناه هم زیاد مرتکب شدم ، دو نیرو در ذهنم است اینکه شب اول قبر فراموش نشه و هر چه قدر عمل نیک تر  بهشت زیباتر خواهد بود و این دنیا فقط یک کلاسه درس و یک ظلمتکده ای کوچک است و لذتی نداره جز محبت کردن و شایدم اصلا اون دنیایی نباشه ولی باز دوست دارم بدون هیچ توقعی دست کسی رو بگیرم و اگه می تونم کمک کنم کسی را و انعکاس کوه مثل انعکاس زندگیه و هر کاری بکنی سرت میاد و خوب باشی دنیا هم باهات خوبه .

با حامد برگشتیم خونه و آبجی کوچیکه ( فاطی ) صدام کرد گفت داداشی آنقدر درگیر زندگی و دوستات هستی یک چند دقیقه میشه باهات حرف بزنم گفتم جونم  بگو ؟ گفت داداشی من دیپلمم را گرفتم و دوست دارم پزشکی بخونم و گفتنم خیلی خوبه و منم هر چی کمک از دستم بر بیاد برات انجام می دم و حالا تو جون بخواه دریغ نمی کنم بگو ؟ گفت دوست دارم تو خارج از کشور درس بخونم و اصلا باورم نمیشد این حرفو بزنه و خیال می کردم پول می خواد یا اینکه مثلا عید برنامه ای برای سفر تنظیم کرده و می خواد چند وقت  قبل منو در جریان بذاره ، یاد خودم افتادم که لیسانسمو گرفتم و داشتم می رفتم و بعدش چه بلایی به سرم اومد .

گفتم آبجی کوچیکه چشم و حالا کدوم کشور می خوای بفرستمت و آبجی کوچیکه گفت هر کشوری که خودت صلاح دونستی و گفتم باشه چشم ولی باید نظر خانواده هم بپرسیم شاید آقا جون یا مادرت و مخصوصا داداش رضا مخالف بود و آنقدر التماس کرد و گفتم باشه بذار با خانواده صحبت کنم و بهت می گم .

بعد از شام به آقا جون گفتم فاطی حیفه تلف بشه و وقتش به کارها و سرگرمی های زود گذر بگذره و باید برای خودش کاره ای بشه و آقا جون گفت ما که براش کم نذاشتیم ، گفتم درسته ولی دوست داره بره دانشگاه و البته تو خارج کشور ادامه تحصیل بده ، آقا جون گفت محاله که بشه با این وضع جنگ و بذار جنگ تموم بشه و اینجا در یک مقطعی درس بخونه بعدش که جنگ تموم شد می فرستمش .

آقا جون مکثی کرد و گفت ببینم نمی خوای بری خدمت ؟ لااقل برو جنگو کنترات بگیر تمومش کن تا شبا با ترس سرمون را زمین نذاریم گفتم بعد عید می رم و خواهشا گیر ندید .

به آقا جون گفتم اگه کارهای ادامه تحصیلشو جور کنم می زاری فاطی را بفرستم ؟ گفت محاله که جور بشه و اگه جور شد من دوست ندارم مانع رسیدن دخترم به هدفهاش و زندگیش بشم .

آقا جون ته دلش رضایت نداشت ولی دوست هم نداشت مانع رسیدن آرزوهای آبجی کوچیکه بشه .

حامد هم گفت هر کمکی از دستم منم بر بیاد کوتاهی نمی کنم و گفتم چشم حتما از کمکتون استفاده می کنم .

آبجی فاطی را کشیدم یه گوشه و بهش گفتم یادت باشه جوونی المثنی نداره و یادت باشه که پشیمون نشی و غربت پر از  دلتنگی و تنهایی است و اگه می تونی تحمل کنی من می فرستمت تا درس بخونی .

پیش خوده آبجی فاطی به یکی از دوستانی که  در انگلیس پزشک و رییس دانشگاهی  بود زنگ زدم و خیلی خوشحال شد که صدامو شنیده و یادش کردم و گفتم می خوام کارهای خواهرمو جور کنی تا بیاد انگلیس درس بخونه و گفت  حتما با جون و دل برات کارهاشو جور می کنم و تو هم اینجا پیگیر کارهای دیگش باش تا سریع تر بیاد .

برای آبجی تعریف کردم همه چیز ردیفه و اصلا نگران هیچ چیز نباش و بهش گفتم با اراده باش و اگه اراده داشته باشی به همه چی می رسی و فکر هزینه ها را هم نکن و من همه چیز جوره و دوستانی دارم اون جا که هواتو دارن .

آبجی خیلی خوشحال شد و همیشه دوست داشتم اعضای خانوادمو خوش ببینم و دوست نداشتم غمشون را ببینم و همیشه از خدا می خواستم که اون روزی را نیار که کسی از دوستان و خانوادم غم داشته باشند و من اونها را ببینم و منو زودتر از جمعشون به دیار ناشناخته ای که خودت گفتی ببر .

با تصمیم آبجی کوچیکه چراغ امیدی در دلم روشن شد   که باز هم می تونم به خانواده ام خدمتی کرده باشم.

روز بعد برای کارهای آبجیم اقدام کردم و دوست داشتم آبجی کوچیکه را به آرزوش اونم  رفتن به خارج کشور و دکتر شدن بود و دوست داشتم همیشه لباش خندون باشه و  مثل همه ی خانوادش سری تا سرها در بیاره و آقا جونم همیشه افتخارش این بود که بچه هاش تحصیل کردن و همیشه به ما افتخار می کرد و دوست داشتم به دختر داشتنش هم افتخار کنه و بگه دختر کوچیکم هم پزشکه .

من تو زندگی هیچ وقت بازنده نبودم و همیشه دوست داشتم برنده باشم و کاری را که شروع می کنم تمومش کنم و رسالت من این بود که بتونم آبجی کوچیکه را بفرستم .

تو چهره ی مادر غمی می دیدم و گفتم مادر چته ؟ گفت می ترسم  دخترمو تو غربت بفرستم و اون بچه ی آخرمه و یه کاری کن نره و منو تنها نذاره ؟ گفتم مادر دیدی چه قدر زود درسه من تموم شد و اومدم ایران و مطمئنم که اونم مثل خودم زرنگه و زود درسشو تموم می کنه و میاد پیش خودت !

مادر گفت می ترسم عمرم کفاف نده .

گفتم مادر چنین است رسم روزگار و اونم باید به گل آرزوهاش تحقق بده .

حامد هم تصمیم داشت تا چهلم حسام بمونه .

تو دلم نور امیدی روشن شده بود .

دوستان و سروان عزیز تر از جانم ببخشید که دیر نوشتم .

من دارم خاطرات دوران کودکی و ..... جوانی و حال ؛ + چنین صفحه دلنوشته  را می نویسم و قرار شده بعد این خاطرات کتاب سالهای سوخته در یک چاپ فقط در اختیار کسانی که  خواستار کتاب هستند قرار بگیره .

لطفا واسم کامنت بذارید تا بدونم کی می خواد .

راستی نظرتون را دوست دارم در مورد عکس گوشه ی وب لاگ بدونم و خواهشا این عکسو کپی نکید لطفا.

منو با نظرای خوبتون دل گرم کنید به ادامه ی نوشتن .

تو پست قبل ۱۶۳۵ تا نظر خصوصی گذاشته بودید لطفا عمومی اگه براتون جا داشت بذارید.

دوستتون دارم .

درپناه حق

یا حق

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم مهر 1389ساعت 2 قبل از ظهر توسط مسعود |


هوالحق

سلام دوستان :

مدت هاست که تو نوشته هام هیچ نشونی از خودم پیدا نمی کنم و انگار ذوب شدم تو غم و  شادی اطرافیانم .

 

بعد از فوت حسام در باغ خانوادگیمون دفنش کردیم و واقعا این صورت زیر خاک چه شکلی میشه ؟ باز فکر می کنم با خود که انسانهای پاک هیچ وقت فراموش نمیشن و خاک هم نمی تونه باعث از بین رفتن خاطرات و عطر وجودشون بشه .

 

از یک چیز خوشحال بودم که دوران گیجی و سرگیجگی حسام گذشته بود و می تونست آروم بخوابه و می دونم اونجا زیر خاک جاش بهتر از این غمکده است .

 

حالا سالهاست  حسام رفته و عكسش شده همه چيزم. عين خودش ساده و ساكت , بزرگ و بي ادعاست. مهربونه و بوي چيزای خوب مي ده . بوي شكلات داغ . بوي تلخ قهوه و سيگار مور.

حالا تنهاي تنها شدم و كسي نيست واسش حرف بزنم و گريه هامو ازش قايم كنم و ليزشون بدم تو دلم تا مرد بمونم.

 

هزار تيكه شدم و با هر تلنگري مي شكنم .

 

كاش يكي بود اينا را واسش مي گفتم چيزايي كه داره گلو فشار مي ده و خفه ام مي كنه ، مي خوام داد بزنم .

 

اما مي ترسم ،  اصلا داد زدن هم يادم رفته آخه من هيچ وقت داد نزدم مي گن سخته ... تو چرا داد نزدي تا خالي شي ، داد بزن چيزي بگو .

تو اين چند روزی که از رفتنت می گذره خيلي چيزا عوض شده . هي پشت سر هم شب مي شه ولي واسه نوشتن تو اين شباي لعنتي بهونه اي ندارم خسته تر و پير تر از هميشه ام اينو لرزش دستام مي گه. ديگه حوصله خودمو هم ندارم .

 

تازه رسيدم اول خط . اونجايي كه همه چيز بكر و دوشيزه است اما من صفر صفرم. اونجايي كه بايد يكي باشه اما هيچ كس نيست تو هم نيستي اينجاست آخر خط .

 

بچه ها دارن تو كوچه برف بازی  مي كنن . صداي راديو را تا آخر باز ميكنم تا كسي فكر نكنه مردم . چند روزیه  كه پشت اين ديواراي سياه زندونيم و هي دارم شبارو ميشمارم ، مبارزه خسته كننده اي بين من و زندگيم افتاده ، ميدونم بازندم ولي نمي دونم چرا دارم جون مي كنم تا دير ترش كنم .

 

میدونم آدمارو به سادگی پَُک زدن به سیگار کنار میزارم ، اما با خاطراتشون زندگی میکنم و خاطراتی که من از انسانهای بزرگی چون حسام تو زندگی یاد گرفتم توی هیچ کتاب و دانشگاه و جامعه ای نمی تونستم یاد بگیرم .

 

حسام به من آموخت که پول همه چیز نیست و اگه کل دنیا رو هم داشته باشی آخرش به زور تو یکی ،  دومتر قبر باید جا بشی یعنی جات همون یکی دو، متر قبره تو این دنیا و نه بیشتر و هر چی هم با خودت داشته باشی و هر چی مقام داشته باشی و حساب بانکی و....باز همون یک ذره جا جاته و پس سعی کن از عنایتی که خدا بهت کرده و بهت نظری داشته تا به سرمایه و مقامی  برسی خودتو نگیری و بدون کی بودی و کی شدی و اون زیر دستاتو نگاه کن .

 

هیچ وقت یادم نمی ره اون چشم های همیشه مستشو که آدمو دیوونه می کرد و آدم دوست داشت همش نگاش کنه .

حسام بهم گفته بود می دونم بعد رفتنم مراسم پر خرجی برام می گیرید ولی اگه برام مراسم کم خرجی بگیرید ممنونت میشم و منم گفتم چشم ولی بعد رفتن حسام مگه میشد به این همه مهمون نرسید و وقتی که دوست و رفیقاش و اقوامش اومده بودند و تعجبم بیشتر این بود که استادهای حسام هم اومده بودند و آمدن این همه آدم خوبی و معرفت و انسان بودن  حسام را می رسونه که این همه خوب بوده که همه دوستش داشتند .

 

مراسم سوم حسام را تهران در باغ خانوادگی گرفتیم و مراسم شب هفت را در شیراز گرفتیم .

 

بعد از مراسم خانواده ی حسام به یک نحوی خواستند زن و بچه ی حسام را در کنار خودشون نگه دارند ولی زن حسام گفت الان تابع آقا مسعودم و حسام گفته تهران بمونیم .

 

بعد مراسم هفتم ؛ همه برگشتیم تهران.

 

حالا من مونده بودم و یک قول شفاهی و یک عمر مسئولیت .

تو دلم می گم آیا می تونم به قولم عمل کنم ؟

آیا می تونم از این امتحان پیروز میدان باشم ؟

آیا شرمنده حسام نمی شم ؟

 

خیلی ذهنم آشفته بود و شب درازی انگار در پیش داشتم و شک داشتم صبحی در کار باشه ، مسخرس انگار زمان روی یک نقطه متوقف شده و می خواد ببینه ته این کابوس به کجا ختم میشه .

 

خدایا کمکم کن تا بتونم مثل همیشه پیروز میدان باشم و آبرومو جلوی حسام بخر و شرمندم نکن .

 

زن و بچه ی  حسام را آوردیم خونه خودمون و زنش احساس غریبی  و پوچی می کرد انگار دلتنگه .

 

بیشتر دیدن بچه هاش منو داغون می کرد و مخصوصا پسر کوچیکه ی حسام که نمی دونست باباش کی بوده و خاطره ای از پدر بزرگوارش نداره .

 

انگار خدا هم از رفتنه حسام غمش گرفته بود و هوا حسابی سرد و برفی بود .

 

اسم پسر بزرگه حسام ، احسان بود و اسم پسر کوچیکش ایلیا بود .

 

بچه هاش خیلی احساس غربت می کردند ولی رویا از تنهایی بیزار بود و با خانواده ی شلوغ ما راحت تر شده  بود و منم مثل خواهرم هواشو داشتم .

 

ایلیا از پدرش چیزی نمی دونست و چون من بغلش می کردم مثل پدر براش پدری می کردم خیال می کرد من پدرشم و شبا امین و ایلیا را بغل خودم می خوابوندم تا حس کنه پدر داره و درسته من نمی دونستم حتی اندازه ی یک سر انگشت مثل حسام باشم ولی باز از بی محبتی بهتر بود .

 

ایلیا بعد اینکه بهم گفت بابا و مثل بچه های دیگم صدام می کرد از همون موقع دیگه پدری را در حقش تموم کردم و مثل بچه های خودم دونستمش.

 

حالا احسان مونده که می دونست من پدرش نیستم و صداش کردم گفتم درسته من پدرت نیستم و می تونم که برات پدری کنم و بوسش کردم و گفتم عزیزم تو هم خجالت نکش و بهم بگو بابا  تا بدونم تو هم پسرمی و اونم اشک تو چشماش بود و گفت چشم بابا و اومد بغلم و یه دل سیر ماچم کرد و گفتم تا وقتی خودم نخواستم و نگفتم به ایلیا نگید من پدرش نیستم و می خوام براش پدری کنم .

 

نمی دونم کسایی که دارند این نوشته ها را می خونند می تونند منو درک کنند یا نه ولی خیلی مسئولیت سختی است .

 

چند روز بعد زنه حسام اومد پیشم و گفت من والا روم نمیشه همین جوری اینجا بمونم و سر بار شما و خانوادتون باشم و گفتم رویا شما سربار نیستید وبه اون شیر حلالی که به بچه هات دادی من به حسام مدیونم و رویا گفت چه دینی داری به حسام که داری به ما این همه لطف می کنی ، داشتم خفه میشدم و نمی تونستم بگم که من مردی و مردونگی و  سخاوت را از حسام یاد گرفتم .

 

گفتم رویا حسام اگه طلبکار نباشه بدهکار نیست و شماها انسانهای خالصی هستید .

 

گفتم دیگه نپرس و کاری نکن یک چی بگم که هم دله تو رو بشکونم و هم دله خودمو .

 

گفتم برای بچه هات پدری می کنم و برای تو برادری .

 

رویا بهم گفت ممنونم ازت و از خدا ممنونم که دوستی مثل تو را با حسام آشنا کرده .

 

رویا بهم گفت خاطرات دورانه نوجوانی در جوانی به درد نمی خوره مسعود .

 

گفتم رویا خواهشا دیگه در مورد این موضوع دیگه حرفشو نزن و همینجا بزار تموم بشه.

 

گفت باشه چشم .

 

پرونده ی احسان را که از مدرسه اش گرفته بودم بردم مدرسه ی محلمون ثبت نام کردم و با این که کلی از سال تحصیلی گذشته بود به خاطر عزت و احترامی که داشتم ثبت نامش کردند .

 

احسان از سنش بیشتر درک و فهم داشت و حس می کرد همه چیز را .

 

بعد اینکه احسان را ثبت نام کردم چند تا از اتاق های خونه را مرتب کردم برای رویا و بچه هاش .

 

به رویا گفتم اگه راحت نیستی خونه ی خودتون برات مرتب کنم ؟ گفت نه من از بی کسی می ترسم و با شما باشم بهتره و گفتم راحتی تو راحتی کل خانواده ی ماست .

 

رویا گفت روزگار همه را عوض می کنه ولی روزگار هیچ وقت تو رو عوض نمی کنه و این خیلی خوبه .

 

دل و دماغه کارخونه را نداشتم و به زور می رفتم کارخونه و یادم افتاد حسام نوشته هایی داده بود که گفته بود بعد از مرگم بخونش و یک نوشته ی حسام از این قراره که واقعا زیباست .

این نوشتش خطاب به فرزندانش است .

 

دل بندم گرياندن آسان است و خنداندن دشوار و بيهوده . من و تو چه خنده ها كه نكرديم در روزگاراني كه كودك بوديم و شا د .

در روزگاري كه من نيستم و تو تنها وارث نام من خواهي بود و تن مرا كرم هاي حقير گرسنه مي بلعند و بوي تعفنم مرُدها را سخت مي آزارد و تو شايد شاد خندان در ميان هم سالان خود سر گرم بازي باشي و من سخت نگران زمين خوردنت خواهم بود.

و چه سنگين است كه آرزو هايت هم چون وجودت رزق كرم ها گرسنه شودو خاكسترت را باد به ناكجا آبادي خواهد بود . من سخت از فردا در هراسم.. تمام هراسم از كرمهاي روي زمين است.

حقيقت همواره امري دشوار است ولي مي كوشم كه صادق باشم.

مرا؛ من ؛ كشت و شايد روزي نسل  ترا  فكر من شايد بيهوده در هراسم فردا آنگونه سياه هم نباشد و تو نسل آرمانهاي من باشی و يا شايد .....

فرزندم رفتن دشوار است و زندگي كردن نيز، برخيز جاري باش تا مرداب نشوي سكون مرگ آدميست .

ما را توان رهايي نبود .. ناچار مانديم و فرسوديم.

از زمستاني كه در راه است نهراس . به اميد بهار باش و رويش دوباره ء حيات . غنچه كردن گل ها فارغ از باد و لبخند كودكان فارغ از غم شاد باش و شاد كن اين بود پيام بزرگ رسالت.

روزي كه تمام نيروها بر من حاكم بودنند.

نوشته ی بسیار پر مغزی بود و اشک منو در آورد و من بر این امیدم که بتونم به آرمانهای حسام برای پسرانش تحقق ببخشم .


دوستان عزیزم امیدوارم سال خوبی داشته باشید و برایتان آرزوی موفقیت و شادکامی می کنم.

ازتون ممنونم که سه سال همراه من بودید و  البته سه سال نو را با هم سپری کردیم .

تو غم و شادی های هم  ، یکدیگر را درک کردیم .

امیدوارم دلهاتون امسال از سال قبل خالص تر بشه که وقتی دعا می کنید قبل از پایین آمدن دستهاتون مستجاب بشه و برای بنده حقیر هم دعا کنید .

دست تک تک دوستان را می بوسم و براتون از عمق وجودم آرزوی خوشبختی می کنم و از خدا می خوام همیشه لبهاتون پر از خنده باشه و عم براتون معنی نداشته باشه .


دوستان عزیز منتظر نظرات و انتقادات شما عزیزان هستم .

در پناه حق

یا حق

 

+ نوشته شده در یکشنبه یکم فروردین 1389ساعت 0 قبل از ظهر توسط مسعود |


بعد اومدیم خونه با داداش رضا .

 

رضا گفت باید کمکش کنیم منم گفتم چه طوری ؟ گفت باید به عشق برسه و عشقی تو دلشه داره آتیشش می زنه .

 

داداش رضا موضوع حسام را به آقا جون گفت و آقا جون گفت  مشتاق شدم حسام را  ببینم ، فردا  دعوتش کن خونه تا ببینمش گفتم باشه چشم .

 

تو کاباره بودیم به حسام گفتم آقا جون دوست داره ببینتت.

 

گفت چشم حتما میام .

 

روز بعد حسام آمد خونمون و خیلی با حیا بود و از روی نجابت روش نمیشد تو صورت  خواهر و ..... نگاه کنه و خیلی پاک بود خیلی . چشم پاکی داشت که از تمام دنیا برای من با ارزش تر بود اون دو تا چشم همیشه مسته سیاهش .

 

با آقا جون اون شب دو تایی تا دم صبح حرف زدند و با هم خوابیدند و برای نهار بیدار شدند و آقا جون بهم گفت حسام عجب آدمیه خیلی دل پاکی داره باید براش برم خواستگاری و انگار مدیونش شدم .

 

 

اون روز سر سفره نهار آقا جون به مادر گفت حاضر شو که راه بیفتیم بریم برای حسام خواستگاری .

 

 

حسام گفت ببخشید خیلی دوست دارم رضا و مسعود هم با من بیان چون وجودشون به من قوت قلب می ده .

 

 

آقا جون با خانواده ی معشوقه ی حسام تماس گرفت و گفت برای امر خیری میاییم خواستگاری  و اونا هم گفتند خوش اومدید .

 

راه افتادیم روز بعد رفتیم برای حسام خواستگاری و تو راه از حسام پرسیدم اگه بهت ندش چی ؟ گفت حسرتش یه عمر رو  دلم می مونه و دیگه عروسی نمی کنم ،  رسیدیم به شیراز و رفتیم دم یک خونه ی خیلی بزرگ .

 

پدره معشوقه ی حسام ( رویا )  اومد دم در و با صمیمیت خاصی ما را به داخل خونه راهنمایی کرد  که انگار صد ساله با هم دوستیم .

 

  آقا جون گفت اومدیم دست حسام را تو دست دخترتون بگذاریم پدر معشوقه ی حسام رو به حسام کرد و گفت از خودت برامون بگو : حسام هم شروع کرد به حرف زدن و از تحصیلاتش گفت .

 

بعد پدر رویا از حسام پرسید پدر و مادر خیلی خوبی داری ( منظورش آقا جون و مادرم بود ) ولی چرا اینا مثل شما لهجه ندارند و حسام گفت اینا پدر و مادر مسعود و رضا هستند پدر و مادر من فوت کردند و زحمت کشیدند از تهران اومدند با من اینجا تا در مراسم خواستگاری من شرکت کنند .

 

 پدر رویا گفت اسم پدر خدابیامرزت چیه ؟ گفت حاج نائب .

 

خیلی خوشحال شد که پسر حاج نائب  اومده خواستگاری دخترش و چون حاج نائب یکی از پولدارهای شیراز بود و فکر می کرد حسام هم مثل پدرش خیلی پولداره و مال و اموال زیاد داره و نمی دونست که حسام از مادیات متنفر بود و همشو صرف فقیر فقرا کرده بود .

 

پدر رویا گفت خوب بگو ببینم چیا داری ؟ گفت هیچ چی فارغ از مال دنیام .

 

پدر رویا گفت پس دخترمو می خوای کجا ببری تا زندگی کنه ؟ حسام گفت زیر آسمونه خدا خوب جاییه برای زندگی کردن .

 

مراسم خواستگاری داشت تموم می شد  و پدر رویا حرف آخر را با احترام اول زد و گفت من دخترمو به یه جوانه آس و پاس که از دار دنیا فقط یه مدرک داره نمی دم .

 

حسام از درون داشت آتیش می گرفت و آقا جون هم گفت حسام غیر مدرک  ، خونه و کار خوبی هم داره و پدر رویا گفت کوش ؟ گفت تهرانه .

 

برق شادی و عشق تو چهره ی حسام موج می زد .

 

پدر رویا گفت من با این وصلت موافقم و باعث افتخارمه که پسر حاج نائب خدابیامرز اومده خواستگاری دختره من .

 

بیچاره پدر رویا نمی دونست که حسام از مال دنیا هیچ چی نداره .

 

آقا جون رویا را صدا زد و گفت دخترم یه چند کلمه باهات حرف دارم و بردش تو حیاط و گفت دخترم اون قدری که پدر و مادرت فکر می کنند چیزی نداره و رویا گفت می دونم و اینم می دونم همه ی اموالشو داده به فقیر فقرا ، آقا جون گفت بازم با این شرائط موافقی و رویا گفت آره و حسام برای من بالاتر از این حرفها ارزش داره پس آقا جون بهش گفت مبارکه .

 

قرار شد هفته ی بعد عقد مراسم عقد تو شیراز تو خونه ی پدر رویا برگزار بشه و شب ما خواستیم راه بیفتیم بیاییم تهران که پدر رویا گفت من نمی ذارم مهمون شب از خونم جایی بره و باید شب را همین جا بمونید و خونه به این بزرگی جا برای شما هست و منت بذارید و امشب را بمونید .

 

روز بعدش راه افتادیم به سمت تهران .

 

حسام از آقا جون پرسید چرا به پدر رویا گفتی من خونه و کار دارم ؟ من که چیزی ندارم و آس و پاسم !

 

آقا جونم گفت : آخه حیثیت دوستانم برام با ارزش تر از مال دنیاست و منم از حیثیت تو و خودم دفاع کردم .

 

آقا جون گفت از همین فردا می برمت تو کارخونه کار کنی و خونه ای کوچک دارم که برای عروسی رضا سالها بعد می خواستم بهش هدیه بدم که تو واجب تری و این هدیه ی منه برای تو که ازت حقیقت زیبای  زندگی را یاد گرفتم .

 

نمی دونم اون شب آقا جون از حسام چی یاد گرفته بود که این قدر از حسام خوشش اومده بود .

 

حسام گفت من را مدیون خودت کردی و تا عمر دارم مدیونتم و آقا جون گفت تو دینی به گردن من نداری و من از حرفات حقیقت زندگی را یاد گرفتم و من مدیونتم نه تو ، پس خواهشا دیگه حرفشو نزن باشه .

 

آقا جون گفت هر کس از نگاهه خودش دنباله حقیقته و من حقیقت را تو وجوده تو پیدا کردم و گفت حسام تو اموالت را با سخاوت دادی و هر چی رو که با سخاوت ببخشی بازم بر می گرده به خودت مطمئن باش .

 

حسام گفت همه ی اینا برام انگار مثل یه  خواب می مونه .

 

رسیدیم تهران و اولین کاری که آقا جون کرد زنگ زد به صاحب کارخونه و گفت یکی از دوستانم می خواد کار کنه تو کارخونه آیا اجازه می دید و صاحب کارخونه هم چون برای آقا جون احترام خاصی قائل بود گفت اجازه ما هم دست شماست و از فردا بیاد کارخونه تا کار کنه و بعد رفت خونه ای که دست مستاجر بود را پس گرفت و داد نقاشیش کنند .

 

به حسام گفت برات سنگه تموم می ذارم مطمئن باش .

 

دیگه حسام شده بود مرد زندگی  و دو سه شب بعد مراسم خواستگاری  به حسام گفتم بریم کاباره و یه شرابی هم بخوریم که حسام گفت کاباره دیگه جای من نیست و به شراب هم لب نمی زنم چون دیگه غمی ندارم و با وجود خانواده ی شما و دوستان خوبی که دارم دیگه غمی برام باقی نمی مونه و چرا برم مست بکنم با این که غمی ندارم و اون موقع دردم بی کسی بود و غم .

 یک هفته ی بعد به اتفاق خانواده و محمد و علی سعید رفتیم شیراز برای مراسم عقد .

 

رفتیم خونه ی پدر رویا ، پدر رویا حسام را صدا کرد و گفت بهش ببخشید تو مراسم خواستگاری یه کم باهات بد حرف زدم رفتم محلتون ازت یه کم تحقیق کردم و از هر کی در موردت پرسیدم جز خوبی چیزی ازت نگفت و از یکی از هم محلی هات پرسیدم و برام تعریف کرد که چه انسان بزرگی  هستی و هر چی داشتی را دادای به فقیر و فقرا و شنیدم که چه آدم بزرگی هستی و به داشتن دامادی مثل تو به خودم افتخار می کنم .

 

خیلی تحویلمون گرفتند و حسام به نظر من بهترین روزش بود اون روز .

 

مراسم عقد بخوبی و شادی برگزار شد و حسام گفت اگه اجازه بدید مراسم عروسی هم هفته ی بعد بگیریم و بریم سراغه زندگیمون و پدر رویا مخالفت نکرد و گفت تهران یا شیراز حالا عروسی بگیریم و خودم برات بهترین عروسی را می گیرم ( دنیا رو می بینی که یه آدم چه قدر می تونه دوست داشتنی باشه ) ( هر که نان از عمل خویش خورد ، منت حاتم طایی نبرد ) .

حسام خیلی قشنگ حرف می زد .

ما همون شیراز موندیم و تا مراسم عروسی کمکی کرده باشیم و حسام منو برد و باغشو که عموش از دسته حسام در آورده بود را نشونم داد و با این که توشو نتونستم ببینم ولی می گفت خیلی زیباست .

حسام بهم گفت یادته یه روز گفتم می برمت شراب خونه و بهت شرابی می دم که تا حالا تو عمرت نخورده باشی گفتم آره گفت بریم ، منو برد و یه کوزه شراب بهم داد و اون جا حسابی مست کردم تو اونجا .

واقعا شب قشنگی برام بود .

 

جهزیه رویا را با حسام و رویا بردیم خونه ای که پدرم به حسام داده بود و اونها را مرتب کردیم و بعد راه افتادیم بریم شیراز .

 

شب مراسم عروسی بود و از خانواده ی پدری و مادری اش را دعوت نکرده بود چون خیلی بهش نامهربانی کرده بودند ،  حسامم بر این باور بود که دل برده ی محبته و عاشق پی حقیقته .

 

 حسام چون از  کل خانواده اش ترد شده بود به خاطر فروش مال و اموالش و اونا خیال می کردند حسام برای عیاشی و عرق خوری و رفتن به کاباره مال و اموالشو فروخته و نمی دونستند که حسام که اموالشو در چه راههای خیری داده .

 

یادمه موقع غروب بود که انگار خبر به گوش اقوام حسام رسیده بود که عروسی است و فهمیده بوند که حسام اموالش را خرج عیاشی نکرده و اومده بودند تا حسام اونا رو ببخشه .

 

اون شب خیلی شب زیبایی بود و عموش اومده بود تا بگه حسام منو ببخش و حسام هم گفت می خواستم ازت انتقام بگیرم ولی نتونستم چون وقتی یاد پدرم می افتادم و دست و پام سست میشد .

 

حسام به عموش گفت می دونی چرا بعد از این همه سال بار چشمت دنباله مال من و امثال منه ؟ گفت عمو شما طمع داری و وقتی طمع میاد انسان شئ میشه .

 

* خدا روا ندارد که گدا معتبر شود

* گر گدا معتبر شود از خدا بی خبرشود

 

گفت عمو بیا گذشته و غم ها و کدورت های گذشته را رها کنیم و ناسلامتی امشب شب عروسی منه و باید شاد باشیم نه به یاد کارهای گذشتمون ناراحت باشیم .

 

( فدای چشم های همیشه مست حسام من بشم که دلی به وسعت دریا داشت ) .

 

اون شب حسام با خانواده ی پدری و مادری اش آشتی کرد و هر کس خواست به نحوی جبران گذشته را کنه  و عموش گفت خونتون بسلامتی کجای شیرازه و بیایید تو خونه ی ما زندگی کنید و حسام گفت نه تو شیراز یاد خاطره های گذشتم میوفتم و تو تهران زندگی می خوام بکنم .

 

واقعا شب زیبایی بود و حسام موقع خداحافظی به عموش گفت باغ را هم بخشیدم بهت تا ببینم با مال دنیا چه جوری تا می کنی و عموی حسام سرشو انداخت پایین و گفت شرمندم حسام جان و حسام گفت من نگفتم تا شرمنده بشی من فقط سوال کردم و نپرسیدم که شرمنده ای یا نه ؟ گفت الان فهمیدم که پول همه چییز نیست و وقتی می بینم که تو چه قدر آدمها دوستت دارند به خودم حسودی می کنم که با پول هم حتی نتونستم دوستانم را پیش خودم نگه دارم و الان می فهمم که پول همه چیز نیست .

 

اون شب حسام و رویا با هواپیما اومدند تهران .

 

ما هم با ماشینمون راه افتادیم و اومدیم تهران .

 

حسام یک سالی رو تو کارخونه ای که پدر مشغول بود را  کار کرد و اونجا هم بین همکاراش یه انسان دوست داشتنی شده بود و بعد اون عموش باغ را بهش پس داده بود و تصمیم گرفته بود که بره شیراز تا اونجا زندگی کنه اینم بگم حسام یه دگرگونی عرفانی پیدا کرده بود و چند وقت بعد از عروسیش رفته بود مکه و شده بود یه عارف به تمام معنا .

 

وقی داشت می رفت شیراز اومد و به آقا جون گفت ممنونم ازکه این همه لطف به من کردی و خونه ات را یه سال به من دادی و گفت اون خونه هدیه من به تو است و .....

 

اون روز حسام و رویا رفتند شیراز تا در شیراز زندگی کنند و حسام انقدر عزیز و دست داشتنی شده بود که حتی رییس کارخانه ای که توش کار می کرد اومده بود بدرقه اش کنه .

 

کم و بیش از حسام خبر داشتم و عروسیمم اومده بود ولی دیگه کم کم رابطمون کم شده بود به علت دوری راه و قبولی من در دانشگاه و تشکیله خانواده .

 

حالا من 10 سال بعد خبر بیماری حسام را فهمیدم ( آبان 1362 ) »

 

به  حسام گفتم باید ببرمت پیش بهترین دکترا تا شاید راه علاجی باشه گفت من دیگه نزدیکای آخر خطم اینو قانون بی رحم طبیعت می گه اینم قسمت ماست آخر خط .

 

این حرفها را زد و جفتمون زدیم زیر گریه و حسام گفت روی شانه های من گریه کن تا سبک بشی  ، بعد رفتم تو کنارش و برام درد و دل کرد و اون حرف می زد و من گریه می کرد و از حالتهای عرفانیش می گفت از عشق می گفت و از آرزوهایی که برای پسراش داشت برام گفت و می گفت خیلی دوست داشتم موفقیت های بچه هامو ببینم و فرزندام نسل آرمانهای من باشند  ولی انگار توان موندن نداشتیم که ببینیم  ، قسمته ما هم رفتنه ، از فرداهایی که نباشم خیلی می ترسم که فرزندانم بی پدر زندگی کنند.

 

 

اینم بگم من به حسام می گفتم کاکا و بهش گفتم کاکا چرا مال و اموالی که داشتی را خرج فقیر فقرا کردی گفت شاید پول خیلی کاربرد داشته باشه تو این دنیا ولی جایی می رسه که پول کاربردی نداره و فقط عمل صالح و خوبه که آدمو نجات می ده .

روز بعدش رفتم پش دکتر حسام  ، دکتر حسام گفت شما چه نسبتی باهاش دارید و منم خودمو معرفی کردم و گفت شما با آقا رضا نسبتی دارید گفتم بله شما رضا را از کجا میشناسید گفت پیگیر کارهای حسام بود و هیچ وقت تنهاش نذاشته تو این مدت ، دکتر گفت همین جوری که پیش می ره همین روزاست که ..........

از اتاق دکتر بدون خداحافظی اومدم بیرون و رفتم یه مخابرات و به خونه زنگ زدم و گفتم گوشی را بدید داداش رضا و خیلی از دستش گله داشتم گفتم چرا نگفتی بهم تو این مدت نگفتی حسام مریضه گفت تو خیلی داغون بودی و ترسیدم تحمل شنیدنه بیماری حسام را هم نداشته باشی .....

اومدم خونه حسام و حسام هم حالش هر روز بدتر میشد و یاد حرف حسام افتادم که گفت بعضی جاها پول بی ارزش میشه و هر چی هم داشته باشی باز وقتی نتونی ازش استفاده کنی هیچ ارزشی نداره .

*ما درون را بنگریم و حال را نی برون را بنگریم و قال را
*در میکده هم خدای بینی‌ با مرد خدا اگر نشینی.
*با خدا باش و پادشاهی کن بی‌ خدا باش و هرچه خواهی‌ کن.
*عشق واقعی‌ دل‌ را صیقل میدهد.
*هر گل که بیشتر به چمن میدهد صفا گل چین روزگار امانش نمیدهد.

 

پسر بزرگه ی حسام 7 سالش بود و قشنگ درک می کرد که پدرش داره می میره و پسر کوچک حسام فقط  دو سالش بود

بیشتر دلم برای پسر کوچکش میسوخت که از پدرش نمی تونست خاطره ای برای سالها بعد داشته باشه تو ذهنش که پدرش چه انسانی بوده .

حسام به زن و بچه اش گفت برید بیرون می خوام با حسام حرف بزنم و همه رفتند بیرون و حسام گفت همیشه مرد بودی و مردونه یه قول شفاهی می خوام ازت بگیرم منم گفتم من خاک پاتم بگو ؛ بهم گفت مراقبه زن و بچه ام باش و اونا رو ببر تهران پیش خودت و مثل خانواده خودت با اونا رفتار کن و نذار بچه هام احساس کنند که پدر ندارند و اگه شیراز بمونن کسی را ندارم که اونا رو بهشون بسپارم .

خانواده ی من به همراهه دوستانم اومدند شیراز خونه ی حسام  ، حسام گفت منو یه جای قشنگ می برید دوست دارم برم یه جای قشنگ بمیرم چون همه می گن قشنگ مرد و باز با حرفهای حسام گریه ام گرفت .

حسام را آوردیم خونه ی خودمون چون خونه ی ما رو خیلی دوست داشت و حسام دیگه داشت بدنش سست تر می شد و دیگه نمی تونست حرفاشو درست و حسابی بزنه و آخرین حرفی که خوب و واضح تونست بزنه این بود که :

انسان باید در پاکی مطلق بمیره و خوشحالم که پاک دارم می میرم .

حسام حالش تو بیمارستان  هر لحظه بد و بد تر میشد ، دیگه حرفی نمی زد و نه چیزی می خورد ، فقط با حرکت چشم جواب می داد ، نه که دلش نخواد نه نمی تونست ؛ دیگه نه اون حرف می زد و نه می خندید ونه مست می کرد و روزهای آخر خودم کنارش تو بیمارستان می خوابیدم و به یاد خاطرات خوش گذشته تا ساعت 3 و 4 صبح کنارش بیدار می موندم و با اینم که سرطان داغونش کرده بود ولی چشم هاش خمار و مست بود . شب ها براش حرف می زدم و براش درد و دل می کردم تا اونم چیزی بگه و اونم فقط نگام می کرد شاید اونم دلش می خواست چیزی بگه اما نمی تونست و فقط با چشم هاش تایید می کرد .

 

نمی دونم چرا این طوره ؟ کسایی را که دوستشون دارم یا بدستشون نمیارم یا زود از دستشون می دم ( قانون عجیبه !! ) مگه نه ؟

روزهای بدی بود و اون داشت ذره ذره جلوی چشمام تموم می شد و از دست کسی هم کاری بر نمی اومد .

روز آخری یه دل سیر ماچش کردم تا دلم نسوزه و حسرتو نخورم .

حسام در پنجم دی ماه 1362 برای همیشه این دنیا رو ترک کرد و وقتی که پوست گونه اش را لمس کردم تو دلم گفتم واقعا این صورت زیر خاک چه شکلی میشه .

جای فرشته هایی مثل حسام آسمون بود و جای ما خاک این زمین .

بعد از مراسم حسام که هم تو شیراز و هم تو تهران گرفتیم خیلی آدمها برای عرض تسلیت اومده بودند که از مرگ حسام ناراحت بودند .

دوستان باز هم خواهشی که ازتون دارم می خوام جمع بندی تون را از این پستم بدونم .

منتظر حضور گرمتون هستم .

یاد یاران سفر کرده بخیر .

در پناه حق

یا حق

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 1 قبل از ظهر توسط مسعود |


سلام دوستان :

( اوایل آبان 62 )

انگار باید هر چی غم و غصه ی عالمه رو سر ما خراب بشه و یه روز شادی نیومده به ما .

یه دوستی قدیمی داشتم به نام حسام که تو کاباره میامی  سال 1351 باهاش آشنا شدم  .

با هم خیلی خوب بودیم و دورانه خوشی را با هم سپری کردیم و چه شبهایی که با هم مست می کردیم و چه روزگاری داشتیم وصف نشدنی و حالا بعد از سالها که دیدمش  داره با بیماری سرطان دست و پنجه نرم می کنه .

درست از وقتی که رفتم دانشگاه دیگه رابطم باهاش خیلی کم شده بود ولی عروسیم اومده بود .

حالا در سال آبان 62 زنه حسام زنگ زد به خونه ی ما و خبر بدی را بهم داد .

گفت حسام سرطان داره و دوست داره این دم آخری شما رو ببینه .

حسام دوست من چند ماه دیگه بیشتر مهمون این دنیای بی وفا نیست .

بیشتر دلم به حال زن و بچه اش سوخت که بدون حمایتی باید زندگی کنند و کسی را هم نداشتند .

وقتی این خبر را شنیدم سریع راه افتادم و رفتم شیراز خونه ی حسام  ، حسام را دیدم که اومد جلوی پای من بلند شد گفت مسعود  اومدی !

گفتم آره حسام جون نبینم درد داشته باشی .

گفتم خیلی درد می کشی ؟ گفت این دردا که درد نیست .

بهم گفت آن قدر دلم گرفت وقتی نیومدی به دیدنم و الانم که اومدی انگار دنیا مال منه .

حسام می گفت همیشه بیادت بودم گفتم جدا" راست می گی ؟ گفت آره مگه میشه آدم  یادش را از یاد ببره .

گفتم به امام غریب هر کاری از دستم بر بیاد کوتاهی نمی کنم تا تو خوب بشی .

حسام گفت : تو شرایط من فقط دو تا کلمه است فقط : آخر خط

حسام گفت : همیشه انسانهای کوچیک  از انسانهای بزرگ توقعات بزرگ دارند ولی من اصلا از تو توقع ندارم و گفت تو و خانوادت دوستی را در حق من تمام کردید .

حال حسام خیلی بد بود و دوست داشت بلند بشه ولی دیگه توانی برای بدنش نمونده بود ولی زور می زد بلند بشه و بشینه ، گفتم حسام دستاتو بده من تا بلندت کنم بشینی گفت مسعود نه ، وقتی یکی دستامو می گیره تا بلند بشم کوچیک میشم مچاله میشم .

با این حرفش گریه ام گرفت و سریع رفتم بیرون تا اشکمو نبینه و ناراحت نشه .

تو دلم گفتم زمانی حسام چند نفر را حریف بود و هیکلی که حسام داشت هیچ کس تو زور خونه نداشت . حالا از حسام چیزی نمونده جز پوست و استخون .

از خونه زدم رفتم شکایت پیش شاه چراغ .

بعد چند ساعت برگشتم خونه حسام .

از وقتی حسام را دیدم هر چی یادم رفته بود یادم اومد .

چشمامو می بندم و مرداد ماه سال 1351 جلوی چشمم میاد :

اولین بار اوایل مرداد  سال 1351 تو کاباره میامی  دیدمش اون موقع شانزده  سالم بود و همه میزها پر بودند اومد پیش من نشست ، خیال می کرد سنم بالاتره و شرابی برای خودم و خودش ریخت و گفت به سلامتی رفیقه جدیدمون و رفتیم بالا و از اونجا با هم رفیق شدیم .

 لهجه شیرازی داشت و معلوم بود از اندامش که  باستانی کاره و سنش بالاتر از منه .

دو سه بار به سلامتی همدیگه رفتیم بالا .

اینم بگم حسام از من 8 سال بزرگ تر بود .

ساعت 10 شب بود و  کاباره  خیلی شلوغ شده بود .

یکی از در نرسیده تو کاباره  گفت چرا روی میز من نشستی و پاشو برید بیرون ، رفیقه جدید ما هم شاکی شد و گفت اینجا کسی هر جا دلش بخواد میشینه و رفیقه ما و اون مرده دعواشون شد و یکی از پشت اومد و رفیقه ما رو نامردی زد و منم بالا خواه رفیقم در اومدم حسابی دو نفری چند نفر را زدیم و حسابی کاباره را ریختیم بهم و رفتیم .

تو راه گفت دمت گرم داداش که بالاخواهم در اومدی ناسلامتی واسه خودت پهلوانی هستی و گفت پهلوان  چند ساله که ورزش می کنی منم گفتم از 10 سالگی گفت ایولا و الان چند سالته ؟ گفتم 16 سال .

باورش نشد گفت به هیکل و جثه ات نمی خوره .

خودشو حسام معرفی کرد و از اون روز بعضی شبها با هم می رفتیم کاباره که البته سعید و محمد و علی هم بعد ها با حسام آشنا شدند .

حسام سرچشمه ی یه آدم با مرام برای من بود .

دیگه برام عادت  شده بود که هر شب با حسام بیام کاباره و یک شب تا خر خره آبکی خورده بود و بهش گفتم حسام دیگه خیلی داری می خوری دیگه نخور ، یک دفعه زد زیر گریه گفت مستی خیلی خوبه نه غم داره نه شکست .

گفتم چرا گریه می کنی حالا گفت تو که نمی دونی چه غمی دارم گفتم بگو ، گفت تو اصلا می دونی خونه و خانواده ی من کجاست ؟ گفتم نه والا .

اون شب منو برد خونه اش تو جنوب تهران بود ، البته خونه که نبود یک اتاق اجاره ای بود .

عکسی به من نشون داد و گفت پدر و مادرم هستند بعد گفت فوت کردند .

بعد از فوت پدر و مادرم اومدم تهران .

پدر و مادرم  از عیون های شیراز بود بعد از فوتشون تمام ارث و میراثش را خرج فقیر و فقرا کردم .

از حرفهاش معلوم بود به پول و مال دنیا ارزشی قائل نیست ، زندگی اش را به مردانگی و آزادی و بخشش گذرانده بود هیچ دلبستگی جز عشق نداشت و همه دارایی خودش را به مردم ندار و تنگدست داده بود دوست داشت همیشه فقط در حد خودش داشته باشد .

گفت از پول بیزار بودم و آدم را از انسانیت می ندازه .

گفت یه باغی هم داشتیم که عموم از چنگمون در آورد  و گفتم باغ  را ازم نگیر گفت اندازه ی یک قبر از این باغ را هم بهت نمی دم و با دلی شکسته اومدم تهران تا کار کنم و اون همه بدی را فراموش کنم  ولی دلم گیر  یکی از دخترای هم دانشگاهیم بود .

وقتی که این حرفها را می زد همش داشت گریه می کرد .

گفتم پس چرا نرفتی خواستگاریش ؟ گفت چون کس و کار نداشتم که برم و همه بعد از فوت پدر و مادرم تحویلم نگرفتند .

داشت صبح می شد و اذان گفتند و رفت وضو گرفت و نماز خوند و سر سجاده با خدا خیلی عاشقانه حرف می زد و گریه ی مستانه ای  می کرد و اصلا باورم نمی شد این قدر با خدا و با ایمان باشه بود ، منی که تا به حال به کسی حسودی نکرده بودم بهش حسودیم شد و گفتم کاش منم می تونستم این طوری گریه کنم و سبک بشم .

اون روز همون جا با هم خوابیدیم و نهار را هم با هم خوردیم .

بعد حسام بهم  گفت مسعود صاحب خونه ام جوابم کرده  باید به فکر یک اتاقی دیگه باشم یا  شاید  برم شیراز تا شاید بتونم باغ را از عموم پس بگیرم و اونجا بمونم و همون جا کار هم بکنم .

تو دلم گفتنم کاش می تونستم کمکش کنم اما چه جوری ؟

بعد من رفتم خونمون و گفتم شب کاباره می بینمت .

روز ها همین طور سپری می شد و من از حسام انسانیت آموختم چون حسام یک انسان به تمام معنا بود .

 یه شب داداش رضا را صدا کردم و گفتم داداش رضا تو همیشه الگو و راهنمای من تو زندگی بودی میشه کمکم کنی ؟ گفت داداش بگو من درخدمتتم .

گفتم با یکی توکافه  رفیق شدم  از اون آدمهای با معرفت و با مرامه و مشکل خیلی داره و گفتم می تونی مشکلشو حل کنی ؟ گفتم آره اگه کمکی از دستم برمیاد کوتاهی نمی کنم .

اون شب با داداش رضا رفتیم کاباره و حسام هم اومد و حسام از درداش گفت  ، داداش رضا هم گفت من شاید درست درکت نکنم چون آدم وقتی سرش نیاد نمی تونه طرف را درک کنه ولی من سعی می کنم درکت کنم .

اون شب داداش رضا گفت : حسام تو این همه مرام و لوتی گری و این دله پاکو کجا بدست آوردی ؟ گفت تو مدرسه خیابونا .

داداش رضا اون شب با حرفهای حسام به خدا رسید و داداش رضا گفت اومدم حیرونت کنم حیرونم کردی .

تو عالم مستی حرفهایی می زد که آدم را از فرش به عرش خدا کشوند.

چشماش همیشه مست بود .

همیشه عادتش بود گیلاس روی گیلاس عرق می خورد .

اون شب 3 تایی عرق   خوردیم و گفت اگه خدا بخواد یه روز می برمتون شرابی بهتون می دم تو شیراز تا ببینید شراب چیه بعد به سلامتی حسام رفتیم بالا .

با وجودی مست راه افتادیم بیاییم خونه و حسام گفت این طور بده برید خونه و بیایید بریم خونه ی من و یه ماشین دربست گرفتیم رفتیم خونه ی حسام .

داداش رضا و حسام نشستند با هم حرف زدند و منم  یه کم خوابیدم و بلند شدم و اونا مشغول حرف زدند بودند و حسام داشت حرف می زد که صدای اذان را شنید گفت من برم وضو بگیرم و رفت وضو گرفت ، تا پای سجاده ننشسته گریه اش گرفت و حدود نیم ساعت فقط با خدا حرف زد .

حسام گفت حالا سبک شدم منم گفتم چه طوری ؟   گفت خوب معلومه حال بعد از زیارت سبکی است !

منم گفتم تو که اینجا بودی ! زیارت نرفته بودی ؟ گفت جسمم گریه می کرد و روحم جایی دیگه بود .

از حرفهاش چیزی من چیزی نفهمیدم .

تا ظهر اونجا بودیم و موقع رفتن رضا به حسام گفت چیزی کم و کسر نداری برات بیارم ؟

گفت فقط یه قرآن

انشا الله ادامه ی پست را در ماه بعد می نویسم چون دوستان گفته بودند پست ها را کوتاه بنویس تا بتونیم بخونیم و منم اطاعت امر کردم .

خواهشی که از دوستان عزیز اگه امکان داره براشون خصوصی برام نظر نذارن .

در پناه حق

یا حق


دوستانه عزیز لطفا سر ماه تشریف بیارید یه سری بزنید

 

چند خطی نوشتم و می خوام ازتون نظر خواهی کنم

 

مطمئنم ضرر نمی کنید .

 

یا حق

+ نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 0 قبل از ظهر توسط مسعود |


نمي دونم از كجا و چه طور شروع كنم  . هميشه شروع بعضي كارا برام سخت بوده . مثل سلام كردن به يه غريبه تو يه كوچه بن بست ۷ متري ساعت۷ غروب  

ولی با این اوصاف می گم سلام رفیق :

شرمنده که دو ماهی بین شما دوستانه عزیز نبودم و از این بابت که منتظر بودید واقعا شرمندم .

خواستم حرفی بزنم اونم اینه که کسانی که با عشق بیگانه اند نمی تونند منو درک کنند و می دونم همه تو زندگی یک بار عشق را تجربه کردید و اون عشق همیشه تو قلبهاتون است و اونهایی که عاشق شدند و طرفشون بهش نارو زده نباید اونها رو سرزنش کرد و همه حق دارند تو زندگی اشتباه کنند و می دونم همتون دنباله یه همسفر خوب تو زندگی هستید که به اون برسید و تو وسطای راه تنهاتون نذاره و اینم بدونید که مرتبه ی والای محبت عشق است .

همه ی ما تو زندگی دنباله بهترین و پاک ترینیم و می دونم همه دوست دارید که پاک ترین عشق را تجربه کنید ولی بی وفایی بعضی پسر و دخترا باعث میشه شما تو عشق شکست بخورید ،  اینو بدونید این نوع دوستی که تبدیل میشه به عشق یک طرفه ، عشق نیست  فقط تجربه ای بیش نیست .

و اینم می دونم که این تو زندگی سخته که تو خوده زندگی بهت نارو بزنن.

دوستان زیادی واسم کامنت گذاشتند به طور خصوصی  و برام درد و دل کردند و نمی خوام اسمهاشون را ببرم و بیشترشون برام  از شکست گفتند و منم با حرفام راهنماییشون کردم می خوام بدونم آخه چرا هر چی به جلوتر میریم بی معرفتی و بی وفایی بیشتر میشه و این خودش برای من هم سواله ؟ که چرا آدما دارند بی معرفت تر می شن و سالها پیش که من عاشق شدم پای عشقم ماندم و عشقم هیچ وقت به من بی وفایی نکرد و با این که شاید من اونو خیلی رنجوندم و بارها با کارهام و حرفام باعث شدم دلش بشکنه و همیشه جلوی من یک  لبخند با صبر می زد و چیزی که عذابم می داد همیشه این بود که چرا یه اعتراض نمی کنه و تحمل می کنه یه روز خودم از کارم پشیمون شدم و بهش گفتم چرا بازم صبوری می کنی و در جواب صبا بهم گفت آقا جون گفته فقط صبره که زندگی آدم را می سازه منم همیشه صبورم .

صبا پای من واستاد و روزهایی بود که بعد از مرگ دایی احمد از نظر روحی در شرائط بدی بودم و خیلی زجر می کشیدم و با زمین و زمان بد بودم و شده بودم یه مسعود دیگه ، مسعودی بودم بد اخلاق و بی رحم و یادمه یه روز سر یک  مساله ی  خیلی کوچک جلوی آقا جونه خدابیامرزم  و داداش رضا ، دادی سر صبا کشیدم و خیلی خورد شد ، صبا هم  به جای اینکه چیزی بگه بغضش گرفت و داداش رضا هم گریه صبا رو دید و صبا دیگه خسته شده بود از دسته کارام و پرید بغل داداش رضا و گفت داداش رضا بخدا خستم کرده تو یه چی بهش بگو و داداش رضا یه کم صبا رو آروم کرد و افتاد به جونم و با حرفهاش اونم منو خورد کرد و صبا برای داداش رضا  مثل یه خواهر حساب می شد و داداش رضا بهم گفت ما تو این خونه یک  قبیله ایم هم خونی اینجا معنی نداره ، ما تو این خانواده مثل یه زنجیر می مونیم که پیوستگی قانونشه و نباید از هم جدا بشیم و صبا قبل از اینکه زن داداشم باشه مثل خواهرمه  و اگه تو باهاش بد رفتاری کنی حسابتو من می رسم و اگه هم من نبینم خدا می بینه و می دونم که هیچ وقت دلش نمیاد نفرینت کنه و خواهشا دیگه با کارات زجرش نده ، داداش رضا گفت یادت باشه :

بعضی وقتا خیلی زود دیر میشه .

تو اگه با سختی و زحمت صبا را به دست میاوردی این دادو سرش نمی کشیدی .

آقا جون گفت چشم همه ی مردای عالم به تو لوتی روشن ، فرستادمت روز خونه بری مردونگی و انسانیت یاد بگیری حالا داری داد می زنی ، این خونه حرمت داره و کسی تا حالا صداشو بلند نکرده تو این خونه و داد بزنه و حالا داری با این کارت حرمت خونه را از بین می بری . با سختی و زحمت تونستم شما را انسان تربیت کنم و مسعود این رسم انسانیت نیست.

بعد داداش رضا گفت : 

می دونم که تو از عمق وجود صبا را دوست داری و به خاطر مرگ دایی احمد تو داغون شدی ولی اینو قبول کن که اون رفته و با ناراحتی و غم تو دیگه اون بر نمی گرده پس خواهشا یه کم صبورتر باش و اینم بدون درده تو درد منه ، زخم تو زخم منه و بدون منم اندازه ی تو زجر می کشم منم دارم داغون میشم .

واقعا وقتی که الان به قدیما فکر می کنم و به دوران نادونی خودم می بینم که واقعا من هم خوب نبودم و باید احترام صبا را جلوی خانوادم حفظ می کردم .

اون روز خودم از خودم حالم بهم خورد و شب رفتم پیش صبا و بغضم گرفت و گریه کردم گفتم منو ببخشش چون رفتن داییم خیلی عذابم می میده ،  صبا باز با مهربونی منو بخشید و گفت من دوست ندارم گریه ی یک مردو ببینم حتی اگه اون مرد شوهرم باشه .

یادمه روز بعدش  ۱۶ مهر ماه سال ۱۳۶۲ بود  که تو دفتر کارخونه نشسته بودم و تو افکاره خودم غرق بودم که داداش رضا زنگ زد و گوشی را برداشتم گفت بیا بیمارستان گفتم چرا ؟ گفت چیزی نشده فقط سریع بیا بیمارستان منم با سرعت اومدم بیمارستان  و دیدم که صبا بهش سرم وصل کردند و  حالش اصلا خوب نیست گفتم داداش چرا صبا بیمارستانه و گفت به خاطر فشارهای عصبی  حالش بد شده و آوردیمش بیمارستان و از اون ور دیدم که آقا جون با یه چهره ی ناراحت نشسته رو صندلی و تا منو دید کلی بد و بیراه بارمون کرد و گفت همش به خاطر رفتار بده تو است که صبا عروس عزیزم حالش بد شده و گفت یادت باشه صبا آدمت کرد و تو یه آدم الکی خوش بودی که بعد دبیرستان می رفتی کافه و کاباره  با اومدن صبا دیگه نرفتی اون ورا ولی بدون اگه صبا نبود الان هیچ چی نداشتی یه لاتی بودی مثل دوستای خلافکارت ( منظورش دوستای جنوب شهریم یود ).

یادمه آقا جون همیشه می گفت برو پیش کسی که گریتو در بیاره نه کسی که می خندونتت و اونی می خندونتت داره از واقعیت فراریت می ده و اونی گریه ات را در میاره داره واقعیت را بهت می گه  گفت پسرم دوستت دارم که این حرفها را بهت می زنم و تو بچه داری و خوب و بدت رو اونا تاثیر می ذاره بذار بچه هات از تو الگو بردارند .

اون شب صبا باید می موند بیمارستان ، کل خانواده اومده بود بیمارستان و پدر و مادر صبا هم اومده بودند بیمارستان و مادر صبا منو صدا زد و گفت مسعود جان می دونی ما بعد از چند سال بچه دار شدیم و پسرمون را که خدا ازمون گرفت و تو هم می خوای با رفتارت صبا را از ما بگیری تو رو خدا دیگه باهاش بد رفتاری نکن و منم از خجالت آب شدم بعد مادر صبا گفت شب پیش دخترم می مونم گفتم خواهشا برید خودم می مانم .

مادرمم از اون ور گفت مسعود نفرینت نمی کنم ولی آخه چرا این کارو با صبا کردی که این طوری بشه و کارش به بیمارستان بکشه .

اون شب همه یه چیزی بهم گفتند و روی نگاه کردن بهشون را نداشتم .

اون شب به زور همشون را فرستادم خونه و کیا و کیانا هم می خواستند مادرشون را ببیند و بمونن بیمارستان که انقدر خواهش ازشون کردم تا رفتند.

امین هم بی تابی مادرش را می کرد و مجبور شدم تو بیمارستان پیش خودم نگهش دارم چون نمی تونستم یه شب دوری امین را تحمل کنم  بعد دیدم محیط داخلی بیمارستان امکان داره مریضش کنه بردمش بیرون و براش از دکه شکلات و ..... اونارو که خورد یه ذره باهاش بازی کردم و از شادی امین منم شاد می شدم و غم و غصه هامو فراموش می کردم .

دیدم گوشه ی حیاط بیمارستان آقا جون نشسته و آقا جون را صدا کردم و گفتم آقا جون شما چرا نرفتید خونه و گفت دلم طاقت نمیاره با خواهش و اصرار با ماشینه خودم گفتم برو خونه . طرفای ساعت یک  بود امین که خوابش برد گذاشتمش پیش پرستار و رفتم پیش صبا و بازم ازش غذر خواستم و صبا مهربون تر از اونی بود که بخواد کینه ای به دل بگیره گفت مهم نیست انشا الله فردا ترخیصم می کنند و نگران نباش ولی واقعا دلهره داشتم ، گفتم بزار صبا استراحت کنه و بوسش کردم و خواستم از اتاق بیام بیرون گفت که امین کجاست ؟  گفتم بیرونه گفت بیار یه کم ببینمش  گفتم آخه خوابه  و گفت دلم تنگه واسش بیارش دیگه و رفتم آوردمش و گفتم صبا تو این محیط امین مریض نشه گفت نه بابا پهلوان مامان که مریض نمیشه ؛ بزار پیشم بخوابونمش گفتم باشه و امین پیش صبا موند .

 

ساعت 4 صبح بود که من تو راهرو خوابیده بودم که یکی را آوردند بیمارستان که تصادف کرده بود ، مرد تصادفی را پذیرش نکردند گفتند اول باید پول بریزه به حساب بیمارستان تا کاری براش بکنند . اون راننده ای که بهش زده بود گفت بخدا ندارم فردا صبح براتون جور می کنم و میارم ، اونا هم گفتند پس فردا صبح مریضتون را بیارید و یا ببریدش تو یه بیمارستانه دیگه ،  منم تو این جور مواقع خیلی زود از کوره در می رم و به صندوقدار گفتم مگه چه قدر پول می خواد و اصلا جونه یه آدم براتون مهم نیست که بمیره یا نمیره و اونا هم گفتند قانون بیمارستانه و اون مرد تصادفی هم داشت ازش خون می رفت و هر لحظه به مرگ نزدیک می شد و گفتم من هزینشو می دم و به صنوقداره گفتم چه قدر باید بدم و یه مبلغی را گفت موقتا بدید  و دو برابرشو دادم و گفتم فقط زنده بمونه .

راننده ای که بهش زده بود و خیالش راحت شد  گفت از بابت این کارت ممنونم ،  حالا من این پولاتو کی باید بهت بدمش ، منم گفتم داداش بعضی جاها دل حکم می کنه نه پول که کاغذه ، بعضی وقتها زود دیر میشه منم انسانم مثل تو شاید که یه کم وضعم از تو بهتر باشه نباید یادم بره کی بودم و کی شدم و من اینو به خاطردلم ندادم نه چیز دیگه ای .

با اون راننده کلی حرف زدیم و معلوم بود از قشر ضعیف جامعه است و با نور عزت و مردونگی چراغه خونشون را روشن می کنه بهم گفت کی و کجا می تونم ببینمت و منم می دونستم می خواد خرج بیمارستان را بهم بده گفتم به دروغ من مسافرم و شاید یه روز یه جایی باز همدیگرو دیدیم و با هم خداحافظی کردیم .

چند ساعت بعد پرستاره اومد و گفت که حال مرد تصادفی خوب شده و خطر رفع شده .

صبح اوستا اومده بود بیمارستان و گفت حاله زنت چه طوره ؟ گفتم اوستا حالش خوبه  ، زحمت  کشیدی و ممنونم ازت شما برو کارخونه منم میام و اوستا گفت نمی خواد بیایی به زنت برس که از همه چیز تو زندگی مهم تره بعد هم اوستا را راهی کردم که بره . 

دکتر گفت حال صبا هم خوبه و ببریدش خونه و زنگ زدم کارخونه محمد گوشی را برداشت گفتم با ماشینت بیا دم بیمارستان تا صبا را ببریم خونه و به خونه زنگ زدم گفتم صبا را داریم میاریم خونه .

محمد هم اومد دنبالمون و رفتیم خونه و دم در که رسیدیم آقا جون و کل خانواده اومدند استقبال صبا و آقا جون جلوی پای صبا گوسفند سر برید و از اون ور هم داداش رضا گفت بار آخرت باشه که صبا را برنجونی .

دوستان عزیز فرموده بودند پستها را کوتاه بنویسم و منم نوشتم .

در پناهه حق

و ممنونم که من رو تحمل می کنید .

 

عزیزانی هم که سر می زنند لطفا نظراتشون را بهم بگن چون برام مهمه .

یا حق

 

خواهشا نظر خصوصی ندید  وب لاگم خیلی دیر میاد بالا

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 4 قبل از ظهر توسط مسعود |


 

۱۳ فروردین سال 1362 بود که اومدیم کارخونه و کار را شرووع کنیم و همه با یه روحیه ی خوبی داشتیم کار می کردیم .

 

آقا جون هم که بازنشسته بود و تصمیم گرفته بود بزنه تو کار ساختمان مثل ده سال پیش ، حسابی خودشو با ساختمان سازی مشغول کرده بود و خدابیامرز آرزو داشت که نسل های بعدیش نامش را به نیکی یاد کنند و می گفت چند دهه دیگه زندگی برای نسل های بعدی من خیلی سخت میشه و من دوست دارم نسل های بعدیم با آرامش خیال زندگی کنند و خدا بیامرز آخرش هم موفق شد که نسل های بعدیش بهتر زندگی کنند  منم یه روز به آقا جون گفتم کم کار کن و هر کسی که دندان به آدم می ده نان هم می ده ( خدا ) ولی اون گوشش بدهکار نبود و منطق خودش را تو زندگی اجرا می کرد .

 

زندگی خیلی آروم و بی دغدغه ای داشتم و امین پسرم هم کم کم داشت  بزرگ می شد  و حسابی منو به خودش وابسته کرد و با شیطنت های خاص خودش خانواده را عاشق خودش کرده بود  ،  مادرم همیشه می گفت این پسرت هم مثل خودت شلوغه و از دیوار راست بالا می ره و واقعا هم همین طور بود خیلی شیطون بود  نمی دونم یه حس دیگه ای نسبت به امین داشتم همیشه . هر وقت هم می بردمش بیرون کلی واسش خوراکی و لباس می خردیم نمی دونم چرا دیوونه ی امین بود خیلی دوسش داشتم و شبا وسط خودم و صبا می خوابوندمش و گاهی شبا می دیدم که امین بیداره و با اون چشای درشته سبزش داره منو نگاه می کنه .

هر وقت از سر کار می اومدم اون میومد و می پرید بغلم و منم بغلش می کردم و کلی رو هوا پرتش می کردم و می خندید و شادی می کرد و امین شده بود زندگی من و شوق من برای ادامه ی زندگی .

شاید باورتون نشه من عاشق امین شده بودم وقتی امین را بغل خودم می خوابوندم احساسه آرامش عجیبی بهم دست داد و نگاههاش پر از عاطفه و دلچسب بود وقتی که بوسش می کردم در جواب بوسه ی من ،  منو بوس می کرد . شبا که پتو از روی من کنار می رفت با اون دستای کوچیکش می خواست پتو را بکشه روی من ولی نمی تونست .  تو خونه هر کاری می کرد  هر خراب کاری انجام می داد دوست داشتم بیشتر شادی کنه و لذت ببره نمی دونید که چه چهره ی زیبا و دوست داشتی داشت و یادمه یک بار بردمش عکاسی تا ازش عکس بگیرم عکاسه انقدر از امین خوشش اومده بود که پول عکس را نگرفت .

 کیا و کیانا هم بزرگ  شده بودند و مدرسه می رفتند و برعکس من که تو دوران دبستان شلخته بودم ولی آنها بسیار منظم و مرتب بودند .

یه شب که با سعید و محمد و علی نشسته بودیم تو حیاط آقا جون اومد پیشمون و گفت می تونم چند تا کلمه واستون حرف بزنم ؟ همه گفتیم بفرمایید :

آقا جون گفت چرا سربازی نمی رید و بیایید برید مرد بشید و برگردید و منم رو به آقا جون کردم و گفتم خرج زن و بچه های ما را کی میده اگه ما بریم ؟ شما دوست داری بریم بشیم گوشته دم توپ ؟؟؟ مکثی کرد و گفت اگه مشکل خرجی است خدا رو شکر انقدر دارم که خرج خانواده ی شما هم می دم فقط بیایید برید مرد بشید ، نمی دونم چه گیری بود داده بود و ول کنم نبود و به خاطر اینکه آقا جون بی خیال بشه گفتیم چشم چند ماه دیگه می ریم بذار کارهای کارخونه را میزون کنیم حتما می ریم شهید میشیم و شما هم میشی پدر شهید و اینو گفتم آقا جون گفت نترس من مطمئنم عمرتون بلنده و یه نگاه معناداری بهم کرد و رفت .

من یه دایی داشتم به نام احمد که از من بزرگتر بود و فوق  لیسانس داشت با منم خیلی صمیمی بود ، تو دورانه دانشجویی عاشق دختری شده بود که دختره تبریزی بود و این دو تا همدیگه را می خواستن ولی دایی احمدم اون زمون وضعش خوب نبود که بره خواستگاری و دختره هم گفته بود منتظرت می مونم تا درستو ادامه بدی و خدمت بری و کار خوب پیدا کنی . دایی  احمد سالها به عشق این دختر درس می خونه ؛ می ره خدمت ؛ کار می کنه  .

 یه روز  با خانواده و مادرم می رند تبریز خواستگاری  و اینم بگم بدون اطلاع قبلی می رند تا ناز خاتون ( معشوقه ی دایی )  را خوشحال کنند . وقتی می خوان برند دم خونه ی ناز خاتون می بینند که ناز خاتون عروسیشه و دستاش تو دسته کسی دیگه است و یه لحظه ناز خاتون و دایی روبروی هم قرار می گیرند و همدیگه را هم می بینند . مادرم تعریف می کرد که دایی احمد همون جا وقتی می بینه که عروسی نازخاتون است می شینه زمین و گریه می کنه و می گفت بهش گفتم که حتما قسمت این بوده که شما به هم نرسید  و خودم برات بهترین دختر تهرانو می گیریم و دایی هم می گه من فقط نازخاتون را می خواستم ؛ دایی گوشش بدهکار نبوده و تا تهران با هیچ کس حرف نزده بود . وقتی که اومدند  شب بود ، رفتم استقبالشون گفتم دایی مبارکه و دایی احمد اومد  بغلم و گریه کرد گفتم دایی چیه ؟ چت شده ؟ فقط گریه کرد و منم فهمیدم که اتفاقی افتاده و بردمش تو اتاق خواب تا بخوابه تا حالش بهتر بشه .

خیلی سخته آدم به عشق و امید  یکی تمام روزش کار کنه و درس بخونه و به جایی برسه و بعد بره ببینه عشقش دیگه مال اون نیست و دستاش تو دستای یه مرد دیگس ؛ حال دایی را هیچ کس نتونست درک کنه حتی من که باهاش خیلی صمیمی بودم .

اون شب دایی احمد که بردمش بخوابه دیگه هیچ وقت بیدار نشد و سکته قلبی کرده بود و برای همیشه از بین ما رفت .

 صبح که رفتم بیدارش کنم دیدم که بدنش سرده و هر چی صداش کردم دیدم بیدار نمیشه و دایی احمد برای همیشه از بین ما رفت و وقتی که فکرشو می کنم که چه خاطراتی با دایی احمد داشتم بغض گلومو می گیره و گریم می گیره .

منو دایی احمد خاطراتی با هم داشتیم که تمام لحظه جلوی چشمم این خاطره های خوب رژه می رند و منو یاد بهترین دایی دنیا می ندازه .

وقتی که اومدم پایین و داداش مهدی را صدا کردم و داداش مهدی اومد بالا و گریش گرفت داداش مهدی ؛  اومد به آقا جون گفت و آقا جون به مادر و ....

مادر از حال رفت و کار مادر به بیمارستان کشید .

زهره و فاطمه خیلی دایی احمد را دوست داشتند و یه رابطه ای فراتر با دایی احمد داشتند و همیشه ایام تعطیل می رفتند  لواسان تا دایی را ببینند .

خاله هام هم که دیگه کارشون شده بود شیون و زاری .

دایی در دوم اردیبهشت ماه سال 1362 فوت کرد و الان سالهاست که یادش تو دلهای تک تک اعضای خانواده است .

آمبولانس اومد و دایی را برد سردخونه ؛ دایی احمد را ظهر به ما تحویل دادند و بردمیش تو باغ خانوادگیمون دفنش کردیم و نمی دونید که چه قدر دوستان دایی احمد زیاد بودند و فضای غمگینی محیط باغ را گرفته بود و پدر بزرگ بهت زده بود و خیلی سخته که پدری مرگ پسرشو ببینه .

پدر تا عمر داره غم از دست دادن بچه اش تو دلشه .

محیط اونجا وصف نشدنیه و حال و هوای غریبی داشت باغ خانوادگی .

اوستا به من و بچه ها گفت چند روزی نیایید و به مهمون ها برسید ؛ من خودم مراقب کارخونه هستم . چند تا قرار داد کاری هم بسته بودیم که اوستا خودش اونا را تحویل داد.

الان که سالهاست از مرگ دایی احمد می گذره ولی وقتی که من از کوچه باغ های شمال تهران رد میشم خاطراتم دوباره برایم تداعی میشن .

چند ماه اوضاع روحی خانواده خراب بود و حال خودم زیاد تعریفی نداشت .

بگذریم سرتون را درد آوردم خدا تمام رفتگانتون را بیامرزه .

تو کارخونه چند تا قرار داد بستیم و حسابی سال 62  پر کاری را در پیش داشتیم البته اگه آقا جون بازم گیر نمی داد که بریم خدمت .

 

اواسط  شهریور ماه  سال 62 بود که خیلی خسته بودیم و  حسابی به یه مسافرت احتیاج داشتیم تا اوضاع روحیمون بهتر بشه . دیگه با جایی قرارداد نبستیم و با دوستان مشورت کردیم گفتیم کجا بریم که خوش بگذره ؟ بچه ها گفتن شمال که انقدر رفتیم دیگه واسمون تکراری شده بریم سنندج .

رفتم به صبا گفتم دوست داری کجا ببریم مسافرت ؟ گفت سنندج گفتم فردا صبح زود  راه میوفتیم می ریم سنندج و خیلی خوشحال شد چون چند وقت بود آسو را ندیده بود .

 

اوضاع سنندج بد بود ولی ما رفتیم و مشکلی واسمون پیش نیومد و شکر خدا سالم رسیدیم سنندج و رفتیم دم خونه ی آقا عطا الله و خیلی خوشحال شد که ما را دیده و گفت اگه آسو بفهمه که شما اومدید خیلی خوشحال میشه و بزارید برم از خونشون صداش کنم تا بیاد گفتیم نه خودمون می ریم .

 

دم دمای غروب  بود که رفتم دم خونه ی آسو و در زدیم و آسو به کردی گفت کیه ؟ و جواب ندادم و اومد بیرون و وقتی منو دید پرید بغلم و خیلی بوسم کرد و صبا رو هم بوسه بارون کرد و وقتی فهمید همه اومدیم خیلی خوشحال و ذوق زده شد و شوهرش صدا زد و با هم رفتیم خونه ی آقا عطاالله.

 

شب با شوهر آسو ( کژال )  خیلی مرد خوب و شریفی بود که مهربونی و معرفت یک کرد را داشت ، نشستیم کلی حرف زدیم .

اون شب خیلی برام حرف زد و حرف ازدواج کردن محمد و علی افتاد بهم گفت  شما بهترین کار را کردید که گذاشتید اون دو تا به هم برسند چون دوست آدم بهترین پاسدار برای ناموسه . منطق خیلی خاصی داشت که منو شیفته ی خودش کرد و با روزی کمی که داشت بهترین روزها را سپری می کرد و به کم قانع بود . منش و معرفت خاصی داشت به فکر مادیات نبود و مثل ما نبود که همش کار کنه و بازم بگه کمه .

آقا عطاالله گفت چه خبرا و احوال همه ی خانوداده را پرسید و گفتم دایی احمدم فوت کرده  ؛ کژال می گفت انسانهای با وفا روزی به آدمکهای بی وفا تبدیل می شدند .

 می گفت آدمهای نماز خون آدمهای منطقی نیستند و هیچ وقت یک نماز خون خوب و منطقی ندیدم که منطق سرش بشه و هم افکار من باشه که در دوست شدن باهاش افتخار کنم .

 

در کنار خانواده ی آسو خیلی به ما خوش گذشت و واقعا دل های پاکی داشتند و دلهاشون تو چشماشون بود . چند روز آنجا بودیم و بعد کژال گفت بیا ببرمتان بیجار ، رفتیم بیجار که شهر بسیار کوچکی بود بعد از آنجا رفتیم به روستایی  به نام شریف آباد . آدمهای کرد خیلی مهمون نواز و با مرامن . تو زندگی خیلی از جاهای مختلف ایران را دیده بودم ولی این  روستای شریف آباد بسیار زیبا بود و غاری داشت که آدمو به کشف کردن رازهای درونش وا می داشت و می گفتند این غار خیلی طولانیه . شب را در شریف آباد در منزل یکی از اقوام  کژال ماندیم که خیلی ازمون پذیرایی کردند و واقعا خیلی با محبت هستند این کردها .

از روستا خوشم اومده بود و خیلی دوست داشتم همه جای روستا را بگردم ؛ گفتم جاهای خوب این روستا که قدمت داره همین غاره و واسم دقیقا توضیح داد که جاهای مختلفی هم هست  ولی بعضی هاشون حفاظت شدس  ؛ به سرم زد به این مناطق برم .

با محمد قرار گذاشتیم صبحه زود بریم داخل غار شریف آباد .

صبح زود پا شدم به صبا گفتم من می رم جایی دیر میام نگران نشید و اگه خواستید با کژال برگردید سنندج . کارمون هم شاید چند روز طول بکشه . صبا هم خوابش میومد گفت برید بسلامت .

با محمد یک فانوس برداشتیم و یه کم غذا ،  رفتیم داخل غار ،  اوایل غار خیلی تنگ بود رفتیم ولی وقتی که بیشتر ادامه می دادیم غار تنگ و تنگ تر  می شد طوری که باید می خوابیدیم و چهار دستو پا می رفتیم  و در جلوی راهمان گودال هایی بود که اگه بگم چاه بهتره چون معلوم بود خیلی عمیقه .

 همین طور به راهمان ادامه می دادیم تا اینکه غار به راههایی تقسیم می شدن که به محمد گفتم بیا هر کداممان به راهی بروریم و محمد هم گفت نه ، جان مادرت بیا با هم بریم و دیدم ترسیده بود گفتم باشه پس دنبال من بیا ؛  واسه راهی که می رفتیم نشانه گذاشتیم تا گم نشیم .

همین طور ادامه دادیم تا صداهایی  ضعیف که معلوم نبود صدای چیه از داخل یکی از راههای غار شنیده شد و باز مسیرمان را عوض کردیم به سمت صدا رفتیم و می دونستم رازی توی این غار است که باید آخرش یکی کشفش کنه و وقتی ساعتم را نگاه کردم دیدم ساعت 3 بعد از ظهره و معلوم بود چند  کیلومتر راه رفتیم . یه جایی رسیدیم که غار پهن تر می شد که نشستیم چیزی خوردیم و استراحت کردیم . خواستیم بر گردیم که یه حسی بهم گفت که ادامه بدم و برم جلو و به محمدم گفتم و محمدم گفت بریم ببینیم به کجا می رسیم . خیلی جلو رفتیم تا جایی که باز هم صداها را شنیدیم ساعت را نگاه کردم دیدیم ساعت 8 شب است و ما هنوز تو غاریم و گرفتیم خوابیدیم همون جا و صبح بیدار شدیم  باز هم جلو رفتیم  که صدای خاص و آرام بخشی می اومد و یا شاید من این حشو داشتم ، واقعا خسته شده بودم ولی برام تازگی داشت و باز هم ادامه دادیم تا جایی که صدای چک چک آبی را شنیدم و گفتم حتما این غار به جایی  ختم میشه ؛ نمی دونم یهوو گفتم الان صبا نگرانه و برگردم بهتره و قسمته من نیست این اسرار درون این غار را کشف کنم و به محمد هم گفتم بیا برگردیم و از دفعه ی قبل تند تر حرکت  کردیم خسته رسیدیم روستا .

برای همه تعریف کردیم که کجا رفتیم و همه ی اهل اون خونه گفتند تا حالا کسی بیشتر از چند کیلومتر نرفته بود که شما رفتید واسشون تازگی داشت .

به خودمون  افتخار کردیم که چنین جایی رفتم .

 

دوستان عزیزم خواستیم یه نصیحت خدمتتون بکنم که البته خودتو عاقل تر از من هستید :

 

دخترا و پسرای جوان اگه به یکی دسته رفاقت می دیدید سر کارش نذارید و به عشقتون وفادار باشید و عاقبتش شاید گاهی بشه مثل عاقبت دایی احمد من .

قربان شما دوستان و سروران عزیز

لطفا بعد از اینکه خاطرات بنده را مطالعه کردید نظرتون را در مورد خاطراتم بنویسید و از اشکالات کارم هم بگید .

با تشکر از لطفتون و کامنت هاتون

در پناه حق

یا حق 

+ نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 0 قبل از ظهر توسط مسعود |


 

سلام به دوستان عزیزم :

امیدوارم که سال 88 سال خوبی برای شما و خانوادتون باشه .

 

بهتره که وقت شما را نگیرم و بریم سراغ ادامه خاطرات .

یکی از دوستان گفته بود از داداش رضا یک کم بنویسم و منم گفتم چشم .

داداش رضا بزرگترین نوه ی خانواده و دادا بزرگ من بود خیلی خوش هیکل و باستانی کار بود و کشتی هم گاهی اوقات می رفت .

داداش رضا قسم راست اهل محل بود ، یه بچه با مرام . یه آدمی بود که اهل محل بهش احترام می ذاشتن اهل دعوا نبود و اگه می دید یکی را دارن به نا حق می زننش میومد جلو . خالص بود . خیلی با شخصیت بود و شاگرد اول دوره ی لیسانس و شاگرد ممتاز دوره ی فوق لیسانس بود . خانواده ی ما یک خانواده ی سنتی و معتمد و البته غیر مذهبی بودند . داداش رضا نمونه ی واقعی یک مرد ایده آل که هر فردی دوست داره باهاش دوست باشه ، استاد دانشگاهی در تهران که با قدرت بیان و مفهموم خیلی بالا . همیشه یه حسه مسئولیت نسبت به برادر و خواهر های کوچکترش داشت ، دوست داشت پدر و مادر با آرامش بهتری زندگی کنند . همیشه کمک خرج خونه بود و با این که وضع پدر خوب بود ولی همیشه داداش رضا برای خونه خرید می کرد و پول تو جیبی به ما می داد . خیلی مهربون بود خیلی.داداش رضا چشماش مثل 2 تا ستاره و قلبش اندازه ی آسمون بود . همیشه نگران من که از همه ی داداشا کوچک تر بودم ، بود و هی می گفت فقط با سعید و محمد و علی بگرد و بیشتر از سعید خوشش میومد . داداش رضا همیشه می گفت قدر دو چیزو تو زندگی همیشه بدون یکی دوست خوب و یکی دیگه رفاقت آدمه با مرام . همیشه دوست داشت وقتی با یکی دسته دوستی میده تا ته خطشو بره و ببینه اون ورش چه خبره . وقتی رفیقی لنگ می موند چه از لحاظ مادی و .... همیشه پایه بود و این طور بگم یه با مرام بود همین .

23 اسفند سال 1361 بود که شال و کلاه کردیم و رفتیم شمال .

تو جاده چالوس یادمه همه پشت سر هم حرکت می کردیم و بعد از چند ساعت رسیدیم به ویلا و من که خیلی خسته بودم رفتم توی یکی از اتاقها خوابیدم و بعد صبح همه ی مردها رفتیم شنا کنیم و آقا جون با اون سنش هم پای جوانها می اومد و شنا می کرد و یاد آقا جون بخیر چه انسان با صفا و اهل دلی بود و همیشه خودشو جوون فرض می کرد و لباسهای اتو کرده و شیک می پوشید .

درست یادمه 25 اسفند ماه بود که طرفای ظهر بود که با صبا داشتیم دو نفره دست در دست هم تو کنار ساحل داشتیم قدم می زدیم و صبا از حرفاش و از ایده هایی که تو سرش بود واسم حرف می زد و مشغول حرف زدن و قدم زدن بودیم که یک آقایی را دیدم که خیلی برام آشنا بود و اونم منو نگاه کرد و یهوو اومد جلو گفت آقای مسعود ....... گفتم بله شما ؟ خودشو معرفی کرد و گفت اصغر هستم هم کلاسه دوران راهنمایی تو مدرسه ی ...... گفتم آهان و همدیگرو بوس کردیم و یادم افتاد این اصغر را چه قدر اذیت می کردیم ولی خدا وکیلی پسر با مرامی بود و گفتم الان چی کار می کنی و درس را تا کجا ادامه دادی ؟ سرشو انداخت پایین و گفت بعد فوت پدرم مجبور شدم برم سر کار و درس را ول کردم . گفتم الان چی کار می کنی ؟ زن داری ؟ چند تا بچه داری ؟ گفت مجرده مجردم و خودم با مادر و خواهرم زندگی می کنم و تو بازار کار می کنم و الانم دو روزه مادر و خواهرمو آوردم اینجا تا یه کم استراحت کنند .

بهم گفت هنوزم با سعید و محمد و علی هستی و با اونا می گردی ؟ گفتم هنوزم با همونام و همه چی تازش خوبه ولی رفیق فقط کهنش بهتره، محمد خواهرمو گرفته و همه زن گرفتن و یه کارخونه داریم و همگی با هم اونجا کار می کنیم .

یه کم فکر کردم گفتم بنده خدا اصغر حتما تو بازار کارگر هست و تو دلم گفتم ببرمش کارخونه پیش خودمون کار کنه و هواشو داشته باشیم .

بعد از کلی حرف زدن گفت دلم واسه بچه ها تنگ شده بریم اونا رو هم ببینم و فردا قراره برگردم تهران یه کارایی دارم ( منم تو دله خودم گفتم بنده خدا فقط چند روز بهش مرخصی دادند ) رفتیم بچه ها را صدا زدم و گفتم نگاه کنید کی رو پیدا کردم و همه ی بچه ها شناختنش و گفتن اصغره و ..... بعد از کلی حرف زدن به اصغر گفتیم شب را باید با خانواده بیایی ویلای ما و اونم گفت نه مزاحم نمی شم و با کلی اصرار گفت باشه گفتم خواهر و مادرت کجان؟

حتما تو مسافر خونن !

گفت نه تو ویلام هستند گفتم مگه ویلا داری ؟

گفت آره مگه چمه من .

گفتم ماشینت چیه ؟ گفت بنز مدل .....

گفتم بی خیال

چرا لباسات این قدر مدل قدیمیه ، عین بچه گداها لباس پوشیدی .

گفت مامانم یهوو هوس یه مسافرت کرده بود گفتم بیارمش شمال چند روزی بمونیم و بعد بر گردیم تا کارای حجره عقب نیفته به خاطر همین عجله ای اومدم و وقت نکردم لباس های مرتبم را بپوشم !

گفتم مگه حجره هم داری ؟

گفت آره

گفتم اصغر من تا به الان دلم واست خیلی سوخت و خواستم دستتو بگیرم دیدم انگار خدا رو شکر وضعت خوبه .

اون شب خواهر و مادر اصغر تو ویلا مهمون ما بودند و وقتی که حرفای ظهر را تعریف کردم واسه جمع همه از خنده روده بر شدند .

اون شب تا صبح بیدار بودیمو جوونای فامیل کباب سیخ می کردند و می رقصیدند و شاد بودیم .

 

فرا صبحش اصغر رفت و منم تا لنگه ظهر خوابیده بودم که دیدم آبجی زهره با چشم گریون اومد پیش من و گفت داداش ؛ محمد منو زده ! گفتم محمد ؟ چرا ؟

گفت سر یه موضوع جزئی ، انگار دنیا روی سرم یک لحظه سیاه شد و رفتم تو حیاط محمد نشسته بود تا گفتم محمد بیا اینجا ببینم یهوو در رفت و فکر کنم یاد حرفی که بهش زده بودم افتاد که گفتم اگه دستت رو آبجیم بلند بشه دیگه رفیق و رفاقت برام معنی نداره .

خیلی دنبالش کردم و حدود ده دقیقه دنبالش کردم نتونستم بگیرمش و اومدم خونه و آبجی زهره را یک کم آروم کردم و گفتم به کسی چیزی نگو تا تو این مدت کسی ناراحت نشه و بعد خودم حقشو کفه دستش می ذارم . اون شب گذشت و محمد برنگشت ، شب شد و همه نگران محمد بودند و گفتم رفته جایی و میاد .

شب زهره اومد پیشم و گفتم تعریف کن ببینم چی شده ؟ و چرا دعواتون شد گفت سر یه موضوع جدی .

گفت سیلی زد تو صورتت ؟

گفت آره .

گفتم پدرشو در میارم .

زهره گفت ببخشش .

گفتم نه باید بفهمه که نباید قولشو زیر پا می ذاشت.

گفت چه قولی ؟

گفتم اگه یک بار دستت رو آبجی من بلند بشه دیگه رفیق و رفاقت برای من معنی نداره و .....

زهره گفت تو رو خدا ولش کن من بچگی کردم اومدم به تو گفتم حالا تو رو جون من ولش کن خواهش می کنم گناه داره و منم دلم به خاطر آبجی زهره سوخت و ازش گذشتم .

شب بود و هنوز محمد نیومده بود و از ته دل نگرانش بودم .

تا ساعت 5 صبح اطراف ویلا را گشتم تا پیداش کردم و دیدم محمد یه آتیشی روشن کرده و قدم می زنه گفتم محمد بیا بریم ویلا گفت جان مسعود می خوای بزنی گفتم نه خداوکیلی گفت بگو جون زهره نمی زنم گفتم جون زهره نمی زنم بیا بریم زهره هم نگرانته .

تو راه خودش از کار کارش معلوم بود پشیمونه ولی هم ترس تو وجودش بود که با داداش های دیگون نزنیمش .

در کل هیچ چی بهش نگفتم و فقط گفتم چرا در رفتی و محمد گفت ( گاهی برای ماندن باید رفت و منم در رفتم تا منو زیر مشت و لگد نکشی ) و صورت همدیگرو بوسیدیم و اومدیم ویلا .

اول فروردین سال 1362

سال تحویل بود و همه ی اقوام دور هم جمع شده بودیم و پدر بزرگ هم بین ما بود و پسرم امین هم ماشا الله هم خیلی با مزه شده بود .

بعد از سال تحویل همه روی هم را بوسیدیم وسال خوبی را برای هم آرزو کردیم و پدر بزرگ به همه ی فامیل عیدی داد و پدر هم همچنین و حسابی همه به هم عیدی می دادند و کلی سر سفره ی هفت سین خندیدم .

سر سفره ی هفت سین پدر بزرگ وصیت نامه ای آورد و رو به آقا جون کرد و گفت اینو بخون و آقا جون هم گفت بذار واسه یه وقت دیگه و رو به پدر بزرگ کرد و گفت همه ی ما که خدا رو شکر به اندازه و سهم خودمون و شایدم بیشتر داریم و چرا داری ناراحتمون می کنی و پدر بزرگ گفت همه می گن هر سال آدم باید شب عید وصیت نامه اش را تنظیم کنه منم اینو شب تنظیم کردم و شاید سال بعد سال تحویل من بینتون نبودم و یکی از بچه های عموم که خیلی شیطون و سر زبون دار بود گفت هر چی داری مال من خوبه ، خیالت راحت شد و همه زدند زیر خنده ............

اون شب پدر بزرگ تمام دارایی زندگیشو تو یه کاعذ برامون نوشت و گفت هر کی هر چی دوست داشت بر داره و از همین الان این دارایی من مال شماست و سعی کنید تو راه خیر ازش استفاده کنید .

جدا" پول و ارث از کسی به آدم برسه به نظر من به درد نمی خوره و انسان باید فقط خودش بتونه با زحمت کشیدن به جایی برسه که غنی بشه و دارایی و ثروت زیاد هم آدمو خیلی مغرور می کنه به نظر من .

تو اون مدتی که تو شمال بودیم خیلی خوش گذشت و 13 فروردین هم اونجا بودیم و صبح برگشتیم تهران و 15 .فروردین کار را شروع کردیم .

 

+ نوشته شده در شنبه یکم فروردین 1388ساعت 1 قبل از ظهر توسط مسعود |


ممنونم از دوستانی که تو این مدت که نبودم با نظرات خصوصیشون منو شرمنده کردن .

دست تک تکتون را می بوسم و جواب کامنت هاتونم را هم می دم .


سلام :

 

تابستون سال 1361 بود و من خیلی خوشحال بودم که دوستانی که برام دنیایی ارزش داشتند داماد شدند و خوشحالیم غیر قابل وصف بود.

 

علی و مریم ماه عسل رفتند با ماشین من شیراز و چند شهر دیگه تا خاطراتی بیادماندی برای خودشون داشته باشند .

 

روزهای خیلی خوبی را می گذراندم که همراه با موفقیت های کاری خوبی بود و خیلی خوشحال بودم که صبا و بچه هام در رفاه کامل هستند و هر چی داشتم را مدیون مهربانی و وفاداری صبا می دونستم .

 

نمی دونم چی بگم ولی آنقدر تو موفقیت غرق شده بودم و پرسنل خوبی زیر دستم بودند و اوستا همه ی امور را به ما   سپرده بود و می دونست از عهده اش بر میاییم و سریع و پشت سر هم سفارش می گرفتیم طوری که کارگر های کارخونه وقت سر خواروندن نداشتند و خیلی خودمون را موفق می دیدیم و اینم بگم غرور هم  منو گرفته بود و خودمو خیلی بزرگ می دیدم ، خودمو گم کرده بودم .

 

یک روز تو کارخونه ، داخل سالن تولید داشتم قدم می زدم و دیدم یه کار گر آروم  کار می کنه با صدای بلند بین کارگرها، با یه کلمه ی زشت صداش کردم گفتم چرا آروم  کار می کنی مگه اینجا خونه ی خاله است و اون هم جلوی کارگرها سرشو انداخت پایین و گفت ببخشید و منم گفتم مواظب باش یه دفعه دیگه ببینم اخراجت می کنم و.....

 

اون کارگر سنش  بالا بود و تجربه ی کاریش هم حتما زیاد بود و معلوم بود که بار فنی زیادی دارد .

 

موقع ناهار بود و من و دوستانم داشتیم غذا می خوردیم اون کارگر صدام زد و گفت آقا مسعود چند لحظه کارتون دارم ، منم گفتم بذار نهارمو بخورم منتظر باش میام و بعد ده دقیقه رفتم گفتم بفرمایید ؟بدون هیچ مقدمه ای گفت : کوچیکم می کنی تحقیرم نکن و بعد رفت .

 

منم بی خیال اومدم دفتر و بچه ها گفتند چی کارت داشت گفتم فلانی خوب کار نمی کرد بهش تذکر دادم و سعید گفت آقا ابراهیم  گفتم آره .

 

سعید گفت واست متاسفم منم گفتم واسه چی گفت آقا ابراهیم یکی از دقیق ترین و با تجربه ترین افراد این کارخونه است و خودش تا قبل از این که بیاد اینجا فلان کارگاه مال اون بود و همه ی زندگیشو سر یه ریسک باخته و تا قبل این که بیاد کارگری واسه خودش برو بیایی داشته ، سعید گفت برو از دلش در بیار که معلومه خیلی با حرف تو ناراحت شده .

 

ای کاش زندگی دنده عقب داشت و من اون حرفو به آقا ابراهیم نمی زدم .

 

سریع رفتم سالن تولید و صداش کردم و گفتم آقا ابراهیم شرمنده  و گفتم جوونی کردم منو ببخشید آقا ابراهیمم گفت : تو یادت باشه همیشه هر کی رو کوچیک می کنی تحقیرش نکنی و سرمو انداختم پایین و دستایی که معلوم بود سختی های زیادی را کشیده و خوب بوی  کارگری را میده خواستم ببوسم دستشو کشید و گفت زشته دست منو ببوسی ، منم گفتم آقا ابراهیم بابت این حرفم جبران می کنم و بعد وقتی می خواستم خداحافظی کنم گفت آقا مسعود تو رو غرور گرفته و یادت باشه تو هم مثل الان من کارگر بودی و الان برای خودت شخصیتی داری و منم مثل تو دارای برو بیایی بودم که سر غرور و ریسک اونارو باختم .

 

خیلی از خودم بدم اومد و یاد روزهایی افتادم که خودم شاگرد سیم پیچی بیشتر نبودم و اوستا هیچ وقت ما رو تحقیر نمی کرد و یا سرمون داد نمی زد ولی من خیلی زود رنگ عوض کردم و تصمیم گرفتم با کارگرها بهتر و آرام تر رفتار کنم .

 

روز بعد از این ماجرا با تصمیم من و بچه ها آقا ابراهیم شد سرپرست سالن تولید .

 

اوضاع ایران خیلی تعریفی نداشت ولی من اصلا از جنگ و خدمت خوشم نمیومد و باید خودمون را معرفی می کردیم که بریم خدمت ولی نمی رفتیم .

 

شده بودیم سرباز فراری .

 

جوانهای هم سن ما رفته بودند جنگ و بیشترشون هم شهید می شدند و منم دوست نداشتم برم و شهید بشم و بعد من می دونستم صبا و مادرم اول از همه می مردند و بچه هام یتیم می شدند و دوست نداشتم به بچه هام  بگن بچه یتیم .

 

 

باز دوست داشتم مثل سابق با معشوقه هامون 4 تایی بریم بگردیم و شبهای جمعه با همسرهامون می رفتیم موتور سواری و با این که اوضاع خیابون ها هم خیلی خراب بود و برادرهای محترم بسیجی تو خیابون زیاد بوند و زیاد هم گیر می دادند ولی با بچه ها معمولا شبهای جمعه  می گشتیم ، با موتور تک چرخ می زدیم ، فقط اونایی که مزه ی تک چرخ زدن با معشوقه را می دونن حس من را درک می کنند واقعا حس خوبی بود .

 

چه روزهایی خوبی بود و واقعا روزهای خوب چه زود تموم میشه .

 

سعید هم همیشه یه دلگرمی  برای من و دوستان بود و با حرفهایی که می زد روح ما را جلا می زد و اگه شب سعید برای من حرف می زد اون شب با آرامش بیشتری خوابم می برد و می تونستم به خدا نزدیک تر بشم و روز بعدش هوای کارگرها را بیشتر داشتم.

 

واقعا سعید یه جلوه ای از یک انسان واقعی بود که هر کی باهاش یک ساعت حرف می زد یک عمر معرفت پیدا می کرد.

 

نمی دونم چرا هر کی با سعید نشست و برخاست می کرد دیگه دوست دائمی سعید میشد و واقعا من سعید به نظر من یک فرشته بود .

 

مهر ماه 1361 بود که حال آبجی کوچیکم خیلی بد بود و با این که نوجوان بود .ولی چهرش از اون نشاط ، شادابی و زیبایی افتاده بود و چهرش زرد شده بود و زیر چشماش سیاه شده بود و وقتی چهرشو این طوری دیدم گفتم آبجی چرا زیر چشات سیاهه و ....... گفت داداش مسعود چند هفته ای است که خون دماغ میشم ، حالم خیلی بد میشه و سرم درد می گیره و چشمام تار می بینه ،  منم با صدای بلند  گفتم چرا به کسی نگفتی که خون دماغ میشی و ..... ؟ ( این آبجی فاطی من سرش تو لاک خودش بود و سرش تو کتاب بود و زیاد با بچه ها بازی می کرد و کسی نفهمیده بود که مریضه )   گفت نمی خواستم کسی را ناراحت کنم و من که کاری از دستم بر نمی اومد و سریع رفتم اتاق داداش رضا و بهش گفتم داداش یه دقیقه بیا و داداش اومد و گفت چته ؟ چرا عجله داری گفتم داداش آبجی فاطی میگه چند هفته است که مریضه و زیر چشاش هم سیاهه و گفتم داداش رضا بیا ببریمش دکتر .

 

خیلی خوبه آدم یه داداش غیرتی مثل داداش رضا داشته باشه

 

داداش رضا با چهره ای مضطرب رفت پیش آبجی فاطی و گفت آبجی لباساتو بپوش با هم بریم دکتر و آبجی هم گفت چشم و داداش  رضا و زن داداش رفتند دکتر .

 

تا وقتی که از از دکتر برگردند من چند بار مردم و زنده شدم  ، نمی دونستم چی کار کنم به صبا هم حرفی نزدم گفتم شاید دهن لقی کنه و بره به آقا جون و مادرم بگه ، اون وقت آقا جون و مادرم غصه می خورن .

خلاصه بعد چند ساعت برگشتند و گفتم چی شد و داداش رضا با آرامش گفت هیچ چی و آبجی فاطی ما چیزیش نیست فقط یه کم بدنش ضعیف شده  و آبجی را بوسید و گفت به کسی نگو که با هم رفتیم دکتر و برو تو اتاقت بگیر بخواب .

 

آبجی فاطی که رفت داداش رضا گفت مسعود می تونی رازنگهدار خوبی باشی و می خوام یه حرفی برات بزنم که می دونم از شنیدنش خوشحال نمیشی و منم گفتم داداش بگو .

 

داداش رضا گفت به احتمال قوی دکتر گفت تومور مغزی داره و دنیا رو سرم خراب شد و زندگی برام بوی مرگ می داد ، دوست نداشتم آبجی فاطی را از دست بدم و اشک تو چشمام جمع شد .

 

داداش رضا گفت باید جواب قطعی را فردا میدن که تومورش چه نوعیه و .....

 

اون شب به صبا گفتم  می خوام برم پیش آبجی کوچیکم بخوابم و اونم گفت چرا ؟ گفتم همین طوری دلم می خواد امشب پیش اون بخوابم و بدون اینکه جوابی بگیرم رفتم اتاق آبجی فاطی و رفتم بغلش کردم و خوابیدم ، اون روز هم سر کار نرفتم  تو فکر فاطی بودم که مبادا از بین ما بره .

 

خیلی اوضاع روحیم خراب بود تا اینکه داداش رضا گفت جواب قطعی را دکتر داده و تومور داره و خوش خیمه است .

 

وای خدای من دنیا رو سرم خراب شد و سرم گیج رفت .

 

آبجی فاطی من که تازه اول نوجونیش بود باید جلوی چشمام پر پر بشه و اصلا نمی دونست تومور چیه .

 

با رضا و زنش مشورت کردیم که چی کار کنیم که از خانواده کسی نفهمه و با دکترش صحبت کردیم گفت که آیا شما می تونید عمل کنید یا نه و اصلا قول زنده موندن را به ما می دید ؟ گفت امیدتون به خدا باشه و خدا بزرگه و .....

 

 

به دکتر گفتم امیدی هست یا نه ؟ فقط یک کلام بگو آره یا نه ؟

گفت آره .

 

داداش رضا با چند تا از دوستاش که دکتر بودند صحبت کرد و گفت بهترین راه چیه برای درمان و گفت بفرستیدش خارج یا همین جا خودمون عملش کنیم .

 

داداش رضا یه برادر دلسوز برای من و همه ی خانواده بود و بهترین متخصص ها فاطی را برد و بنده خدا کلی برای فاطی خرج کرد و منم کمکش کردم تا بهترین دکتر و بهترین بیمارستان بخوابونیمش تا بتونه باز هم زندگی کنه .

 

فاطی هم چون سنش کم بود بهش گفتیم یه عمل ساده داری و اون هم باور کرد .

 

یه مشکلی می موند که آبجی فاطی و خانواده نمی دونستند که فاطی تومور داره و به هوای مسافرت 1 ماهه فاطی را بردند بیمارستان و عملش خوب بود و خدا دوباره فاطی را به ما داد و دائم تحت مراقبت بود تو بیمارستان و بهترین کارها را برای فاطی انجام دادیم .

 

تو اون مدتی که فاطی بیمارستان بود داداش رضا و زنش بیمارستان بودند و منم هر روز به ملاقاتش می رفتم و خدا را صد هزار مرتبه شکر که فاطی را از ما نگرفت .

 

درست یک ماه داداش رضا و زن داداش ، لحظه ای از کنار فاطی نرفتند و  واقعا داداش رضا خیلی دلسوز بود .

 

اوایل آبان ماه بود که فاطی را آوردند از بیمارستان خونه و حالش حسابی خوب شده بود و بهش گفته بودیم به کسی نگو که بیمارستان بودی و اگه آقا جون و مادر می فهمیدند که فاطی مریضه و خیلی غصه می خوردند و پیر می شدند و اونم گفت به کسی نمی گم و به کسی هم نگفت .

 

چند روز بعدش آقا جون  باز هم گیر داد باید بری خدمت و گفت جوونای هم سن تو دارن می رن جبهه و چرا نمی ری ؟ گفتم آقا جون چرا دوست داری من زود تر بمیرم و گفتم محسن پسر حسن آقا رفت و شهید شد ، دوست داری منم برم مثل اون شهید بشم و بهت بگن پدر شهید .

 

مادر گفت مرد دست از سرش بردار دوست نداره بره سربازی مگه زوره ، مسعود که داره مثل یه مرد کار می کنه و خرج 10 تا خانواده را  هم می تونه بده پس خدمت به چه دردش می خوره ؟ آقا جون گفت تا نره خدمت این مرد نمی شه و .......

 

با هزار بدبختی از دست آقا جون فرار کردم.

 

به بچه ها گفتم ببینم اونا چی می گن : گفتم  بیایید بریم  خدمت و این 2 سال عین یه مرد خدمت کنیم و برگردیم و بچه ها گفتند زن و بچه هامون را چی کار کنیم ؟ منم گفتم نمی دونم ! ولی حق با بچه ها بود و بازم گفتم بی خیاله خدمت و آقا جون هر چند وقت یه 1 ساعت گیر می ده و بعد بی خیال میشه .

 

یه  روز ظهر با شلوار کردی و یه پیرهن مشکی دم در نشسته بودم و داشتم  با بچه هام بازی می کردم که دو تا برادر بسیجی که خیلی هم ریش داشتند اومدند پیشم و گفتند ببخشید آقای مسعود ..... منزلشان کدام است ، منم فهمیدم که اونا اومدند سربازهای غایب را ببرند خدمت و منم گفتم من برادرشم خدا بیامرزتش ، رفته جبهه  دو ماهه و چند روز پیش خبر شهادتش را آوردند و اونا هم بهم تسلیت گفتند و منم گفتم بذارید براتون چایی بیارم تا یه کم گرمتون بشه و  سریع رفتم به محمد و علی و سعید زنگ زدم و گفتم از خونه نیایین بیرون اومدند ببرنمون  خدمت ، بعد رفتم چایی را بهشون دادم و خوردند و رفتند .

 

خدا اون روز بهم رحم کرد و بعد اومدم برای آقا جون تعریف کردم و خدا بیامرز کلی خندید .

 

اواخر دی ماه بود که خبر شهادت عباس مکافات را برای خانواده اش آوردند و از بچه های جنوب شهر شنیده بودم که این آخرا خیلی مومن شده بود و به قول معروف شده بود مرد خدا .

 خیلی حرفه که آدم یک شبه بتونه شراب خوردن و مستی و مواد نفروختن را بذاره کنار و  بره دنبال زندگیش و زن بگیره و بشه یه کارگر . واقعا انسانهایی مثل عباس را  باید همیشه بیاد داشت .

خیلی دلم سوخت وقتی عباس شهید شد و واقعیتش روم نشد برم بهشون تسلیت بگم ، چون روی نگاه کردن به زن و بچشو نداشتم و خیلی دوست داشتم باز هم می دیدمش و روی گلشو می بوسیدم و عباس آخر معرفت و انسانیت بود .

 

زن عباس رو دیگه نرفتم ببینم و می دونستم یه دختر کوچیک داره و زنش چه طور می تونست  که بچشو  بزرگ کنه بدون دغدغه ......

 

 چند هفته بعد رفتم به یکی از بچه های جنوب شهر تهران که از دوستان  مشترک من و عباس بود و بهش گفتم این پولارو ببر بده به زن عباس و بگو اینو یکی از دوستان عباس داده و طلبکار بوده عباس از من .

 

به دوستم گفتم نگه من دادم و یه اسم از خودت بگو .

 

با اون پول زن عباس تا چند سال می تونست بدون مشکل مالی زندگی کنه و دستشو جلوی نامرد جماعت دراز نکنه تا بعد از آن هم خدا بزرگ بود .

از این یکنواختی خسته شده بودم و دوست داشتم و دوست داشتم کارم از این یکنواختی در بیاد و کار و زندگیمو محدود به این کار خونه نکنم و حرفمو به دوستانم هم زدم که سعید  هم گفتند بیایید فراتر از زندگی تو ایران فکر کنیم گفتم چه طور ؟ گفت ما که الان سرمایه خوبی داریم بیایید بریم کانادا یا انگلیس ......

واقعا فکر خوبی بود و منم خیلی دوست داشتم از این جنگ و ایران فرار کنم و برم اون ور آب و یه زندگی آرام داشته باشم .

مشکل ما بازم نداشتن کارت پایان خدمت بود و قاچاقی هم که می رفتیم به ضررمون بود .

 

کم کم داشتیم به  عید سال 1362 نزدیک می شدیم و حسابی مشغول کار بودیم و یادمه 23 اسفند ماه بود که آقا جون گفت شال و کلاه کنیم بریم شمال و خانواده ی ما و خانواده ی صبا و ...... و یادمه 20 تا ماشین شدیم کلا رفتیم شمال تا خوش بگذرونیم .

 

کارخونه را تعطیل کردیم و عیدی و حقوق و .... کارگرها را دادیم و تا 15 فروردین کارخونه را را تعطیل شد.

 

  در پناه حق

 

یا حق

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 0 قبل از ظهر توسط مسعود |


سلام : سلامی که به گرمای هر آنچه که تو گرم ترین می دانی اش .

آبان ماه 1360:

اوضاع ایران خیلی کلافم کرده بود و دوست نداشتم برم جنگ و بجنگم آخه منو چه به جنگ و خون ...... من که ساخته نشده بودم که برم جنگ .

آقا جون فشار آورده بود که باید بری خدمت تا از وطن دفاع کنی و منم گوشم بدهکار نبود و سعید و محمد و علی هم دوست نداشتند برن خدمت .

 

 کارگاه  را راه انداخته بودیم و از صبح تا شب تو کارگاه بودیم و با علمی که تو این چند سال کسب کرده بودیم تونستیم کارمون را رونق بدیم و حسابی داشتیم پیشرفت می کردیم و کاهامون را خوب بفروش می رسوندیم  و تو چند ماه وضعمون از این رو به اون رو شد .

 

محمد هم که تو کارگاه فقط نقش دکور داشت و همش تو فکر بود و منم می دونستم تو فکر آبجی زهره است و یه روز بعد از این که تو کارگاه کارمون تموم شد گفتم محمد بیا ماجرای خودت با زهره را زود حل کن و بیا خواستگاریش و اونم گفت منم تو این فکر بودم که همچین حرفی را به تو بگم که تو مرام را در حقم تمام کردی .

 

به محمد گفتم که مبادا آبجی زهره را برنجونی و ناراحتش کنی اون وقت قید نون و نمک را می زنم و هر چی دیدی از چشم خودت دیدی و اونم گفت من دستم بشکنه که بخوام دست رو زهره بلند کنم و می دونستم هیچ وقت محمد این کار را نمی کنه و از صمیم قلب عاشقشه .

 

شب یلدای زیبایی داشتیم کل خانواده دور هم جمع شده بودیم و لذت خاصی بهم دست می داد وقتی با خانواده ام مثل قدیما در کنار هم هستیم و حرف می زنیم و میوه می خوریم . بعد چند سال اولین باری بود که شب یلدا با خانواده ام هستم و شب طولانی بود .

اوایل دیماه بود و یادمه هوا خیلی سرد بود که پدر و مادر محمد یه شب اومدند خواستگاری زهره و می دونستم که جواب مثبت را آقا جون میده .

 

آقا جون گفت مسعود تو که با محمد چندین ساله دوستی به نظرت محمد می تونه که زهره را خوشبخت کنه منم گفتم  محمد خیلی وفادار و چشم پاکه و این وفاداریش دنیایی ارزش داره .....

 

آقا جون گفت چه طور مگه ؟ من گفتم ما چند سالی که تو انگلیس بودیم و دخترای خوشکل و تو دل برویی دور و برمون بود که محمد به خاطر عشقی که در دلش بود حتی به اون دخترا نگاهی هم نمی کرد و محمد خیلی چشم پاکه ، از دوران دبیرستان عاشق زهره بود و هیچ وقت به چشم هوس به زهره نگاه نکرد و این برای من که دوستشم دنیایی ارزش داره .

محمد و زهره اون شب نامزد هم شدند و قرار شد ماه بعد عقد کنند و عید هم عروسی بگیرند .

محمد و زهره هر شب با زهره تو برف قدم می زدند .

خونواده ی ما خیلی خانواده ی روشن فکری بودند و معتقد بودند که نسبت انسانها ( محمد و زهره و .... ) را شناسنامه و عقد و ....... معلوم نمی کنه و دل معلوم می کنه که اینا چه نسبتی با هم دارند و اینم بگم چون افکار خانواده ام بخصوص پدرم پاک بود و همه چیز حتی روابط همه ی انسانها را پاک می دید .

 

محمد و زهره بهمن ماه سال 1360 عقد کردند و با این که هوا سرد بود ولی محمد و زهره با گرمای عشق چندین سالشون محیط را گرم کرده بودند .

 

پدر حسابی سنگ تموم گذاشت و جشن عقد زیبایی براشون گرفت و خیلی به دل پاکه آقا جونم حسودیم شد و صورته آقا جون را بوسیدم و گفتم خوش به حال خدا که بنده های پاکی مثل شما داره و آقا جون گفت چرا ؟ گفتم به خاطر این دست و دل بازیتون و  دیدتون به همه که همه چیز را از دید مثبت می بینید و هر چه دارید  به پای بچه هاتون می ریزید .

 

آقا جون گفت  مرسی ولی واقعیت این نیست که من پاک بودم ! یههو گفتم چه طور ؟ گفت من خیلی کثیف بودم و تمام وجودمو غرقه در گناه بود تا با مادرت آنشنا شدم و من وقتی با مادرت آشنا شم توبه کردم و همه چیزو یک شبه گذاشتم کنار و آدم شدم و به کمک مادرت به این پاکی رسیدم و خدا هم خیلی کمکم کرد و من بیشتر از سهمم خدا بهم کمک کرد و من هم باید به فکر خانواده ی خودم باشم .

و سالها بعد که آقا جون فوت کرده بود دفتر چه ی خاطراتشو خوندم و به روح بزرگ آقا جون پی بردم و آقا جون برای افرادی که وضعشون بد بود همیشه کمک خرجی می داد و برای دختران بی بضاعت جهزیه و  براشون عروسی می گرفت .

خیلی از موضوع اصلی دور شدیم و برسیم به سر ما جرا .

مراسم عقد تمام شد و آقا جون گیر داده بود باید بری خدمت و اگه نری میان میبرنت و منو می ترسوند که برم و منم عین خیالم نبود و می رفتم سر کار و خدا هم خیلی هوامون را داشت و حسابی کارمون گرفته بود و با دوستانی که در انگلیس پیدا کرده بودم نمونه کارهامون را فرستاده بودیم و دوستانم در انگلیس از کارمون خوشش اومده بود و سفارش های بالایی به ما داد ، حسابی خودمون را موفق میدیدیم و اوستا هم از این همه پیشرفت ما حسابی خوشحال  شده بود و اوستا دیگه پیر شده بود و نقش نظارت را ایجاد می کرد و تمام کارها را ما 4 تایی انجام می دادیم و کارگاه را گسترش دادیم و کم کم دستگاههایی وارد کردیم و کارگاهمون تبدیل شده بود به یک شرکت کوچک که 50 پرسنل هم داشت .

یه شب اوستا ما 4 تا را تو دفترش جمع کرد و گفت شما کارگاه را رونق دادید و این کارگاه حق شماست و و موفقیتشو مدیون زحمات شماست و ما هم گفتیم ما به خاطر زحماتمون مزدمون را گرفتیم چرا دیگه شرمندمون می کنی و گفت بذار کلامه آخرمو بگم من کسی را ندارم که بخوام کارگاهمو بهش بدم و این کارگاه هدیه ی من به شماست و رو به من کرد و گفت یادته روزی که داشتید از ایران می رفتید گفتم هدیه ای به شما سالها بعد میدم و اینم هدیه ی شما 4 تا . سعید گفت آخه هدیه به این بزرگی لایق ما نیست و اوستا گفت برید سر کارتون و هر چی می گم بگید چشم و ما هم گفتیم چشم اوستا .

زندگی خیلی برام زیبا شده بود و کم کم داشتم از پیشرفت و موفقیت داشتم لذت می بردم و حسابی از کالا هایی را که تولید می کردیم را سریع و با کمی درده سر از ایران خارج می کردیم .

کم کم داشتم به یک آرزوی چندین ساله جواب می دادمیعنی  احداث یک جایگاه  پمپ بنزین اختصاصی بود .

 

با شرائط بد مملکت از احداث جایگاه منصرف شدم برای مدتی و با سرمایه ی کمی  که تو  دوران دانشجوی جمع کرده بودم و سرمایه زیادی که تو چند ماه جمع کرده بودم کمی فکر کردم وچند خانواده از همسایه هامون می خواستند ایران را ترک کردند و فرار کنند  و من هم خونه هاشون را به قیمت خیلی پایین به نام صبا خریدم و چند تکه زمین تو تهران و کرج خریدم .

کم کم داشتیم به عید نزدیک میشدیم و باید ترتیب یک عروسی خوب برای محمد و زهره را میدادیم .

 

یادمه 5 فروردین 1361 عروسی زیبا و بیادماندی گرفتیم ولی حیف از خوانندگان زمون شاه خبری نبود و مجبور شدیم یک خواننده ی کوچه باراری بیاریم ، محمد هم خیلی از فامیلاشون را دعوت کرده بود و ما هم تمامی فامیلامون و همه ی  کسانی که می شناختیم را دعوت کرده بودیم و خانواده ی آسو هم آمده بودند و استاد جاودان هم حالش خوب شده بود و آمده بود و اوستا هم آمده بود و فقط جای دوسته عزیزم عباس مکافات خالی بود که جای خالیشو تو جمع احساس می کردم و عزیز جون ( مادر بزرگم ) که فوت کرده بود و خیلی دوست داشت عروسی زهره را ببینه که عمرش کفاف نداد و خدا بیامرزتش.

ماشینم را با گل رز سفید و قرمز داده بودیم تزئین کنند و حالا مونده بود ماشینم را برای مریم و علی ماشین عروس کنیم .

حسابی رقصیدم و خیلی خوش بودیم و خوشحال بودم که بلاخره محمد به زهره رسید و برق شادی را تو چشمان جفتشون میدیدم و خوشحالیم قابل وصف بود که دو عاشق به وصالشون می رسند و بیشتر اوقات انسانها هیچ گاه به عشق اولشون نمی رسند ولی این موضوع خدا رو شکر برای ما پیش نیامد و همه ی ما به عشق اولمون رسیدیم و می دونم که اولین عشق انسان هیچ وقت فراموش نمی شه و نمادی از بهترین و پاک ترین و فراموش نشدنی ترین عشق تو دلش می مونه و امیدوارم که همه به عشق اولشون برسند .

خیلی دوست داشتم حرفای تو دلمو به زبون بیارم ولی نمی تونم و اینم می دونم هیچ زندگی شبیه یکدیگه نیست و در مورد عشق و زندگی کلیشه ی مشخصی به نظر من وجود نداره که بخواد برای همه یکسان تکرار بشه . برای محمد ممکنه عشق توی یک نگاه معنی بده و برای زهره ممکنه عشق توی یک چشم انداز مشترک بخواد معنی بده و اما برای من عشق یک نیروی جاذبه است یک نیرویی است که من نتونم در مقابلش مقاومت بکنم .

پدر محمد شراب چندین ساله ای را سر هر میز گذاشته بود و خیل هوس کردم یه لیوان شراب بخورم وآخرشم  خودمو راضی کردم که هیچ وقت نباید توبه ام  بشکونم و به شراب لب نزدم و یکی از مهمانها بهم گفت چته ؟ چرا نگاش می کنی بریزم تو یه لیوانه کمر باریک بنوشی و گفت حال خیلی خوب بهت می بخشه این شراب چندین ساله و  اگه بخوری ، منم بهش گفتم بستگی داره به چه حالیش بگی خوب و حال من خیلی هم خوبه و همین حالی هم که دارم غنمیته . و خدا رو شکر می کنم تا الان توبه ام را نشکوندم و لب  به شراب نزدم چون از فرداش می ترسم که جلوی خدا با چه روی برم ،  خدا هم تا الان همیشه کمکم کرده .

هوای بهاری زیبایی بود و درختا تازه شکوفه زده بودند و حسابی منو داداشام با هم رقصیدیم و یادمه فقط رقص میدیدیم و مستی .

زن و شوهر های عاشق دست هم را گرفته بودند و می رقصیدند و مسن ترین عاشق جمع ما آقا جون و مادرم بود که می رقصیدند و شادی می کردند واقعا زمان قدیم چه قدر با نشاط بود و دل خوشی های مردم محدود نبود و آزادی خاصی بود. 

چه قدر زیبا بود وقتی آدم می دید دو عاشق دست در دست هم دارند می رقصند و همدیگرو عاشقانه نگاه می کنند .

هیچ وقت عروسی زهره و سعید را یادم نرفت چون آقا جون پشت سرش خیلی گریه کرد و با این که خونه ی محمد و زهره  روبروی منزل ما بود ولی آقا جون خیلی گریه کرد و زهره را خیلی دوست داشت و همیشه آقا جون دختراشو پیش خودش می خوابوند و دوست نداشت هیچ وقت تنهاش بذارن . آقا جون مثل ابر بهار گریه کرد ....

یادمه سعید اشکای آقا جون را پاک کرد و گفت چرا گریه می کنید شما باید برای خوشبختیش دعا کنید نه این که گریه کنید و سعید آقا جونو با حرفاش آروم کرد و آقا جون به سعید گفت تا پدر نشی قدر وجود بچه ات را نمی فهمی .....

اون شب همراه سعید و علی به همراه معشوقه هامون  با موتور افتادیم افتادیم دنبال ماشین عروس و جلوی ماشین عروس تک چرخ می زدیم و چه روزهایی بود ایام جوانی .......

بعد محمد و زهره روز بعدش با ماشین من یه هفته ماه عسل رفتند شمال .

کم کم کیا و کیانا بزرگ می شدند و امین را هم خیلی دوست داشتند و به داشتن بچه هایی زیبا و سلامت افتخار می کردم و هر شب 3 تا بچه هامون را پیش خودمون می خوابوندیم و دوست نداشتم هیچ وقت دور از خانواده ام باشم و این آقا جونم گیر می داد هر روز که  باید برم خدمت و منم می گفتم نه و هر روز ساعت 6 صبح که می رفتم کارگاه و اونم یه 10 دقیقه نصیحت صبح گاهیم می کرد تا روز بعد و حسابی گیر داده بود و منم گفتم باشه تو فکرشم و چند ماه دیگه می رم و آقا جون هم چند ماه گیر نمی داد .

یه شب که داشتیم با بچه ها از کارگاه میومدیم مریم را دیدیم و به مریم گفتم نمی خوای عروس شی ؟ و چون باهم  خیلی راحت بودیم و مثل خواهرم می موند گفت داداش مسعود من که از خدامه ولی علی هی امروز فردا می کنه و گفتم مبادا می خواد با کسی دیگه ازدواج کنه منم گفتم علی 30 سانتی کی بهش زن میده و از خداش باشه تو چند سال پای علی واستادیو انشا الله چند ماه دیگه عروسی می کنید ، بهش گفتم حسابی وضع علی خوب شده و تو این ماه میاد خواستگاریت و گفت مرسی داداش مسعود و خداحافظی کردیم و به راهمون ادامه دادیم . به علی گفتم چرا دختر مردم را قال گذاشتی و گفت من کسی را قال نذاشتم فقط من سربازی نرفتم و باباش مریمو نمی ده و گفتم تو حالا به بابات بگو و اونم گفت باشه و  قرار شد هفته ی بعد برن خواستگاری .

علی 30 سانتی ما هم به خواستگاری مریم رفت و جواب مثبت را گرفتند و قرار شد که تابستون ازدواج کنند و بعد علی بره سربازی .

اون دو تا هم مثل هم لحظات زیبایی را با هم داشتند ولی یه چی داغونم کرد و این بود که بعد عروسی باید علی بره خدمت ولی من دوست نداشتم برم و دوست داشتیم همه ی کارهامون را با هم شروع و تمام کنیم .

تو این مدت که کار می کردم صبح ها زود می رفتم و شبها دیر می آمدم خونه و حسابی از صبا و بچه هام بی خبر بودم و دیگه اون مسعود سابق نبودم  که هر شب به عشق زن و بچه ام بیام خونه . تمام فکر و ذکرم شده بود سفارش هایی که گرفتارم ، پول و سرمایه و  برام اولویت خاصی داشت و نارضایتی را تو چهره ی صبا می دیدم ولی به خاطر عشقی که به من و بچه هام داشت هیچ وقت از دستم گله نکرد و همیشه مهربون با من برخورد می کرد ولی مهربونیش از ته دل نبود و یه بغضی همراهش بود . یه شب انگار آقا جون به اوستا گفته بود که مسعود دیگه به زن و بچه هاش به خاطر وجود کارش بی توجه هست و من معمولا ساعت 11 از کارگاه و دیر تز از کارگر ها می رفتم و اوستا می دید با چه عشقی دارم کار می کنم و یههو وارد کارگاه شد ، صدام زد  گفت مسعود بیا اینجا و منم رفتم گفتم بله اوستا ، گفت تو خونه و زندگی نداری هر روز تا دیر وقت اینجایی و منم گفتم دارم سفارش ها را چک می کنم تا مبادا ایراد داشته باشه و اوستا با لحن عصبانی گفت گور بابای مشتری و زندگی تو واجب تر از مشتریه و پول همیشه بدست میاد ولی لذتی که باید با خانواده ات در آن شریک باشی را هیچ وقت دیگه نمی تونی بدست بیاری و گفت باید طبق ساعت بیایی و طبق ساعت هم بری ؛ منم گفتم چشم و به حالت قهر از کارگاه زدم بیرون و از دست اوستا خیلی شاکی شدم و تو دلم  گفتم به جای اینکه ازم تشکر کنه داره میگه زود برو خونه و ازش بدم اومد . و رفتم خونه و بدون اینکه شام بخورم گرفتم خوابیدم و صبح بچه ها آمدند دنبالم گفتند نمیایی و گفتم خوابم میاد و نمیادم و بچه ها رفتند کارگاه .

 

تا لنگه ظهر گرفتم خوابیدم و حال و حوصله ی دیدن اون کارگاه و اوستا را نداشتم و طرفای ساعت 5 اوستا اومد خونمون و گفت مسعود از حرفای من ناراحتی که نیومدی کارگاه گفتم نه خوابم میومد و می دونست که دارم دروغ می گم و می دونست کارم را به همه چیز ترجیح میدم .

 

بهم گفت از دستم ناراحت نباش من به خاطر خودت گفتم که عمر جوونیتو صرف پول نکنی و گفت پول همیشه هست ولی جوونی نیست . بهم گفت اول و آخرش این کارگاه برای شماست و با وجود این کارگاه شما تا آخر عمر پول دارید که بخورید بیا و یه کم منطقی باش و به صبا و بچه هات برس به خدا دوستت دارم که بهت این حرفارو می زنم و عمر رفته چیزی است که هیچ وقت بدست نمیاد و بیا و فقط به خاطر عشقت و بچه هات زندگی کن .

 

یه کم فکر کردم و دیدم حرف اوستا واقعا حقه و گفتم اوستا حق با شماست و من جوونم و کله ام باد داره و ممنونم که راهنماییم کردی و گفت : می دونی پیری یعنی چی ؟ گفتم نه ! گفت پیری یعنی آدم از هیچ چیز لذت نمی بره و برو از جوونیت استفاده کن و لذت ببر و  به خاطر اینکه خستگی این چند مدت از تنت در بیاد یه مدت برو شمال تا آب و هوات عوض بشه و منم گفتم چشم و همدیگرو بوسیدیم تا کدورتی بینمون نباشه .

اون شب به خاطر یه مدتی که به خاطر کارم از صبا دور بودم از صبا معذرت خواهی کردم و و گفتم منو ببخش و اون گفت آدم کسی را که دوست داره از دستش ناراحت نمیشه ؛ به صبا گفتم همونی میشم که تو می خوای و صبا گفت همونی بشو که خودت می خوای .

شب  بار و بندیلمون را جمع کردیم و کلید ویلای داداش رضا را گرفتم و صبحه زود راه افتادیم که بریم شمال .

تو راه شمال حسابی گفتیم و خندیدیم و ماشاالله بچه هامم بزرگ شده بودند و شیطون و انقدر شیطونی کردند و سرمون را گرم کردند که نفهمیدیم کی رسیدیم شمال .

 

یه 10 روزی را تو شمال خوش گذروندیم و تفریح کردیم و گشتیم و حسابی حال و هوای صبا عوض شده بود و فقط امیدوار بودم که از دستم ناراحت نیست .

 

تو راه برگشت صبا بهم گفت می خواد ادامه ادامه تحصیل بده و منم گفتم هر کاری دوست داشتی انجام بده و من مانع پیشرفتت نمی شم و نخواهم شد ؛ گفت می خوام واسه خودم یه شخص تحصیلکرده باشم و مثل خانواده ات دیدگاهم به زندگی  با تحصیلات بالاتر عمیق تر بشه و منم گفتم ایولا .

 

حالا این دفعه صبا گیر داده بود که برم خدمت و بهش گفتم از دست آقا جون خلاص میشم گیر تو میوفتم  و مرگ من دیگه نگو برو خدمت و گفتم باشه دیگه نمی گم .

 

وقتی که از شمال اومدیم خیلی میزون بودم و حسابی خستگی این همه مدت از تنم در اومده بود و آرامش خاصی باهام بود وقتی با صبا بودم و دیگه دوست نداشتم که دیگه ازش دور باشم .

 

اوستا ساعت کاری را برای ما عوض کرده بود و گفته بود شما 7 صبح بیایید و 2 بعد از ظهر برید خونه و ما هم گفتیم چشم .

 

10 تیر ماه 1361 بود که مراسم عقد و عروسی علی و مریم را برگزار کردیم و باز هم ماشین من ، ماشین عروس بود و باز با زر قرمز و سفید تزئینش کرده بودیم و باز شراب بود و باز مستی افرادی که فقط تو اون لحظه فکر مستی بودند .

 

تو اون لحظه جوونی را دیدم که مست کرده و چشمای هیزی داشت که به آبجی کوچیکه ی من نگاه می کرد و دیدم نگاش پاک نیست و پر از هوس و نامردی است یه صوت زدم گفتم بیا اینجا و تو حال و هوای خودش نبود و همش داشت به آبجی من نگاه می کرد و خیلی ریختم بهم و رفتم پیشش و  گفتم خوشگل پسر بیا بریم کارت دارم و بردمش بیرون  و پرسیدم فامیل کی هستی اومدی اینجا و گفت داداش عروسم و می دونستم تو فامیلای ما و یا فامیلای سعید و یا محمد و علی چشم چرون و هیز نداریم . خواستم بزنمش دلم نیومد که تو شب عروسی خواهرش خاطره ی بدی داشته باشه و گفتم انشا الله خوشبخت بشن و گفت فدای تو .

وقتی دیدم مستی از سرش پریده بهش گفتم منو یادت میاد و گفت آره ، تو همونی بودی که بهم تبریک گفتی و منم گفتم آره و بعد بهش گفتم می خواستم بزنمت تا با آسفالت یکی بشه صورتت با پر رویی گفت واس چی منم گفتم واسه نگاههای هیزت به خواهرم و حالا که پر رویی و ادب و ناموس سرت نمیشه بیا بریم کارت دارم و بردمش بیرون و تا جا داشت یه گوش مالی حسابی بهش دادم ، تا به ناموس مردم نگاه نکنه و چشماشو پاک کنه .

 

عروسی علی هم طبق معمول رفتیم دنبالش با موتور و تک چرخ زدیم و واقعا خیلی خوشحال بودم که تونستن دوستام مثل من داماد بشن .

دوستان عزیز واسم دعا کنید آخه قراره چند روز دیگه برم زیر تیغ جراح و عمل کنم و اگه عمری باقی موند و خدا دوسمون داشت زنده موندیم ماجرای  سربازی و ........ را براتون تعریف می کنم و خواهشا برام دعا کنید که زنده بمونم چون دوستن دارم پسرکوچیکمو داماد کنم .

یاد حرف دوستی در مورد مرگ افتادم :

یه دوستی داشتم به نام سید که یه بار ازش پرسیدم مرگ چه شکلی است ؟ گفت همون طور که زندگی کردی اگه خوب بوده خوب هم میمیری .

 یا حق

+ نوشته شده در یکشنبه یکم دی 1387ساعت 0 قبل از ظهر توسط مسعود |


 سلام به دوستان عزیزم :  

طبق قولی که به شما داده بودم قراره که ماجرای خواستگاری سعید را براتون بگم .

سعید  به پدر و مادرش زنگ زد و گفت که می خواد با دختری ازدواج کنه و قراره با من بره خواستگاری و پدر و مادر سعید هم گفته بودند که دختری که تو می پسندی برای ما عزیز و قابل احترام   است و گفته بودند شرائط ایران خیلی بد است و اونا نمی تونن بیایند انگلیس و ریش و قیچی را دادند دسته ما .

 

تو اونجا من  چون بیشتر با پدر سارا جور بودم رفتم و گفتم اگه اجازه بدید برای شب بیاییم خونتون و اونم از ماجرای سعید و سارا خبر نداشت و گفت خوش اومدید و خیال کرد اومدیم دور هم باشیم و بخندیم .

شب شد و من و سعید و صبا رفتیم خونه ی پدر سارا و بچه ها را سپردیم  به محمد و علی تا مراقبشون باشند . محمد و علی هم خیلی دوست داشتند با ما همراه باشند ولی چون بحث امشب ما در مورد خواستگاری بود و خواستیم جدی باشیم اون شب محمد و علی نیومدند اگه هم میومدند حرفامون گل می نداخت و نمی تونستیم به بحث اصلی برسیم .

 پدر سارا خیلی تعجب کرد و گفت پس چرا شماها فقط اومدید ؟ ما هم گفتیم حالا بذار بیاییم تو ، توضیح می دیم .

من تا حالا برای کسی خواستگاری نرفته بودم و نمی دونستم چی بگم و گفتم موضوع اینه که اومدیم خواستگاری سارا !

پدر سارا یه کم تعجب کرد و گفت حالا برای کی ؟ گفتم برای سعید .

پدر سارا ،  سعید را خیلی دوست داشت و به نظر من  چه کسی بهتر از سعید برای سارا !

من گفتم جواب جفتشون مثبت است و مشکلی جز نظر شما نداریم و اونم گفت مبارکه و من کسی جز سارا ندارم و آرزوی اول و آخر من خوشبختی سارا است و اومد صورت مهربان سعید را بوسید گفت مبارکه ، همه دست زدیم و منم جو گرفت و سوت زدم و خلاصه شبی بیادماندنی برای من بود و پدر سارا گیر داد تواین شب چرا محمد و علی و بچه ها نیستند وباید اونا هم بیان . ماشین بابای سارا را گرفتم و رفتم اونا رو هم آوردم و یادمه تا ساعت 3 شب گفتیم و خندیدیم .

سعید و سارا چند روز بعد نامزد شدند و صبا هم بچه ای حامله بود .

 

روز بسیار زیبا و با شکوهی بود یادمه همگی رفتیم حلقه خریدیم و شب تو رستوران پدر سارا جشنی گرفتیم و سارا باید مسلمان می شد و و قرار شد بعد از اتمام درسمون بیاییم سارا هم با ما بیاد ایران و جشن عروسی را ایران بگیریم .

تو انگلیس سارا و پدرش تنها بودند و کسی را نداشتند جز ما و همه ی اقوامشان اسراییل بودند  .

سعید دوران نامزدی زیبایی داشت و با سارا تک تک ثانیه هاشو می گذروند و فقط موقعی که درس داشت می رفت دانشگاه و بعد می رفت رستوران و من و محمد و علی به پدر سارا گفته بودیم ما به جای سعید هم کار می کنیم و بذار اونا خوش باشن وپدر سارا هم حرفی نداشت و دوست داشت سعید با سارا باشه .

خیلی به سعید حسودیم شد و واقعا" عاشق واقعی بود و هر طور بود دوست داشت رویایی ترین لحظه ها را سارا داشته باشه .

یادمه یه شب همگی دور هم جمع شده بودیم و داشتیم حرف می زدیم و گفتم سعید یادته که گفتی به عشق  زمینی اعتقاد نداری ؟ پس چرا عاشق شدی ........

سعید حرف زیبایی زد و گفت من یه عمر دنبال آرامش بودم و همیشه هم آرامش داشتم و دارم ولی وقتی که سارا را برای اولین بار در دانشگاه دیدمش آرامشم چند برابر شد و حسی عجیب وجودمو پر کرد و نمی دونستم این حس چیه و بعد ها فهمیدم بهش می گن عشق . و ای کاش وقتی سارا را برای اولین بار می دیدمش بهش می گفتم و الان حداقل چندسال با سارا بودم و خاطره داشتم و الانم خدا را شکر که به کمک شما تونستم به عشقم برسم .

در کل سعید واقعا عاشق و دلباخته بود و اون عشق واقعی را الان داشت.

سعید همیشه می گفت یک عشق می خوام برای زندگی آرومم و سارا اینو برای من بوجود آورد .

به سعید یه روز گفتم الان که سارا را داری اوضاع درونت چه وره ؟ گفت حال و هوای اوضاع درون را شرائط برای انسان ایجاد می کنه و. خیلی خوبم و غیر قابل وصف .

کم کم داشتیم به آخرای سال 1359 می رسیدیم و خیلی دوست داشتم که بیاییم ایران و خانواده هامون را ببینیم ولی باید چند ماه دیگه هم صبر می کردیم تا بتونیم چند واحد دیگمون را پاس کنیم و بعد بیاییم ایران .

عید 1360 بود و ما هم برای خودمون تو آپارتمانمون هفت سین چیدیم و سال تحویل را با هم بودیم و واقعا خیلی بهمون خوش گذشت و همه به سعید و سارا هدیه دادند .من و صبا هم برای سعید و سارا دو تا زنجیر طلا براشون خریدیم و به سعید گفتم لیاقت تو بیشتر از این کادو هاست و انشا الله وضعم که بهتر شد بهترین چیز را برای تو می خرم .

چرخ و فلک زندگی ما هم همین طوری داشت تو غربت می گذشت که آخرین نامه ی عباس به دستم رسید و دیگه نامه ای از عباس به دستم نرسید :

خلاصه ای از نامه ی عباس مکافات برای من :

وضع کشورمون خیلی ناجوره ،شاه رفته ، مملکت خیلی اوضاعش بده و کاباره ها و کافه ها را بستند . منم  که 25 سالمه و خدمت نرفتم و الان هم باید برم خدمت و از جان و مال و حفظ ناموسم قدمی بزارم و .....

و دیگه نامه ای از عباس به دستم نرسید .

یادمه پنجم خرداد 1360 بود که صبا پسری به دنیا آورد و اسمشو گذاشتیم امین .

امین هم مثل بچه های دیگم چشمانش سبز بود.

مدرک دکترای برقم را در 14مرداد 1360 گرفتم و یادمه اون روز خیلی خوشحال بودیم و قرار بود  بیاییم ایران و این بار همسفرمون سارا و امین بودند و پدر سارا هم قرار شد ماه بعد بیاد ایران و جشن عروسی را بگیریم .

شهریور ماه 1360 به ایران برگشتیم و اوضاع ایران هم خیلی خیلی بد بود و از اومدنم پشیمون شدم و وقتی رسیدیم فرودگاه خیلی ها اومده بودند به دیدارمون و وقتی آقا جون و مادرم را  دیدم پریدم بقلش و آقا جون پیر شده بود و رفتم دستاشو بوسیدم و هر چی داشتم از محبت های آقاجون ، مادرم و اطرافیانم داشتم و با همگی روبوسی کردم .

 دیدم یک آقایی نشسته تو گوشه ی سالن وقتی که یه کم دقت کردم دیدم اوستا است ( صاحب کارگاهی که کار می کردیم ) و رفتم جلو و پریدم بغلش و اوستا خیلی گریه کردم تو بقلم و گفت از وقتی که شماها رفتید منم در کارگاه را بستم و انتظار می کشیدم تا شماها بیایید و گفت یادته که گفتی وقتی بیام بازم تو کارگاه کار می کنیم ، حالا سر قولت هستی ؟ منم گفتم نوکرتم اوستا چند روزدیگه  در کارگاه را باز می کنیم و بازم من شاگردتم و شما اوستامی و دیگه گریه نکن .

چشمامو خیلی این ور و اون ور چرخوندم ولی استاد محرم  جاودان را ندیدم و خیلی ناراحت شدم که چرا اون نیومده ! و از داداش رضا سوال کردم استاد جاودان کجاست ؟ چرا نیومده ؟ گفت استاد بیمارستان است و قلبش ناراحته .

تو جمع آسو و خانواده اش به همراه شوهرش آمده بودند به دیدار ما وقتی آسو را دیدم آمد جلو و چون مثل خواهرام دوسش داشتم با هم روبوسی کردیم .

داداش مهدی وحسین  هم ازدواج کرده بودم و با زن داداشام روبوسی کردم و چند تا بچه داشتند .

سارا هم که عروس جدید خانواده ی سعید بود را همه باهاش روبوسی کردند و به سعید برای انتخاب همچین دختری تبریک گفتند .

و بعد امین ( پسرم که تازه به دنیا آمده بود ) را به مادرم نشون دادم و همه که پسرمو دیدند گفتند چقدر خوشگله و  چشم نخوره و براش اسفند دود کنید .

محمد همش با آبجیم چشم تو چشم هم بودند و آبجی زهره ام خیلی خوشحال بود که محمد را می بینه و می دونست که به زودی باید محمد بیاد خواستگاری اش .

مریم معشوقه ی علی هم اومده بود و اونا هم حسابی با هم خوش و بش می کردند و خیلی همدیگرو دوست داشتند .

فقط جای عباس مکافات خالی بود و عزیز جونم که به رحمت خدا رفته بود خالی بود .

بعد 1 ساعت روبوسی کردن و با خانواده و دوستان آمدیم خونه و بعد پدرم جلوی پای ما چند تا گوسفند قربونی کرد و همگی شام مهمان خانه ی ما بودیم و پدرم حسابی سنگ تموم گذاشته بود و حسابی شب زیبایی بود ولی وضع ایران خیلی حالمو گرفته بود و مجبور بودم برم خدمت .

ساعت از نیمه های شب هم گذشته بود و تازه مهمون ها رفته بودند و من هم با اینکه خیلی خسته بودم ولی دلم تنگ شده بود واسه کوچه های تهرون و موتور سواری و تک چرخ زدن .

موتورم را برداشتم و با صبا رفتیم موتور سواری و تک چرخ زدن و چند ساعت گشتیم و حسابی دلم باز شد و اومدیم خونه و گرفتیم خوابیدیم و ساعت 2 بعد از ظهر ، بعد بیدار شدم و همگی رفتیم ملاقات استاد جاودان و وقتی ما را دید خیلی خوشحال شد و گفت تا چند روز دیگه از بیمارستان مرخص میشم .

بعد رفتیم دم خونه ی اوستا و کلیدها را گرفتیم و رفتیم کارگاه را راه بندازیم که اوستا گفت مسعود جان شما باید برید خدمت و گفت من چند سال که تحمل کردم باز هم تحمل می کنم و صبر می کنم تا شما برید خدمت و برگردید و ما هم گفتیم چشم .

1 ماه گذشت و قرار بود که پدر سارا بیاد ایران و ما هم مقدمات جشن عروسی را آماده کرده بودیم .

با آمدن پدر سارا جشن عقد و عروسی بسیار با شکوهی برای سعید راه انداختیم و که تو یادها باقی بمونه و تو مراسم عقد و عروسی حسابی سنگ تموم گذاشتیم و یادمه همش منو محمد و علی می رقصیدیم و حسابی مجلسو گرم نگه داشته بودیم ، به مهمونا که تعداداشون بالای هزار نفر بود پذیرایی کردیم و و ماشینمو ماشین عروس کرده بودم و منو صبا ، محمد و آبجی زهره ام  ، علی و مریم با موتورهامون ماشین عروس را دوره کرده بودیم و همش بوق می زدیم و ماشینای دیگه هم پشت سرمون و بوق می زدند و چند ساعت تو خیابونا گشتیم و بعد سعید و سارا رفتند خونه ی خودشون تا زندگیشون را شروع کنند .

پدر سارا هم رفت انگلیس تا رستورانش را بفروشد و برای همیشه بیاد ایران ، چون نمی تونست دوری دخترش را تحمل کنه .

واقعا شب عروسی سعید  زیبا و بیادماندنی بود و هیچ وقت عروسی سعید از یاد من و کسانی که در جشن عروسی سعید شرکت کرده نخواهد رفت .

به امید وصال همه ی عاشقان

یا حق  

+ نوشته شده در جمعه یکم آذر 1387ساعت 0 قبل از ظهر توسط مسعود |


با سلام به دوستان عزیزم :

 اواخر سال 1358 بود و ما فوق لیسانسمون را  گرفتیم و بچه ها باز تصمیم گرفته بودند که ادامه تحصیل بدن  و منم با تصمیم بچه ها موافقت کردم و گفتم منم می خونم و می دونستم اگه برگردم ایران باید برم خدمت سربازی و اوضاع مملکتمون هم بد بود گفتم بمونم و درسمو بخونم .

 

سارا باز هم ادامه تحصیل می خواست داد ولی دانشگاهامون با  هم فاصله داشتند ولی باز هم به دیدنمون میاد و به صبا و بچه ها سر می زد .

 

ولی افسوس که نواس غزالی دیگه کنارمون نبود و دیگه نمی خواست ادامه تحصیل بده و رفت عراق و نواس آدرس منزلشو به ما داد و گفت یه بار باید بیایید عراق منزل ما و قول دادیم که یه روزی میاییم .

 

با نواس غزالی خاطرات خوبی داشتیم و مثل سعید و محمد و علی دوستش داشتم و انسانی خون گرم و حرمت نون و نمک را همیشه حفظ می کرد و واقعا انسان پاکی بود که من روی سرش قسم می خورم .

به سختی تونستیم  دانشگاهی پیدا کنیم و آزمون ورودی سختی داشت ولی خدا کمکمون کرد و تونستیم وارد دانشگاهی در انگلستان بشیم و بتونیم ادامه تحصیل بدیم .

 

این دفعه به اجبار و تحمیل درس خوندم چون اوضاع ایران خراب بود و درس خوندنو ترجیح دادم و دلمم برای آقا جون و مادرم تنگ شده بود و چند سال بود ندیده بودمشون .

یه روز به داداش رضا زنگ زد و گفتم همگی بیایید اینجا و با حرفم موافقت کرد و گفت من دوست دارم بیام ولی آقا جون و مامان را چیکار کنم ؟ گفتم یه طور راضیشون کن بیان ولی آقا جون و مامان دلشون نمی خواد بیان اونجا و تو مرام داداش رضا هم نامردی نبود که تنهاشون بذاره .

به صبا یه چند رو بعدش زنگ زدم و گفتم که میایی اینجا و گفت دلم می خواد و در اولین فرصت میام .

دیگه شرایطم مثل قبل نبود و برای خودم پس اندازی داشتم و حسابی می تونستم به صبا برسم . و یه آپارتمان شیک و خوب اجاره کردم تا صبا راحت باشه و مقداری وسایل به سلیقه خودم خریدم و می دونستم که صبا خوشش میاد.

 

اوایل سال 1359 بود که صبا و بچه هام  با کمک داداش رضا و با  هزار بدبختی تونست بیاد انگلیس و من هم از اومدنش خیلی خوشحال شدم و باز هم با دوستانم رفتیم به فرودگاه و دیگه بچه هام در آغوش صبا نبودند و راه می رفتند و حسابی خوشگل شده بودند و وقتی منو دیدند چسبیدند به صبا و نیومدند بقل من و منم حسابی ضد حال خوردم  که چرا نیومدند بقل من !

دوستانم من و صبا را  تا آپارتمانمون همراهی کردند و رفتند  .

بچه هام دیگه خجالت نکشیدند و روشون باز شد و احساس غریبی نمی کردند و بعد اومدند  پیشم و اون شب بچه هام تو بغل ما خوابیدند و اون شب با آرامش بیشتری خوابم برد و وقتی که صبا پیشم نبود نمی تونستم خوب بخوابم ولی نمی دونم چرا وقتی صبا در کنارم بود انگار آرامش پیدا می کردم .

طبق معمول کار می کردم و درس می خوندم .

گاهی شبا هم که پدر سارا می گفت به خانمت بگو بیاد اینجا و شام را در اینجا بخورید و خدایی از معرفتش خوشم میومد خدا بیامرزتش که تو غربت خیلی بهم محبت کرد .

یه روز در عین ناباوری نامه ای از ایران به دستم رسید و اصلا باورم نمی شد که عباس مکافات هنوز به یادم باشه .

خلاصه ای از نامه ی عباس برای من :

عباس دوست عزیزم که بچه ی شوش بود و برام نوشته بود که خیلی بی معرفت هستی و گفته بود ناسلامتی ما با هم نون و نمک خورده بودیم و نوشته بود آدرس منزلتو ازداداشت گرفتم و گفت می دونم الان برای خودت آدم تحصیلکرده ای هستی و نوشته بود درسته که تا سوم راهنمایی سواد دارم ولی وقتی با یکی نون و نمک بخورم و دست رفاقت بدم همیشه به یادش هستم و نوشته بود که دوست داشتم مثل شما می تونستم درس می خوندم ولی تو درس خوندی انگار ما خوندیم و نوشته بود چند  خبر خوش دیگه  ، توبه کردم ، خلاف نمی کنم ، نماز می خونم ، مست نمی کنم و سیگار نمی کشم . خبر خوب دیگه ای  برات دارم و اینکه  ازدواج کردم و زن خوبی دارم و چند ماه دیگه دخترم به دنیا میاد و دوست دارم اون بتونه مثل خانواده ی شما تحصیلکرده  باشه و همیشه بدون هر جا باشی دوستت دارم ولی همیشه معرفت داشته باش و دوستای قدیمت را فراموش نکن ، گفته بود به خانمم گفتم که دوستی دارم که تو انگلیسه ولی باورش نمی شه که من همچین دوستی داشته باشم و می گه تو دروغ می گی و همچین دوستی ندارم .می دونم که دیگه نمیایی ایران و اونجا بهت خوش می گذره ولی دوست دارم یک بار دیگه ببینمت پس خداحافظی نمی کنم و می گم به امید دیدار .

 

وقتی که نامه ی عباس را خوندم واقعا از خودم بدم اومد  و گریه ام گرفت و به خودم افتخار کردم که دوست خوب و دل پاکی مثل عباس دارم . من خیال می کردم ته مرام و معرفتم ولی عباس با نامه اش منو شرمنده کرد وبعد  براش نامه ای نوشتم و ماجرای معتاد شدن و .... را براش تعریف کردم و گفتم اینجا انقدر مشکل دارم که همه را فراموش کردم ولی تو دلم بیادتم و انشا الله روزی میام ایران و روی گل ماهت را می بوسم .

خدا عباس را بیامرزد و الان سالهاست که شهید شده و خدا بیامرزتش.

تو همین جا می گم بچه های جنوب شهر خیلی با معرفت هستند و از همین جا دست تک تکشون را می بوسم .

 

زندگی و عمرمون کم کم داشت می گذشت  و هیچ وقت یادم نمیاد برای کیا و کیانا اسباب بازی و یا وسیله ای سرگرم کننده خریده باشم و بیشتر وقتا که از سر کار میومدم خودم باهاشون بازی می کردم و می خوابیدم تا از سر و کول من برند بالا . همیشه یادمه که وقتی از سر کار میومدم و تو کوچه به پنجره ی خونمون نگاه می کردم کیا و کیانا منتظره من بودند تا من بیام و وقتی منو می دیدند بدو بدو می آمدند تا باهاشون بازی کنم ....

واقعا وقتی صبا و بچه هامو می دیدم خستگی کار و درس برام معنایی نداشت و واقعا چه روزگار خوشی بود یادش بخیر ...

ما تو انگلیس فقط سارا و پدر بزرگوارشو داشتیم  .

 سارا انگار چیزی می خواست به من بگه که نتونست و چند بار گفت مسعود گفتم چیه ؟ گفت بعدا" بهت می گم هیچ چی .

 

سعید هم اون سعید سابق نبود و آشفته بود یه حسی بهم گفت اینا دو تا عاشق هم هستند ولی سعید چون خجالتی است نمی تونه به کسی بگه و یه شب که سعید اومده بود خونه ی ما و من هم بچه ها را برده بودم بیرون  تا براشون یه کم خوراکی بخرم و اومده بود به صبا گفته بود من تو این چند سال عاشق سارا شدم و خجالت می کشم به سارا بگم و می ترسم اون از من خوشش نیاد و من تا وقتی که اونجام روی نگاه کردن تو صورتشو نداشته باشم و صبا  گفت به سارا می گم ببینم نظر اون چیه ؟ و گفت کمکت می کنم تا بهش برسی ولی یادت هست روزی که گفتی عشق چیه و من هیچ وقت عاشق نمی شم و سعید گفت حالا یه چیزی گفتتم حالا جدی نگیر و.....

من رسیده بودم خونه صبا اومد جلو و گفت سعید اومده بود و گفتم تنها گفت آره . گفتم  سعید از این اخلاقا نداشت که تنها اینجا بیاد ، گفتم حالا چی کار داشت گفت : عاشق شده و عاشق سارا .

اصلا باورم نمی شد که سعید هم یه روز عاشق بشه اما شد ....

 

سارا به چشم خواهری از همه لحاظ مناسب سعید بود و مهم این بود که سارا و سعید عاشق هم شده بودند و سعید خجالتی ما هم خجالت می کشیده که به کسی بگه و راز عشقشو چند سال تو سینه حبس کنه ......

 

صبا به سارا گفت و سارا هم عاشق سعید بوده ولی مثل سعید روش نمی شده بگه و سعید شب باز اومد خونمون و از ما تشکر کرد و گفت خوب شد به شما گفتم ...

در کل سعید خیلی شاد و شنگول بود و انشا الله ماجرای خواستگاری سعید را براتون می نویسم .

دیگه خداوکیلی دستم خسته شد و دوست داشتم سریع ادامه ی خاطراتو بنویسم  و امیدوارم که هر جای این کره ی خاکی هستید دلاتون دریایی باشه ......

به امید آرزوی موفقیت برای شما سروران گرامی

یا حق

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 0 قبل از ظهر توسط مسعود |


سلام دوستان :

زندگی آنقدر با انسان بازی در میاره که نمی فهمه این زندگیه یا بازی مار و پله ؟

از زندگی خسته شده بودم و حسابی شاکی از زمونه که منو از وطنم دور کرده بود که چشمم به نوشته ای افتاد که باز منو به یاد خدا انداخت و یه کم دلم آروم گرفت ( درویشی از ابوسعید ابوالخیر پرسید خدا را در کجا طلب کنم ؟ گفت : کجایش جستی که نیافتی )

یه دفعه چشمامو بستم و رفتم تو عالم دوران دبستان :

یه روز سرد زمستون که خواب مونده بودم و دیر رسیدم به دبستان و آقای معلم هم هنوز نیومده بود و تو کلاس محمد و علی با یک پسره دعوایی به پا کرده بودند منم رفتم سمت بخاری نفتی تا خودمو گرم کنم که آقای ناظم که صدای دعوا را شنیده بود اومد سمت کلاس ما و تا چشمش به من افتاد گوشمو پیچوند و منو برد تو دفتر که با صدای معترض گفتم گوشمو ول کن و گفت تو کلاس دعوا راه انداختی باید تو آدم بشی و نذاشت من حرف بزنم و سریع منو برد دفتر و با ترکه به جفت دست و پاهام زد و منم بغض گلومو گرفت ولی از روی غرور گریه نکردم ؛محمد و علی اومدند دفتر و گفتند ما بودیم که اون پسره را زدیم و مسعود همین الان از خونه اومده بود و این دفعه اون دعوا را شروع نکرده و منم که حسابی دست و پاهام درد می کرد آقای ناظم اومد جلو و از من معذرت خواهی کرد و با پر رویی تمام گفت دفعه ی بعد که دعوا کردی نمی زنمت ؟ خوبه ؟

منم گفتم شاید دیگه من هیچ وقت تو دبستان دعوا نکنم و اون وقت من از شما یه فلک طلب دارم و ناظم هم گفت برو گمشو .آقای ناظم داد زد و منم اداشو در آوردم و گفتم به داداشام می گم حسابتو برسن و می دونست داداشام اگه بیان مدرسه حسابی حالشو می گیرن .

اون روز محمد و علی به جای کتکی که به جاشون اشتباهی خورده بودم کلی برام خوراکی خریدند و حسابی به قول معروف خرم کردند ....

اون روز دست و پاهام خیلی درد می کرد و گفتم اگه به مادرم بگم مادرم ناراحت می شه و گفتم برم به داداشام بگم و به داداشام گفتم دستو پام درد می کنه و گفتند چرا ؟ موضوع دبستان را براشون تعریف کردم و گفتند فردا میاییم دبستان و حال ناظمتون را می گیریم و منم با افتخار صورتشون را بوسیدم و بعد داداش حسین گفت برو بخواب تا فردا صبح ناظمتون را آدم می کنیم .

صبح با اعتماد به نفس و با غرور با داداشام رفتم دبستان و با داداشام رفتیم تو دفتر و داداش رضا گفت مسعود تو برو بیرون ، تا ما آقای ناظم یه کم صحبت مردونه بکنیم و داداشام حسابی با حرفاش حاله آقای ناظم را گرفتند طوری که وقتی هم دعوا می کردم و با بچه های پر رو کتک کاری می کردم ناظم منو تنبیه نمی کرد و هر وقت منو می دید می گفت به داداشات سلام مخصوص برسون .....

خدا آقای ناظم را بیامرزه و ما رو هم بخشیده باشه که این قدر اذیتش کردیم آخه از دست بچه های مدرسه سکته کرد و عمرشو داد به عزراییل.

دیگه کم کم بریم سراغ ادامه ی ماجرا :

همه ی دوستانم( سعید ؛ محمد ؛علی ؛ نواس غزالی و سارا) برای ملاقات صبا و بچه آمده بودند فرودگاه

صبا و بچه ها اومدند و ما رفتیم ملاقاتشون .

پرید بقلمو با من روبوسی کرد و گفت دلم واست تنگ شده بود و منم گفتم همچنین و بعد بچه هامو بقل کردم و بیشتر دلم واسه بچه هام تنگ شده بوده بود و ماشاالله زیبا و خوشگل شده بودند.

بعد فرودگاه به اصرار سارا رفتیم رستوران بابای سارا و حسابی از ما پذیرایی کردند و بعد هم گفتم صبا خسته است و رفتیم آپارتمانمون که تازه اجاره کرده بودیم و می دونستم که صبا از جاهای کوچیک خوشش نمیاد ولی هیچی نگفت و گفت دستت درد نکنه که برام همچین آپارتمانی گرفتی ....

من روزهایی که کلاس داشتم را دانشگاه می رفتم و بقیشو تو رستوران کار می کردم و فقط یک روز تو هفته تعطیل بودم ؛ ساعت 8 شب می رسیدم خونه و خسته داغون از فشارهای کار و درس ، ولی با لب خندون میومدم خونه تا صبا ناراحت نشه و تا ساعت 12 با صبا بودم و با هم حرف می زدیم و گاهی شبا با صبا می رفتیم تو شهر و می گشتیم و یادم نمیاد یه روز صبا منو با بد اخلاقی و یا چهره ی داغون دیده باشه و همش بهش محبت می کردم تا مبادا دوری خانواده اذیتش کنه ؛ بعضی از شب ها سعید و محمد و علی می اومدند خونه ی ما تا نیمه های شب با هم بودیم .

کم کم زندگی و عمر ما هم داشت می گذشت و منم کم کم با شرائط جور شده بودم و حسابی کار می کردم و زندگی خوبی را برای خانواده ام در آینده ای نه چندان دور می دیدم .

یه شب داداش رضا به خوابگاه زنگ زد و من هم تو آپارتمانم بودم و به بچه ها خبر داده بود که عزیز جون ( مادر بزرگم ) فوت کرده .

بچه ها صبح بهم یه طوری گفتند که ناراحت نشم ، منم گریم گرفت و اون روز تو کلاس حالم خیلی گرفته بود و حس و حال درس خوندن هم که نداشتم و به زور تو کلاس موندم و دوست داشتم بیام ایران و تو مراسم باشم ولی شرائط کشور ایران هم ناجور بود و گفتم بیخیال شم و همین جا واسه روحش یه فاتحه می فرستم و با رفتن من نه اون زنده می شه .

شب که اومدم خونه و به صبا گفتم که عزیز جون فوت کرده و خیلی ناراحت شد و اون شب صبا کلی گریه کرد و صبا خیلی عزیز جونو دوست داشت .

اون شب محمد و علی و سعید و نواس و سارا اومدند خونمون من که غرورم اجازه نداد تو جمع خودمو سبک کنم و گریه کنم و غصه ها مو می ریخیتم تو خودم و سارا هم پیش صبا بود و صبا رو دلداری می داد .....

بازم دم سارا گرم که صبا را آروم کرد و البته اینم بگم صبا و سارا زبون هم را نمی فهمیدند و فقط سارا ، صبا را تو آغوش گرفته بود و صبا هم تا جا داشت گریه می کرد ....

بچه هامم که دمشون گرم و انقدر شیطون بودند و من و دوستانمو سرگرم کرده بودند که من اصلا اون لحظه یادم رفت که عزیز جونی هم بوده و الان فوت کرده .......

در کل گفتم بی خیالی طی کنم و با غصه ی من هیچ چی عوض نمی شه .....

طبیعت خیلی بی رحمه ......

هر کی رو دوست داری ازت می گیره .

باز هم معرفت دوستانم که همیشه پشتم بودند و نذاشتند که غصه بخورم .

کم کم صبا خودشو با شرائط جور کرد ولی معلوم بود که دلتنگه و دوست داشت که برگرده ولی خجالت می کشید که بگه که می خواد برگرده ......

یک شب که طبق معمول من و صبا با هم تنها بودیم و داشتیم با هم درد و دل می کردیم بهم گفت که دلش تنگ شده و دوست داره برگرده ایران من هم گفتم هر جور دوست داری و راحتی تو راحتی منه و برای صبا و بچه ها بلیط گرفتیم .....

 

صبا و بچه هام را با یه پرواز غیر مستقیم فرستادم ایران ....

بعد از رفتن صبا ، آپارتمان را پس دادم و رفتم خوابگاه پیش بچه ها و خیلی خوشحال شدم که صبا از پیشم رفته چون واقعا تو اینجا احساس غربت می کرد و دوست داشت برگرده و منم دوست داشتم اون راحت باشه و دوست نداشتم که از پدر و مادرش دور باشه ؛ همیشه راحتی خانواده ام راحتی من بود و دوست نداشتم جایی باشه که براش مثل یه قفس است ......

( نمی دونم کسی غربت را تجربه کرده یا نه ولی خیلی سخته )

خیلی دوست داشتم پیشرفت کنم و به هر چی که آرزومه برسم برای همین بسختی کار می کردم و بعد دانشگاه یه راست می رفتم رستوران و تا آخر شب کار می کردم و یه مقدار از پولامو می فرستادم ایران و بقیشو پس انداز می کردم و یه مقدارییشو هم خرج می کردم و یکی از بزرگترین آرزوهام داشتن پمپ بنزینی اختصاصی بود و دوست داشتم دیر یا زود به این آرزوم برسم و می دونستم خواستن توانستن است و من هم آرزوم فقط همین بود .

توی دانشگاه خیلی سختگیری می کردند و مجبور بودم تو کلاس شیش دانگ حواسمو جمع درس کنم و خوب یاد بگیرم تا بتونم سر امتحان نمره ی خوبی بگیرم .

حالم از استادام بهم می خورد و یه کم مرام و معرفت اساتید ایران را نداشتند و یه نیم نمره هم حال نمی دادند و انگار نمره اگه می دادند می مردند و خدایی دم استاد جاودان گرم و این استاد ها باید می اومدند دوره ی مرام و معرفت پیش استاد جاودان یاد می گرفتند و به قول داداش رضا کمرنگ حال می دادند .....

ولی یه کم که گذشت فهمیدم اینا دوست دارند دانشجویانی تحویل جامعه بدند که واقعا بار علمیشون زیاده .

کم کم داشتیم درسارو پاس می کردیم و به پایان مدرک گرفتنمون چیزی نمونده بود .....

+ نوشته شده در دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 1 قبل از ظهر توسط مسعود |


سلام :

دلم تنگ شده واسه بوی خوش قدیما ......

فقط یک روز مونده بود به سفرمون و حسابی دلم واسه خونوادم و دوستان و ...... تنگ شده بود ولی باید می رفتیم و خودمون را به دست تقدیر می سپردیم .

آخرین روز دیدم محمد دل تو دلش نیست و دوست داشت بره پیش آبجیم و باهاش حرف بزنه و خجالت می کشید بهم بگه و منم حال و روزشو فهمیدم و آبجی زهره را صدا کردم و گفتم بیا پایین و اومد پایین و گفتم برو با محمد بگرد و گفت چشم . محمد و زهره با ماشینم تا آخره شب رفتند بیرون و گشتند .

 

روز آخری که ایران بودم دلم خیلی گرفته بود و دلم واسه کافه های تهران و مشروب فروشی هاش ، دوستان باوفای شوش ، بچه محله هامون ، استاد های دانشگاه تنگ می شد ، من زندگی را با وجود اینها دوست داشتم .

موتورم را بردم گذاشتم تو انباری خونمون و رو ماشینم چادر کشیدم .

اون شب دلم خیلی گرفت و آخرین شبی بود که کنار خانواده ام می خوابم و باید صبح زود فرودگاه بودیم . اون شب اولین باری بود که صبا گریه ی منو دید و بچه هامو کنار خودم خوابوندم . ساعت ۵ بیدار شدم  یه دست لباس و یک دونه ادکلون و چند تا خودکار و دفتر با گذاشتم تو چمدان کوچکی و چمدونم را بستم .

صبح ساعت 6 و نیم مورخ هشتم بهمن : 1355

همه ی خانواده ی ما و خانواده ی سعید و محمد و علی با ما تا فرودگاه آمدند و اوستا هم اومده بود و در کمال ناباوری آسو و خانوادش اومده بودند ، اساتید محترم دانشگاه و مریم معشوقه ی علی و بچه های محلمون و دوست خوبم عباس مکافات که عباس از دوستان قدیمی ام و بچه ی شوش بود و مشروب فروش بود ) که چند سال بعد کاسبی را کنار گذاشت و توبه کرد و رفت جبهه و تو جبهه هم شهید شد ( اومده بودند فرودگاه تا ما را بدرقه کنند .

با همه ی دوستان روبوسی کردم و بغض گلومو گرفته بود و دوری برام خیلی سخت بود و نتونستم با هیچ کدومشون خداحافظی کنم و داداش رضا منو صدا کرد و گفت خیالت راحت باشه و نمی ذارم به صبا و بچه هات بد بگذره و منم گفتم دمت گرم و دست کرد تو جیبش و پول زیادی بهم داد و گفتم نمی خوام ، داداش رضا گفت قرض بهت می دم بعدا پسش بده گفت بذار جیبت و منم گفتم فقط نصفشو بر می دارم و گفت باشه .

آقا جون گفت مواظب خودتون باشید و مبادا دعوا کنید و اونجا کشور غریبی است و گفت سعی کنید همیشه پشت هم باشید و هیچ وقت همدیگرو تنها نذارید و ما هم گفتیم باشه .....

بعد سوار هواپیما شدیم و وقتی رسیدیم دو نفر آمدند دنبالمون و ما را به خوابگاه بردند .

لندن خیلی برام زیبا به نظر اومد طوری که دیگه کمتر احساس دلتنگی می کردم و خیلی راحت خودمو با شرایط جور کردم و چون انگلیسی کمی بلد بودم صحبت کنم خیلی زود دوستانی پیدا کردم .

 

چند روز بعد کلاسها شروع شد و منو سعید چون هم رشته بودیم بیشتر با هم بودیم و تو ردیف آخر کلاس می نشستیم و درسی که استاد می داد را سریع یاد می گرفتیم و تو دانشگاه خیلی سخت گیری می کردند و آخر درس استاد گفت کی می تونه این مساله را حل کنه و هیچ کی نتونست و من و سعید حلش کردیم و به استاد نشونش دادیم و گفت درسته و گفت شما از کدوم کشور اومدین و گفتیم از ایران .

کلاس که تموم شد یکی از بچه های کلاس اومد پیش ما و خودشو معرفی کرد و به انگلیسی گفت اسمم نواس غزالی هستم و گفتیم از کدوم کشور و گفت از عراق و ما هم خودمون را معرفی کردیم و گفت امیدوارم دوستان خوبی برای هم باشیم .

روزها می گذشتند و دلم برای خانواده و ...... تنگ شده بود و دوست داشتم انصراف بدم و بیام ولی بازم گفتم 6 ماه صبر کنم تا صبا و بچه هام هم میان پیشم و روزها را لحظه شماری می کردم تا این 6 ماه تموم بشه .

 

منو سعید و محمد و علی همیشه با هم بودیم و هیچ وقت همدیگرو تو غربت تنها نگذاشتیم و همیشه با هم متحد بودیم و تو انگلیس خیلی ها به ما بدی کردند و بعضی از هم دانشگاهی ها مون بی خود گیر می دادند و می دیدند که غریب هستیم بد رفتاری باهامون می کردند .

تو بین همکلاسی هامون دختری به نام سارا بود که با من و سعید دوست شده بود و اهل اسراییل بود و یهودی بود و دختر بسیار مهربون و با معرفتی بود و بعد از مدتی با محمد و علی هم آشنا شد مثل خواهرمون به ما محبت می کرد و روزهای تعطیل که شش تایی با هم به گردش می رفتیم و با هم خوش بودیم .

روزها می گذشت و صمیمیت بین ما و سارا و نواس غزالی زیاد شد و طوری که سنگه صبورمون تو انگلستان فقط سارا و نواس غزالی بود .

کم کم پس اندازمون داشت تموم می شد و با شهریه ای که دانشگاه به ما می داد نمی شد دوام بیاریم و غرورمون هم اجازه نمی داد که به خانواده هامون بگیم تا پول برامون بفرستند و مجبور بودیم که دنبال یه کار بگردیم . هر چی گشتیم کاری پیدا نکردیم .

یک هم کلاسی داشتم به نام میشل که تو کار خلاف بود و یه روز بهم گفت کار می کنی و منم که در به در کار می گشتم گفتم آره چرا که نه و از همون روز فروش مواد را به صورت خورده فروشی شروع کردم و میشل به ازای فروش مقدار کمی به من پول می داد و یا گاهی اوقات بهم مواد می داد که منم مصرف می کردم و می گفت بدن را تقویت می کنه و منم چون نادون بودم و تا حالا مواد مصرف نکرده بودم و تجربه ای نداشتم قبول کردم و مواد کشیدم و از همون شب بود که با اولین دود معتاد شدم و بعد اون تزریقی شدم. مجبور بودم به خاطر خرج مواد کار کنم و کلاس های دانشگاه را غیبت می کردم و صبح ها زود می رفتم بیرون و شب ها دیر وقت می اومدم خونه و کم کم سعید و محمد و علی بهم مشکوک شدند .

هر روز از روز قبل مصرفم بالا تر می رفت و چهره ام خیلی عوض شده بود که باعث شده بود همه بفهمند که معتاد شده ام و سعید و محمد و علی و.... هر طور بود بهم حالی کردند که مواد را ترک کنم ولی ترک کردنش خیلی سخت بود و چند بار خواستم ترک کنم و نشد . طوری شده بود که دیگه تو خوابگاه رام ندادند و مجبور بودم تو خیابون بخوابم و کارتن خوابی بکنم و روزها می شد که چیزی نمی خوردم و مجبور بودم ته مونده ی آشغالی هایی مردم را بخورم و یا برم دم رستوران تا یکی دلش بسوزه و یه لقمه نون بهم بده . روی برگشتن پیش بچه ها را نداشتم و پولی برای خرید مواد نداشتم و پیش میشل هم که می رفتم و میشل می گفت تو قیافت تابلو است و دیگه بهت کار نمی دم . هر چی التماسشو کردم اون روز بهم جنس نداد و داشتم از درد می مردم .

دیگه از زندگی نا امید شده بودم و فکر و ذکرم فقط گرفتن مواد و تزریق بود و کارمم همش التماس کردن از میشل بود و گاهی اوقات دلش می سوخت و یه مقدار کمی بهم مواد می داد تا تزریق کنم ....

دلم خیلی به حال خودم سوخت و گور بابای نعشگی بعد التماس....

 

اون روز به زور خودمو تا خوابگاه رسوندم و گفتم برم از بچه ها کمی پول بگیرم تا از درد خماری نمی رم و وقتی رفتم دم خوابگاه نگهبان را صدا زدم گفتم دوستامو صدا کن اونم گفت کسی تو اتاق نیست ، گفت که دنبالت می گردند.

منم دم خوابگاه نشستم که نواس غزالی را دیدم و وقتی حال و روزم را دید گریش گرفت و بغلم کرد و گفت چته ؟ پهلوون ! منم گفتم پول می خوام ، نواس غزالی گفت پول می خوای بری مواد بگیری گفتم آره بهم پول داد و گفت برو بخر و منم سریع رفتم از میشل مواد بخرم که نواس غزالی هم پشت سر من اومد و پاتوق میشل را دید و وقتی که من رفتم ازش مواد بخرم اومد جلو تا جا داشت میشل را زد و برد به پلیس تحویلش داد و منم از درد و خماری همون جا افتادم و بعد دیگه چیزی یادم نمیاد .

 

کی باورش می شد که مسعود گوریل معتاد بشه ، کی باورش می شد که من کارتن خواب بشم و اون قدر به خودم مغرور بودم و با خودم می گفتم من که معتاد نمی شم و فوقش چند روز می کشم و بعد ترکش می کنم که نتونستم و چند ماه معتاد بودم . گاهی وقتا غرور زیادی باعث می شه که آدم بد جور گرفتار بشه .......

دیگه وقتی بیهوش شدم چیزی یادم نیست و وقتی چشم باز کردم دیدم بیمارستان هستم و دوستام بالای سرم هستند و چهره ی مهربون سعید را اول دیدم و منو بوسید و گفت خدا رو شکر که زنده ای ، منم یهو گریم گرفت و گفتم وقتی که گریم می گیره هنوز امیدوار می شم که جون دارم و نواس غزالی گفت تو همیشه جون داری .

چند هفته بیمارستان بودم و هر لحظه دوستانم پیشم بودند و یک لحظه هم تنهام نذاشتند و بعد که از بیمارستان مرخص شدم منو آوردند خونه و همه مراقبم بودند که سراغ مواد نرم و هر لحظه مراقبم بودم .

تو این مدت سارا تمام خرج و مخارج بیمارستان را داده بود و برام از دانشگاه مرخصی گرفته بود و خیلی بهم محبت کرد که منو شرمنده خودش کرده بود ....

کم کم داشت چهره ام مثل سابق می شد و حسابی سارا برام سنگ تموم گذاشت و کمکم کرد و واقعا در حقم دوستی را تمام کرد .

نواس غزالی اگه نبود حالا معلوم نبود من زنده بودم یا نه و نواس غزالی مردونگی را در حقم تموم کرد و اگه اون روز منو دنبال نمی کرد و منو به بیمارستان نمی برد حالا جای من تو گورستان بود .

 

یه روز داداش رضا زنگ زد و گفت صبا و بچه ها یک ماه دیگه میان و منم خیلی ناراحت شدم و جایی نداشتم که صبا و بچه ها توش زندگی کنند و خودمم که آس و پاس بودم ....

موضوع اومدن صبا و بچه ها را با دوستانم در میون گذاشتم و سارا گفت من کمکت می کنم ؟ گفتم چه جوری ؟ گفت بیا پیش بابای من کار کن منم گفتم چه کاریه ؟ گفت بابام رستوران داره و برو به عنوان گارسون کار کن و منم گفتم ممنون و فقط یه مشکلی بود که سعید و محمد و علی هم اندازه ی من به پول احتیاج دارند و اونا پس چی ؟

سارا موضوع کار کردنمون را با باباش در میون گذاشت و قرار شد اون روزایی که بیکاریم تو رستوران کار کنیم .

ترم اول دانشگاه را که تو مرخصی بودم و از بچه ها عقب افتاده بودم و باید سعیمو می کردم که خودمو به بچه ها برسونم و بتونم با اونا فارغ التحصیل بشم و سعید خیلی بهم کمک کرد و باعث شد که بتونم درسهای عقب افتادمو بخوبی بخونم .

کم کم داشت روز موعود می رسید و منم دوست داشتم یه آپارتمان کوچیک اجاره کنم برای صبا و بچه ها ، ولی بازم مشکل مالی داشتم ولی بچه ها کمکم کردند که بتونم آپارتمان کوچکی اجاره کنم و تمام حقوقشون را دادند به من ، تا من پیش صبا و بچه ها احساس ضعف نکنم ........

 

 

دوستان عزیزم عمر آدم اون قدر بلند نیست که بتونه همه چی رو تجربه کنه و باید بعضی از تجربیات را فقط بخونه چون تجربه ی بعضی چیزها مثل کشیدن مواد باعث می شه که انسان سر از نا کجا آباد در بیاره و همیشه تو زندگی شخصیتون دوستانی به خوبی دوستان من شاید پیدا نکنید که از قعر چاه بیرونتون بکشه و کمکتون کنه . همیشه سعی کنید به جای تجربه کردن ، از تجربه ی دیگران استفاده کنید و من نمی گم نوشته های منو بخونید و اونو سر مشق زندگیتون قرار بدید ، فقط می گم از اونا چیزی یاد بگیرید تا تو زندگی موفق تر بشید و دنیا همش کلاسه درسه ...

موفق باشید

تا سلامی دوباره

یا حق

+ نوشته شده در جمعه یکم شهریور 1387ساعت 0 قبل از ظهر توسط مسعود |


سلام دوستان :

 

تیر ماه سال 1355 بود و صبح ها می رفتم کارگاه و تا ساعت 12 کار می کردم و می اومدم خونه و پیش خانوادم بودم و پسرم خیلی شیطون بود و با نمک و دخترم خیلی ساکت و ناز بود .

 

از کار کردن زیاد خوشم نمیومد و به این نکته معتقد بودم که کم می خورم ولی حلال می خورم و تا حالا یه لقمه نون حروم نخوردم و خدا هم خودش روزیمو می رسوند و در مواقعی که دوست داشتم برای خانوادم چیزی بخرم ولی پولی نداشتم خدا کمکم می کرد و نمی ذاشت جلوی خانوادم شرمنده بشم .

 

اواسط تیر ماه بود که از اوستا مرخصی گرفتم و با صبا و کیا و کیانا به اولین سفر خانوادگیمون را رفتیم :

صبا گفت بریم مشهد زیارت ولی من که حس مشهد رفتنو نداشتم گفتم بریم شمال و گفت باشه و رفتیم رفتیم شمال و کلی خوش گذشت و ماهی می گرفتیم و لب دریا می خوردیم و من می رفتم تو لبه های دریا شنا می کردم و دریا هم آروم بود و منم کلی حال کردم و همیشه آب را دوست داشتم ....

من وقتی که داشتم شنا می کردم دیدم یه جوونی داره چپ چپ به صبا نگاه می کنه و داره میاد سمتش و منم از دریا اومدم بیرون و اون جوون داشت کم کم به صبا نزدیک می شد و صبا هم سرخ شده بود و وقتی منو پشت اون جوون دید خیالش راحت شده بود و اومدم از پشت بزنمش گفتم نامردیه و اومدم جلوش و اون جوون هم مست و پاتیل بود یخشو گرفتم گفتم چی کار داری با این خانوم و گفت کارش دارم و منم گرفتم یه کله زدم تو صورتش و انداختم رو شن های دریا و حسابی زدمش طوری که از دهن و دماغش خون میومد و مردم هم دور ما جمع شدند و از ترس جرأت نداشتند بیان جلو و بعد از این که کلی زدمش پرتش کردم اون ور و مردم هم کمکش کردند و یه پیر مردمی اومد جلو و گفت واس چی زدیش و منم گفتم به ناموسم نگاه چت کرده بود و گفتم من به ناموسم حساسم و اونم گفت آفرین که این قدر در مورد ناموست حساسی و وقتی که مردم پراکنده شدند و رفتم پیش صبا و صبا گفت مسعود چرا این قدر زدیش گناه داشت و گفتم تو اون قدر ظریفی که با یک نگاه هرزه می شکنی و بقلش کردم و غروب خورشید را با هم تماشا کردیم شب هم بچه ها را خوابوندیم و خودمون هم خوابیدیم .

 

صبح زود بیدار شدم و به صبا گفتم جمع کن بریم گفتم نپرس می خوام سوپرایزت کنم و گفت باشه و راه افتادیم و رفتیم سمت کرج و از اون جا هم رفتیم سمت غرب و صبا گفت کجا می ریم و گفتم نپرس و فقط نگاه کن و رفتیم سمت سنندج و صبا گفت آخ جوون ( صبا و آسو همدیگرو خیلی دوست داشتند ) . رفتیم خونه ی آسو .

در زدم و آسو اومد دم در و وقتی منو دید پرید تو بقلم و منم باهاش روبوسی کردم و بعد صبا رو دید با صبا روبوسی کرد و بعد دید که من رفتم سمت ماشین و دو تا بچه آوردم و گفت اینا کی هستند و منم گفتم بچه هامونن و و آسو وقتی بچه ها را دید بچه ها را از دست من گرفت و گرفت تو بقلش و رفتیم خونه و گفتم  آقا عطا الله و مامانت کجان ؟

گفت رفتن بانه و تا شب بر می گردن و صبا و آسو رفته بودند اون اتاق و با هم حرف می زدند و بچه ها هم که خواب بودند و منم که از تنهایی بدم میومد موتور آقا عطا الله را با اجازه ی صبا برداشتم رفتم یه دوری تو سنندج زدم و بعد اومدم خونه . رفتم پیش صبا و آسو و گفتم حوصلم سر رفته و اونا هم اومدند پیش من و آسو احوال بچه ها رو گرفت و گفت کاش اونا هم میومدند و منم به شوخی گفتم کدومشون اگه الان میومدند بهتر بود و گفت همشون و منم زنگ زدم و به خونه ی اوستا و گفتم چند روزی به بچه ها مرخصی بده و اونم گفتم چشم و گفت فقط قبل از رفتنشون بیان پیش من و منم گفتم باشه و زنگ زدم خونه ی  سعید و علی و محمد و گفتم بیایید سنندج و گفت آخه اوستا مرخصی نمی ده و گفتم بهش زنگ زدم مشکل نداره و فقط قبل از اومدن برید دم خونه ی اوستا و اونا هم گفتند باشه .

  

ساعت 9 شب بود که  آقا عطا الله و خانومش اومدند و وقتی که ما رو دیدند خیلی خوشحال شدند و آسو گفت تو اتاق هم مهمون داریم و آقا عطاالله گفت سعید و ..... هستند گفتم نه خودت برو  نگاشون کن و فقط بیدارشون نکنی و وقتی که بچه ها را دیدند خیلی خوشحال شدند و خیلی بهمون تبریک گفتند و گفتند کاش سعید رو با خودتون میاوردید و منم گفتم دم دمای صبح میان .

 

ساعت 12 خوابیدیم و ساعت 9 صبح دیدم در می زنند و هم بوق رفتم درو باز کردم دیدم بچه ها با یک جکوارد مشکی ( جکوارد اولین بار فکر کنم اوایل سال 1355 وارد ایران شد و اوستا هم یک دونه خریده بود ) اومدند و من هم تو کف جکوارد بودم چون ماشین خیلی باهال و تیزی بود و اونا اومدند خونه و آقا عطاالله اونا را برد خونه و سعید را صدا زدم گفتم سوییچ ماشین را بده گفت واس چی گفتم حرف زیاد نزن بده گفت باشه و گفت فقط مواظب باش گفتم واس چی مگه ماشین کیه ؟ گفت ماشین اوستا است و بعد سریع گازشو گرفتم و رفتم یه دوری زدم و یک ساعت بعد برگشتم و خیلی خوش گذشت .

 

درست یادمه ظهر جمعه بود که با خانواده آسو رفتیم عروسی و تا شب عروسی طول کشید و من هم یه کم تو اونجا رقص کردی را یاد گرفتم که رقص بسیار زیبا و جالبی است تو اونجا کلی عکس گرفتیم و کلی بهمون خوش گذشت و تو اونجا سر هر میز شراب  گذاشته بودند و من هم هوس شراب خوردن کرده بودم و یه آقایی که بقل دستم نسشته بود ساقی شد و برای دوستانی که سر میز بودند شراب ریخت و رفتم که بخورم یاد توبه ام افتادم و نخوردم ولی اون شب تو کف بودم و خیلی هوس شراب کرده بودم ولی افسوس که توبه کرده بودم ........

 

شب ساعت 12 و نیم عروسی تموم شد و اومدیم خونه ی آقا عطاالله  و صبا از فرط خستگی رفت یه گوشه ای خوابید و  سعید و .... رفتند یه جایی خوابیدند و بچه ها هم بقل من بودند که خیلی خسته بودم و بچه ها را پیش خودم خوابودنم و دم دمای صبح بود که دخترم کیانا گریه کرد و منم که حس نداشتم بلند بشم و آرومش کنم و دلم هم نیومد که صبا رو بیدار کنم و کیانا را رفتم گذاشتم تو ماشین و یه کم شیشه ی ماشین را باز گذاشتم نا نفس بکشند و خودمم رفتم خوابیدم و دخترمم آروم شد و صبح ساعت 10 بیدار شدم و صبا رو هم بیدار کردم و صبا گفت کیانا  کجاست ؟  گفتنم دم دمای صبح کیانا گریه کرد و منم گذاشتمش تو ماشین که هم سر و صدا نکند و هم کسی از خواب نشه و صبا هم بدو بدو رفت سمت ماشین و منم گفتم زنده هست نترس ......

 

 من از این کارم به این نتیجه رسیدم که حسی که مادر نسبت به فرزندش داره را هیچ پدری نمی تونه داشته باشه و مادر بیشتر و با احساس تر است و آقا جونه خدابیامرزم همیشه به ما می گفت تا پدر و مادر نشید قدر ما رو نمی دونید و ما هم قدرشو ندونستیم ولی با این حال همیشه بیادشم و حرفاش و رفتارشو سعی می کنم فراموش نکنم و تو زندگیم استفاده کنم

.

 

مردمان سنندج خیلی بهمون لطف کردند و یادمه لاستیک ماشینم پنچر شده بود و رفتم پنچر گیری و وقتی فهمید که کرد نیستم و مهمان هستم ، تیوپ ماشینمو عوض کرد و یه دونه نو انداخت و پولی نگرفت و نهار هم منو نگه داشت و کلی به من محبت کرد و از مردمان سننج همیشه خوبی و معرفت دیده ام . دم همشون گرم . همشون مردن .

 

 

چند  روز سنندج بودیم و آسو گفت تو سنندج حوصلم سر می ره و من هم با اجازه ی آقا عطا الله ، آسو را با خود آوردیم تهران  و موقع رفتن سعید و بچه ها با ماشین من اومدند و من هم با ماشین اوستا اومدم و من 2 ساعت زودتر از بچه ها به تهران رسیدم . روز بعدش رفتم سر کار و آسو پیش صبا و خواهرام بود ......

 

زندگیمون به خوبی و خوشی می گذشت و من هم تمام سعیمو می کردم تا برای صبا بهترین باشم و بر این باور بودم که پول زیاد خوشبختی نمیاره و سعی می کردم تا حدی کار کنم که خانوادم در رفاه و آسایش باشند و خودمم بیشتر وقتم را پیش خانواده ام بودم و مثل قدیما تو کوچه و خیابون نمی چرخیدم و بیشتر اوقات هم سعید و ........ خونه ی ما بودند و با هم خوش بودیم و گاهی اوقات علی ، مریمو می آورد خونه ی ما و با هم حرف می زدند و من هم محمد را آزاد گذاشته بودم و هر وقت دوست داشت با خواهرم بود و از چشمام به محمد و آبجیم اعتماد داشتم و می دونستم از اعتماد من سوء استفاده نمی کنند و سعید هم که معشوقه ای نداشت و بیشتر وقتا که خونه ی ما بود با بچه ها بازی می کرد .......

 

یه روز منو سعید و صبا با هم نسشته بودیم و صبا از سعید پرسید که تو با این اخلاق خوب و خونگرمی و مهربانی که داری چرا با هیچ دختری نمی مونی و چرا این قدر خودتو پاستوریزه نگه می داری و سعید هم یه حرفی زد  که منو خیلی داغون کرد و گفت : شما دو تا عاشق هم هستید و بعد از چندین سال همدیگرو از دست می دید و یکی از شما زود تر از این دنیا می رید و عشقتون هم تمام می شه ولی عشقی که من نسبت به خدا دارم هیچ وقت تمامی نداره و صبا که معلوم بود ناراحت شده و سعید هم گفت شرمنده که ناراحت شدی ولی واقعت تلخه همیشه .

صبا هم گفت سعید این حرفت را یادت باشه و روزی عاشق می شی و به حرف من می رسی و می بینی که عشق تو این دنیا وجود داره و سعید هم لبخندی شیرین زد و گفت شاید من هم روزی عاشق شدم .

 

حالا سعید یه آدمی بود که همه را مجذوب خودش می کرد و حاضرم بگم بیشتر دختران دانشگاه و حتی اساتید عاشق سعید بودند و هم کلامی با سعید را دوست داشتند و اساتید دانشگاه همیشه دوست داشتند سعید با آنها واحد برداره و سعید هم آنقدر خاکی و افتاده بود که هیچ وقت خودشو نمی گرفت و به همه احترام می گذاشت و طی چند ترم متوالی دانشجو ممتاز دانشگاه شد و اینم بگم من و سعید و علی و محمد هم درسمون خوب بود . سعید پسری بود که همه را عاشق خودش می کرد ، اکثر دختران همکلاسیمون که سعید را می شناختند  دوست داشتند سعید از اونها خواستگاری کنه ولی نمی دونم سعید چرا این قدر در مورد عشق زمینی تردید داشت و دوست نداشت عاشق زمینی داشته باشه .

 

خوب بگذریم خیلی از سعید حرف زدم و اگه بخوام در مورد سعید بنویسم باید پست های زیادی را به سعید اختصاص بدم .......

 

تابستون در حال تمام شدن بود که آقا عطا الله و خانومش اومدند تهران و یک هفته ای مهمون ما بودند و در طول مدتی که پیش ما بودند ، آقا عطاالله با آقا جون بود و مادر آسو با عزیز جوون ( مادر بزرگم ) و مادرم بود و اینم بگم که مادر صبا بیشتر خونه ی ما بود و آقا ماشاالله هم که عصرها بیکار بود پیش آقا جون بود .

 

من هم خواستم یه جور محبت های آسو را جبران کنم و دوست داشتم با خاطره ی خوبی از تهران بره ، شبها آسو را می بردم بیرون و با موتور می گردوندمش .

 

چند روز مانده بود به آخذ تابستون  که آسو و خانوادش رفتند .

 

منم باید می رفتم انتخاب واحد می کردم و باید 7 ترمه درسمو تموم می کردم و ترم 7 را تمام واحدهایی که پاس نکرده بودم که  فکر کنم حدود 24 واحد بود را برداشتم و مجبور بودم بکوب درس بخونم که فارغ التحصیل بشم و سعید و علی و محمد هم همین تصمیمو داشتند و مهر ماه شروع شد و رفتیم دانشگاه و این دفعه مثل دفعات پیش نبود و همه ی کلاسامو می رفتم و می دونستم که بعد از فارغ التحصیلی دلم برای اساتید و دوستان خیلی تنگ می شه ....

 

تصمیم داشتیم بعد از این که درسمون تموم شد بریم  خدمت و بعد اون بچسبیم به کار و مثل یه مرد کار کنم .

 

روزها همین طوری می گذشت و ما هم داشتیم به روزهای آخر ترم می رسیدیم و می دونستم که این ترم فارغ التحصیل می شیم .

 

بعد از فارغ التحصیلی منو سعید و محمد و علی دانشجویان ممتاز دانشگاهمون شناخته شدیم و طی مراسمی از ما تقدیر و تشکر کردند و به ما بورسیه تحصیلی یکی از دانشگاههای انگلستان را دادند و ما هم باورمون نمی شد که بتونیم بریم انگلستان .

 

 

بعد مراسم سریع رفتم خونه و به همه گفتم می خوام برم  انگلیس . همه خوشحال شدند غیر از صبا . شب بود و با صبا تو حیاط نشسته بودیم و داشتیم سیب زمینی رو آتیش می خوردیم به صبا گفتم چرا ناراحت شدی ؟ گفت که نمی تونم جداییتو تحمل کنم و منم گفتم همش 2 ساله زود می رم و میام . ولی صبا باز گفت اگه نری خیلی بهتره . منم گفتم باشه نمی رم .

 

از رفتن به انگلستان منصرف شدم و دانشگاه کارهای رفتنمون را درست کرده بود و قرار بود 1 ماه بعد بریم .

 

صبح که بچه ها را دیدم همه خوشحال بودند ولی من از این که نمی تونم برم ناراحت بودم . بچه ها گفتند حسابی تو انگلیس خوش می گذره و من گفتم شما برید من نمی تونم بیام ، گفتند چرا ؟ گفتم صبا گفته و اونا هم گفتند ما هم نمی ریم و گفتم به خاطر من نسوزید شما برید .

 

بازم مرام داداش رضا رو عشقه که گفت مسعود من کارای صبا و بچه هاتو درست می کنم که اونا هم بیان  و با هم تو دو سال اونجا زندگی کنید و خودم براتون پول می فرستم . 

 

وقتی که این خبرو به صبا دادم خیلی خوشحال شد و پرید تو بقل داداش رضا و صورت رضا را بوسید و گفت همیشه به ما لطف کردید و این همه محبت هاتون را چه جوری جبران کنیم و داداش رضا گفت من و مسعود با هم برادریم و انسان باید به خانواده اش کمک کنه و ما همه از یک خون و ریشه ایم  و اگه من کمکتون نکنم کی باید کمکتون کنه .

 

داداش رضا واقعا فرشته بود و همیشه دست منو گرفته بود و در تمامی مراحل زندگیم کمکم کرد ..........

کارهای صبا 6 ماه طول می کشید و من باید می رفتم و صبا بعد از 6 ماه پیش من میومد ......

 

چند روز مونده بود بریم و رفتیم به اوستا گفتیم دیگه حلال کنید و باید بریم و اوستا خیلی ناراحت شد و گفت ای کاش نمی رفتید و می موندید با هم کار می کردیم و اوستا گفت من هم چند هدیه باید بهتون بدم که یکیش اینه که بیمه ی شما را می ریزم و بعد از تو کیفش 4 تا پاکت برداشت و تو هر پاکت 3 هزار تومان گذاشته بود و گفت هدیه ی بعدی را بعدها بهتون می دم  و اومد ما را بوسید و اشک تو چشاش جمع شد و گفت بعد شما من دیگه چه جوری پامو تو کارگاه بذارم . و ما هم اوستا را بوسیدیم و بعد رفتیم .

 

رفتیم دم خونه ی استاد جاودان و استاد اومد دم در و گفتیم استاد ما داریم می ریم انگلیس و خوبی و بدی اگه دیدی حلال کن و استاد هم گفت آخرش می دونستم مایه ی افتخار دانشگاه می شید و ما هم گفتیم هر چی داشتیم از شما داریم و بس و خدایی هم استاد جاودان خیلی چیزها یاد داده بود دمش گرم روحش شاد......

 

ادامه ی خاطرات را انشا الله در پست بعدی می نویسم .

البته اگه عمری باقی موند .

یا حق

+ نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387ساعت 0 قبل از ظهر توسط مسعود |


سلام دوستان :

 

اواسط اردیبهشت سال 1355 بود که صبا حالش بد شد و بردمش دکتر که دکتر ها گفتند که حال بچه  بده و امیدی نیست. .......

 

که سریع بردنش اتاق عمل و منم نذر کرده بودم که اگه حال صبا خوب بشه یه گوسفند بکشم .

 

خوشبختانه بعد از چند ساعت هم حال صبا خوب بود و هم حال بچه ها ( بچه ها 2 قلو بودند ) خوب بود وچند روز بعد آوردمشون خونه و جلوی پاشون گوسفند را سر بریدیم .

 

یکی از بچه ها دختر و دیگری پسر بود که دختر و پسرم چشماشون سبز بود و به مادرشون رفته بودند و حالا می خواستیم برای دختر و پسرمون اسم انتخاب کنیم که اسم پسرمونو گذاشتیم کیا و اسم دخترمونو گذاشتیم کیانا .

 

زندگیمون خیلی زیبا می گذشت و شبهای جمعه گاهی  سعید و محمد و علی می آمدند خونه ی ما و میگفتیم و می خندیدیم .

 

 

کم کم حس می کردم که محمد مثل سابق نیست و زیاد شاد و خنده رو نیست و خودم دردشو فهمیدم و دوست داشت با آبجی زهره باشه ولی روش نمی شد اینو از من درخواست کنه و خودم چون می دونستم آبجی زهرمو دوست داره یه شب جمعه که بچه ها خونه ی ما بودند رفتم آبجی زهره را از خونه ی آقا جون صدا کردم و گفتم بیا بالا کارت دارم و آبجی زهره هم اومد و به محمد هم گفتم بیا دم در و محمد هم اومد و چشمش تو چشم آبجی زهره افتاد انگار دنیا رو بهش دادند و دست آبجی زهره را گرفتم گذاشتم تو دستای محمد و گفتم برید اتاق بقلی با هم حرف بزنید و اینم می دونستم که محمد هیچ وقت به خواهرم خیانت نمی کنه و اندازه ی تمام دنیا دوسش داره و اون شب از ساعت 9 تا ساعت 12 محمد و زهره با هم حرف زدند .

 

اوایل خرداد ماه بود و من هم باید درسامو می خوندم و هم کار می کردم و دیگه با به دنیا اومدن بچه ها مسافر کشی نمی کردم و فقط می رفتم کارگاه .

 

همیشه به کم قانع بودم و هیچ وقت آمدم حریصی نبودم .

 

بچه هامم که هر روز بزرگتر وخوشگل تر می شدند و من هم تمام فکر و ذکرم بچه هام بودند .

 

پسرم همیشه از بچگی شیطون بود و اهل گریه و زاری نبود و وقتی هم که گریه می کرد آقا جون می گفت اشک شیطان بازم شروع شد .

 

دخترمم خیلی آروم و برعکس کیا بود .

  

و دیگه حسه درس خوندن هم نداشتم و فقط می خواستم لیسانسم را سریع بگیرم و برم دنبال خدمت سربازیم و یه کار خوب پیدا کنم .

 

موقع اعلام نتایج شد و یک درسو افتاده بودم و رفتم پیش استاده مربوطه ی درسم که خانومی تخس و مزخرف بود و گفتم اگه می شه کمکم کنید و گفت اصلا من نیم نمره هم نمی دم و استاد هم که از اون خانومای گیر بود نمره ی منو نداد و منم بهش گفتم یادت باشه و گفت یادم می مونه  و شب رفتم پیش استاد جاودان و گفتم این درسو افتادم و گفت من زنگ می زنم بهش می گم نمرتو بده و من گفتم نمی خواد رو بندازی خودم یه جا هالشو می گیرم و حالشو هم بد گرفتم .

 

دیگه تابستون شده بود و من هم فقط تا ظهر می رفتم کارگاه و بقیشو می اومدم خونه و پیش صبا و بچه ها می موندم و البته بیشتر اوقات خواهرام و مادرم کمک صبا می کردند .

 

من که این همه نوشتم از خودم خواستم از داداش و رضا  مهدی و حسین هم براتون بنویسم  :

 

داداش رضا فوق لیسانس مکانیک داشت و از من 8 سال بزرگتر بود و در دانشگاه تدریس می کرد  و در یک شرکتی هم گاهی اوقات کار می کرد .داداش رضا از همه ی داداشام بهتر بود و خیلی مهربون بود و با همه رفتار خوبی داشت و آدم خاکی و مردمی بود که همیشه به همه لطف می کرد و یک حرفی به من زده بود که تا عمر دارم فراموشش نمی کنم که گفته بود هیچ انسانی بزرگ نیست بلکه چالش های زندگی است که اونو بزرگ می کنه . و  سال 1355 عاشق یکی از اساتید دانشگاهشون شده بود که داداش رضا و آقا جون و مادرم یک شب رفتند خواستگاری و همون شب جواب بله را به داداش رضا دادند و قرار شد شهریور ماه 1355 با هم ازدواج کنند .

عروسی داداش رضا خیلی با شکوه بود و خیلی بهمون خوش گذشت و بعد از ازدواج در خونه ی آقا جون ساکن شدند و دیگه شبها همگی با هم بودیم و پنج شنبه شب معمولا همگی می رفتیم شمال و یا جاهای دیگر و جمعه شب می اومدیم و البته گاهی اوقات سعید و محمد و علی هم با ما می آمدند .

 

داداش مهدیم از من چند 3 سال بزرگتر بود و رشته ادبیات خونده بود و برای فوق لیسانس درس می خوند و روح بزرگی داشت شبها می نشست تو اتاقش و شعر می گفت و می نوشت و شبها را دوست داشت و وقتی کنارش می نشستم و داداش مهدی برام از اشعارش می خوند روحم جلا داده می شد و بعضی شبها همگی می رفتیم تو  حیاط می نشستیم و داداش مهدی برامون از اشعار عاشقانه و عرفانیش می خوند ......

 

داداش حسین از من 5 سال بزرگتر بود و فوق لیسانس مکانیک داشت و سال 1355 سرباز بود .

داداش حسین همیشه کار بدی  می کردم منو نصیحت می کرد و یا اگه می دید کار از نصیحت گذشته می افتاد دنبالم و یه کتک حسابی منو ی رزد و منم به خاطر بزرگی و احترام چیزی بهش نمی گفتم و فقط شبش به داداش رضا می گفتم که اونم می رفت حالشو می گرفت .......

 

الان دوستان خیال می کنند زندگی من همش به خوبی و خوشی ختم می شد و همین جا می خوام بگم زندگیم همش خوشی نبود و بدبختی و در به دری زیاد کشیدم .......  

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 0 قبل از ظهر توسط مسعود |


سلام به دوستان گلم :

 

 اوایل مرداد ماه  سال 1354 که منو صبا ازدواج کردیم و در طبقه ی بالای خونه ی پدریم ساکن شدیم .

 

اولین شب ازدواجمون تا ساعت 6 صبح بیدار بودیم و اوستا زنگ زد و گفت چند روز نمی خوای بیایی کارگاه و گفتم چرا ؟ و گفت چراشو از داداش رضات بپرس و گفتم اخراجم می خوای بکنی ؟ گفت نه بابا ! از داداشت بپرس بهت می گه ؟ و رفتم از داداش رضا پرسیدم و داداش رضا 2 تا بلیط رفت و برگشت شیراز و آدرس هتلی که اوستا برام گرفته بود را داد بهم ( صاحب کارم بلیط و هتل برام گرفته بود و گفته بود یک هفته برم ماه عسل و خوش باشیم ) ساعت پروازمون ساعت 3 بعد از ظهر بود و منم روی گل داداش رضا رو بوس کردم و بعد رفتم خونه ی خودم و تا ساعت 1ظهر  خوابیدیم و بعد حاضر شدم و داداش رضا و بابا و مامانه صبا  و مامان و آقا جون و ....... برای بدرقمون اومدند فرودگاه .

 

اولین شام ازدواجمون  را تو شیراز خوردیم و شب هم رفتیم زیارت و برای دوستان و اقوام سوغات خریدیم و تا نیمه های صبح دست در دست هم تو خیابون های شیراز گشتیم و زیر نور ماه زیبا ترین کلام ها را از زبان صبا می شنویدم و حرفهایی که از ته دل و عمق وجود و احساسش به من می زد و من فقط عاشقانه نگاهش می کردم و سکوت می کردم .......

 

چندین شب را همین طور گذراندیم و هر روز از روز قبل عاشق تر می شدم و یک هفته بعد آمدیم تهران و همه به استقبالمون اومدند و از اوستامون که این همه به من لطف کرده بود تشکر کردم و شب همگی خونه آقا جون شام دعوت بودیم و بعد همگی رفتند و ما هم رفتیم خونه ی خودمون و گرفتیم خوابیدیم و صبح صبا بیدارم کرد و گفت نمی ری سر کار و گفتم چرا ؟ و برام صبحونه حاضر کرد و من هم سر حال و با نشاط رفتم سر کار ولی همش دلم پیش صبا بود و اوستا گفت از این به بعد ناهار رو برو خونه و بعد بیا تا ساعت 4 کار کن و من هم گفتم اوستا تو این مدت کم خیلی بهم لطف کردی و اوستا گفت شماها برای من یک دنیا ارزش دارید و با این که پسری ندارم شما جای پسران من هستید و مثل اونا دوستتون دارم و هر کاری بخواهید براتون می کنم ........

 

موقع ناهار رفتم خونه و صبا برام  املت درست کرده بود و دلم هم برای صبا خیلی تنگ شده بود و وقتی که تو ایوون دیدمش پریدم و بقلش کردم و صورت مهربونشو بوسیدم و بعد رفتیم نهار خوردیم و بعد من یه نیم ساعت در کنار صبا خوابیدم و رفتم سر کار و موقع شام هم رفتیم خونه آقا جون و سعید و محمد و علی و پدر و مادر صبا  هم بودند و شب خیلی خوش گذشت و ساعت 10 همه رفتند و من و صبا هم رفتیم خونه ی خودمون و خوابیدیم ......

 

اکثر شبها با صبا بعد خوردن شام می رفتیم پیاده روی و ( دوست نداشتم صبا چاق بشه ) تا نیمه های شب قدم می زدیم و صبا از آینده  حرف می زد و منم یا می خندیدم و یا مسخرش می کردم و دوست داشت بچه های زیادی داشته باشیم تا در موقع پیری دستمون را بگیرند و دوست داشت که ادامه تحصیل بده و تو جامعه تحصیلکرده باشه و کار کنه و من هم مخالفتی نکردم ....

 

مهر ماه سال 1354 هم آمد و رفتیم دانشگاه و واحد های زیادی برداشتم تا زود درسم تموم بشه و بتونم بهتر زندگی کنم و از زندگی جلو تر باشم و 2روز در هفته از صبح تا شب کلاس داشتم و شب ها فقط برای شام می اومدم خونه و از این بابت من خیلی ناراحت بودم و صبا هم هیچ مخالفتی نمی کرد ولی از چهره اش معلوم بود که دلش می خواد من بیشتر در کنارش باشم ولی من هم از این بابت خیلی ناراحت بودم ولی مجبور بودم و دوست داشتم حد امکان موقع ناهار خونه و در کنار صیا باشم و با استادامون صحبت کردم و گفتم که ازدواج  کردم و امکان داره من سر کلاس نیام و فقط برای امتحان بیام و بعضی از اساتید مخالفت کردند ولی من قانعشونکردم و گفتم معدلم خوب بوده ترم پیش و اونا هم قبول کردند و من فقط باید سر امتحانات می رفتم و امتحان می دادم. و صبا از این بابت خیلی خوشحال شد و صبح ها زود می رفتم کارگاه و تا ساعت 1 بکوب کار می کردم و دیگه می اومدم خونه و در کنار صبا بودم و با صبا بیرون و گشت و گذار می رفتیم .........

 

از این اوضاع درس و کار خیلی ناراضی بودم و دوست داشتم بیشتر در کنار صبا باشم و این دفعه خواستم هم کار کنم و هم صبا در کنارم باشه و هم دوستانم را از یاد نبرم و با اوستا صحبت کردم و گفتم فقط صبح تا ساعت 12 هر روز کار می کنم و بقیشو باید پیش خانومم باشم و اوستا هم قبول کرد و منم دوست داشتم پله های پیشرفت و ترقی را با کمترین امکانات طی کنم و به راه موفقیت برسم و دستم تو جیب خودم باشه و تا ساعت 12 که از کارگاه می اومدم بعد خوردن نهار با صبا می رفتیم بیرون و گاهی هم با ماشینم مسافر کشی می کردم و صبا هم کنارم بود و 3 تا مسافر سوار می کردم و روزی 2 بار می رفتیم امام زاده داود و هم در کنار صبا بودم و هم کار می کردم و ........

 

موقع امتحانات دانشگاه شروع شده بود و منم جزوه ها را از بچه ها گرفتم و یه بار می خوندم و گاهی اوقات هم بدون مطالعه می رفتم سر امتحان و خدا رو شکر نمرمون هم خوب می شد و ..........

 

چندماه از ازدواجمون گذشته بود و صبا هم بچه ای حامله بود و من از این بابت داشتم پر در میاوردم و هر روز از روز مشتاق دیدن بچمون بودم  و عشقم به صبا چندین برابر می شد و هر شب با صبا می نشستیم و برای بچمون اسم تعیین می کردیم  صبا دوست داشت دختر باشه و من هم دوست داشتم بچمون پسر باشه و من می گفتم اگه پسر باشه اسمشو می ذارم سام و یا نیما  و اون هم می گفت اگه دختر باشه اسمشو می ذارم نینا و هر شب کارمون اسم انتخاب کردن بود و........

+ نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 0 قبل از ظهر توسط مسعود |


 سلام دوستان :

عید بهانه ای است برای پاک کردن شیشه های پنجره و پنجره روزنی است برای سلام کردن به دوستان . 

همیشه عید واسم بوی تازگی و شروعی دوباره را داشته و دارد و انگار همین دیروز بود که به مدرسه رفتم  ، عاشق شدم ،  عروسی کردم ، بچه ام به دنیا اومد ...........

 

امیدوارم که سال خوبی را پشت سر گذاشته باشید و سال 1387 پر باری را برایتان آرزو می کنم . امیدوارم زندگیتون همیشه بهاری باشه و قلبتون مثل فصل بهار سر سبز و زنده .

 

آخرای سال 1353 بود و از 15 اسفند نرفتیم دانشگاه و تو خونه تکونی عید به کمک صبا و داداشام و خواهرام به مادرم خیلی کمک کردیم و طوری که نذاشتیم مادر خسته بشه و تمام فرش های خونه را منو صبا شستیم و بعد این که کارهای خونه ی خودمون تموم شد خونه ی آقا ماشا الله ( پدر صبا ) رفتیم و به مادر صبا در خونه تکونی و خرید کمک کردیم و حسابی دو طرف ( هم خونه ی خودمون و هم خونه ی صبا ) از دستم راضی بودند و حالا نوبت خرید عید برای خودم و صبا بود و دوست داشتم بهترین و زیبا ترین لباسها را تن صبا ببینم ولی افسوس که پولی در بساط نداشتم و خیلی دوست داشتم برای صبا خودم خرید کنم و تو دلم گفتم برم از داداش رضام پول بگیرم و به داداش رضا گفتم که پول می خوام و داداش رضا هم بیشتر از حد احتیاجم به من پول داد و دمش گرم . و فکر کنم  23 اسفند بود که صبح رفتم دم خونه ی صبا و گفتم خرید عید کردی و گفت نه ولی قراره بابام بعد گرفتن حقوقش برام لباس بخره و گفتم تو نامزد منی و اون وقت بابات برات لباس بخره و صبا گفت که آخه تو که پولی نداری و گفتم دارم و حاضر شو بریم خرید و رفتیم بازار و براش بهترین لباسها را خریدم و تا آخرای شب خونه نیومدیم و شب هم که دیر وقت رسیدیم خونه که صبا را آوردم خونه ی خودمون و شب را با هم خوابیدیم و صبح صبا رفت لباساشو گذاشت خونه و ناهار را آمد خونه ی ما .

تو این چند روزه باقی مونده از سالو می خواستم خودمو تغییر بدم و یه مسعود دیگه بشم و بهتر از سال قبلم باشم و دوست داشتم دیگه مردم آزاری نکنم و مثل یه پسر خوب برم و بیام و به قول آقا جون آسته برم آسته بیام .

 

هر روز از روز قبلم به صبا وابسته تر می شدم و دوست داشتم دیگه برای همیشه در کنار صبا و زیر یه سقف باهاش بخوابم و تا آخر عمر بندگیشو کنم ولی من نه سربازی رفته بودم و نه پولی داشتم و به سرم زد با داداش رضا درد و دل کنم و بگم که دوست دارم عروسی کنم . شب رفتم اتاق داداش رضا و بهش گفتم داداش رضا یه حرفی بزنم نه نمی گی ؟ و گفت بگو : گفتم که می خوام که با صبا عروسی کنم و گفت مبارکه حالا چه کمکی از دست من بر میاد و گفتم که پولی در بساط ندارم که عروسی بگیرم . گفت همین و گفتم آره . بهم گفت غمت نباشه خودم برات بهترین عروسی رو می گیرم و فقط یه مشکلی هست اونم اینه که الان پولی در بساط ندارم و تابستون برات بهترین عروسی و بهترین کارها را می کنم و منم گفتم خیلی ممنونم . و داداش رضا منو بوسید و گفت حالا برو بگیر بخواب .

 

شب را خیلی خوب خوابیدم و صبح کله سحر رفتم دم خونه  صبا و مامانش  اومد دم در و گفتم صبا رو صدا کن و گفت چه خبره خوشحالی و گفتم من که همیشه خوشحالم و فقط امروز بیشتر از قبل خوشحالم .........

صبا اومد دم در و گفتم حاضر شو بریم دور بزنیم و یه خبر خوبی بهت بدم . رفتیم بیرون و من وقتی خیلی خوشحال می شم و با موتورم تک چرخ می زدم و صبا هم فهمید که خبر خوشی را بهش باید بگم : گفتم تابستون عروسی می کنیم و صبا داشت از خوشحال پر در میاورد و بعد ساعت 8 رفتیم کله پزی و صبونه خوردیم و تا ظهر بیرون بودیم و برای صبا ادکلون  خریدم و برای داداشام ، خواهرام ، عزیز جون  و پدر و مادرم و پدر و مادر صبا ، عیدی عطر و ادکلون خریدیم ...........

 

شب با سعید و محمد و علی رفتیم لباس خریدیم برای خودمون و فرداش عید بود و (  درست یادم نمیاد چه ساعتی عید بود ) .

 

عید امسالم جمع ما جمع بود و خونواده ی صبا خونه ی ما بودند و من و صبا هدیه هایی که برای داداش و آبجی و ....... خریده بودیم را بهشون دادم و داداش رضا هم بازم ما رو  شرمنده کرد و برای صبا یک دستبد طلا خریده بود . .....

سال 1354 سال خیلی خوبی برای من بود و شب همگی دور هم بودیم و انقدر خوش گذشت که زبونم از گفتنش قاصر و ناتوانه . و آقا جون هم از لای قرآن به هممون پول داد .  شب تا دیر وقت بیدار بودیم و داداش حسین گفت عید امسال بریم مسافرت . و آقا جونم گفت من که موافقم و همه گفتند مواقیم و آقا جون گفت حالا کجا بریم و یه چند نفر گفتند بریم شمال و چند نفر گفتند بریم مشهد و عزیز جون گفت هم شمال می ریم و هم مشهد . و آقا جون هم به احترام حرف عزیز جون گفت باشه . دومین روز عید حرکت کردیم و رفتیم شمال و تا چهارم عید شمال بودیم و کلی تو شمال خوش گذروندیم و بعد آقا ماشاالله گفت خیلی دوست دارم بریم گرگان و گفتیم گرگان چرا ؟  و گفت خونه ی یکی از هم خدمتی هام تو گرگان است و بریم یک روز اون جا باشیم و بعد می ریم مشهد و همه گفتند باشه . و رفتیم گرگان و یک شهری بود به نام آق قلا و رفتیم و خیلی هم بهمون رسیدند و آدمای خیلای مهمون نواز و با صفایی بودند و اسم هم خدمتی بابای صبا ، موخی بود و وقتی که موخی و بابای صبا با هم روبوسی کردند و دوستش را به ما معرفی کرد و گفت موخی از هم خدمتی هام است و ..... و منم از خنده مرده بودم چون اسمش خیلی خنده دار بود .........

 

 

بعد رفتیم مشهد و دو روز هم اون جا موندیم و بعد نهم عید تهران بودیم و عمه هام و عمو هام و ........ آمدند خونه ی ما و ما هم سریع خونه ی اقوام به رسم ادب رفتیم ....

 

13 به در هم با اتفاق خانواده ی ما و خانواده صبا و عمه ها و عمو ها و دایی ها  و خاله ها و ........ ده ، دوازده تا ماشین شدیم ،  و من هم با موتورم آمده بودم  . رفتیم جاده چالوس روستای کندر خیلی بهمون خوش گذشت  و اون جا به اقوام اعلا م کردیم که منو و صبا قراره با هم ازدواج کنیم ( چون تو فامیل ما کسی نمی دونست که من  می خوام  ازدواج کنم و همه به من و صبا تبریک گفتند و برامون آرزوی خوشبختی کردند )............

 

 بعد از تعطیلات عشقم کشید نرم دانشگاه و تا  20 فروردین نرفتم دانشگاه و بعد شروع ترم  رفتم دانشگاه و استادهایی که باهاشون واحد برداشته بودیم و غیر چند تاشون بقیشونو نمی شناختم و معلوم بود خیلی باهال نیستند و معلوم بود سر کلاس خیلی سرد هستند . ولی برداشتم کاملا غلط بود . یادمه یه استاد داشتیم که خانوم بود و اسمش استاد شهابی بود  و زبان فنی درس می داد و سر کلاس خیلی اذیتش کردیم و استاد انگلیسی حرف می زد و من میگفتم استاد نمی فهمم فارسی  اش را هم بگو و استاد شهابی خیال می کرد از اون بچه خنگ ها هستم و یه روز تو راهروی دانشگاه استاد را دیدم و گفت آقا مسعود چرا تو کلاس اذیت می کنی و تو دانشگاه هم که نمره ی زبان عمومیت خوب بوده پس چرا می گی نمی فهمم و گفتم استاد راستشو بخوای من زبانم خوبه ولی به خاطر بعضی ها می گم که نمی فهمند و روشون نمی شه بپرسن ...........

 

 

سر امتحانات  هم بهترین نمره ی کلاسو من آوردم و دم استادهای دیگه هم گرم که نمره های خوبی بهم داده بودند و خدا همه ی اساتید با صفا و بامرام را بیامرزد .......

 

 

تابستون 1354 هم اومد و من رفتم پیش داداش رضا گفتم الوعده وفا و داداش رضا هم گفتم کی دوست داری عروسی بگیریم ؟ و منم گفتم باید بزرگتر ها هم نظری بدن و نظر اونا هم شرطه . داداش رضا هم به آقا جون گفت و آقا جون شاکی شد و گفت با کدوم پول ، با کدوم کار ....... داداش رضا گفت پول عروسی را من می دم و کار هم خودم براش جایی پیدا می کردم ،دیگه چی ؟ موافقی؟ آقا جون هم گفت مبارکه ..........

 

شب همگی رفتیم خونه ی صبا و برای تعیین زمان عروسی و اونا هم گفتند ریش و قیچی دست خودتون ، هر زمانی که شما بگید ما هم می گیم چشم و بابای صبا گفت فقط  یه مشکلی ؟ و آقا جون گفت چه مشکلی ؟ آقا ماشاالله گفت خونه رو چی کار کردید و آقا جون هم گفت طبقه ی بالا خالیه و می رن اون جا زندگی می کنند و داداش رضا هم گفت : مسعود از فردا به طور دائم تو کارگاه  سیم پیچی کار می کنه و از فردا می شه مرد زندگی و دستش تو جیبه خودشه ........... و همه گفتند مبارکه .........

 

من و صبا هم شب رفتیم بیرون و با موتور کلی گشتیم و یک جا که خیلی خیابون پر رفت و آمدی بود تک چرخ زدم و این تک چرخم خیلی طول کشیئد و و یک خیابون بود که خیلی صاف بود و منم دلم نیومد بدون خاطره از این خیابون بگذرم و به صبا گفتم می خوام تک چرخ بزنم و گفتم خودتو محکم بچسبون به من و خودشو چسبوند به من ؛ و منم یک تک چرخ طولانی زدم و طوری که 10 دقیقه تک چرخم طول کشید و وقتی موتور را نگه داشتم تا ببینم به صبا خوش گذشته یا نه ؟ دیدم داره مثل ابره بهار گریه می کنه گفتم چته؟ چی شده ؟ و اونم هی گریه می کرد و جواب نمی داد و منم موتورو گذاشتم گوشه خیابون و بقلش کردم و تو اندام ریز و لاغر صبا رو تو بقلم پنهان کردم و گفتم تو رو خدا گریه نکن چته ؟ و گفت این دفعه موقع تک چرخ زدن منو پیاده کن و گفتم چرا ؟ گفت تک چرخت انقدر طول کشید و منم ترسیدم و گفتم دیگه گریه نکن و گفت باشه و بهش گفتم به بابات چیزی  نگی که از دست من ناراحت بشن ! گفت نه بابا مگه بچه هستم و هر موضوعی که بینمون اتفاق میوفته بین خودمون است نه خونوادمون . منم گفتم دمت گرم ........  و از همون موقع است که عاشق مرام و معرفته صبا هستم و با این که سنش کم بود ولی مرامش بالاتر از همه ی دخترای اون دوره و زمون بود.

 

قرار شد اولای  مرداد ما با هم  عروسی کنیم .

 

من هم دیگه هر روز سر کار می رفتم و بعد از ظهر ها ساعت 4 می آمدم خونه و صاحب کارم  و دوست داشتم سعید و محمد و علی هم در کنارم باشند و با رییس کارگاه صحبت کردم و گفتند می شه دوستانم هم بیایند و کار کنند و اون هم قبول کرد و دوستانم هم آمدند پیش من و همگی باز هم در کنار هم بودیم ( صاحب کارمون من و بچه ها را هم بیمه کرد ) و  یه حرفهایی  بهمون می زد  که همیشه تو گوشمونه  : می گفت همیشه بدون که اول کی بود و بعد چی شدی و هیچ وقت گول دنیا رو نخورو دنیا سرابی بیش نیست و تا چشم به هم بزنی باید از دنیا دل بکنی و انسانیت و مردونگی را پول عوض نکن و همیشه انسانیتت را حفظ کن و مواظب زیر دستت هات باش و گفتم اوستا ما که تا عمر داریم زیر دست شما هستیم و گفت نه اشتباه می کنی و گفت تو بعد از چند سال دیگه که درس و خدمتت تموم شد واس خودت مهندس می شی و زیر دست هایی هم دارید و باید مثل دوست باهوشون رفتار کنید و نه به عنوان یک کارگر .( الان چندین سال است که اوستا فوت کرده و موقع فوتش همه از دوری فراغش گریه می کردند و خیلی آدم با ایمون و با معرفتی بود و خدا بیامرزتش )

 

کم کم داشت به روز موعود عروسی نزدیک می شدیم و صبا هم جهیزیه اش که خیلی ساده و مختصر بود آورد خانه ی ما . و جهیزیه اش یه رادیو بود ، یه یخچال ، یه تخته فرش ، یه مقدار ظرف و ظروف ، دو سه تا رخت و خواب یه کمد و یه مقدار وسایل جزئی ........

 

 

از کارگاه چند روزی مرخصی گرفتیم و درگیر کارای عروسی بودیم و برای صبا از آرایشگاه وقت گرفتم و برای همه فامیل کارت عروسی بردیم و به آقا عطاالله هم زنگ زدم و اونا رو هم دعوت کردم و به استاد جاودان و چند تا از اساتید با معرفت را هم دعوت کردم و اوستا ( صاحب کارم )  رو هم دعوت کرده بودم . چند تا از دختر و پسرای با صفای هم دانشگاهیمو هم دعوت کرده بودم ......

 

شب پنج شنبه حنابندانمون بود و ماشینم را گل زده بودم و تا ساعت 12 شب مراسم  حنابندان طول کشید و داداش رضا ، مرحوم نعمت الله آقاسی را هم دعوت کرده بود که برای عروسی ما بخوند و مجلسو با صدای گرمش گرم کند .  مهمون خیلی داشتیم و حسابی رقصیدم و سعید و محمد و علی که سنگ تموم گذاشتند و حسابی 4 تایی با هم می رقصیدیم و معشوقه ی علی رو هم دعوت کرده بودیم و داداش رضا بهترین غذاها را سفارش داده بود و تا عمر داشتم منو شرمنده ی خودش کرده بود و تا عمر دارم زندگی و تشکیل خانواده ام را مدیون داداش رضا هستم .

 

 اون شب با صبا خیلی رقصیدم و به افتخار وجود آقا عطاالله ( پدر آسو ) یه رقص کردی هم کردیم . و بهترین شب های عمرم همین دو شب بود که هیچ وقت فراموشش نمی کنم و مهمون هامون هم بالای هزار نفر بودند و همه ی کَس و کار و فامیل و دوست و غریبه را دعوت کرده بودیم .

 

ساعت 12 مهمون هایی که خونشون نزدیک بود رفتند و اونایی که خونشون دور بود خونه ی ما ، خونه ی صبا ، خونه محمد و علی و سعید رفتند بخوابند ......

 

صبا هم اومد خونه ی ما و با هم گرفتیم مثل جنازه تو رخت خواب خوابیدیم و صبح هم ساعت صبا ساعت 7 منو صدا کرد و گفت بلند شو و منم گفتم خوابم میاد و گفت من پس می رم حموم و بعد بیدارت می کنم  منو ببری آرایشگاه و منم گفتم باشه . ساعت 8 صبا را بردم آرایشگاه و به محمد زنگ زدم و گفتم من خوابم میاد بیا ماشین را بردار و ببر بشورش و یه بار دیگه گل بزن بهش و محمد آمد و گفتم فقط رز قرمز و سفید بزن و محمد گفت باشه و رفت  ( به محمد هر کاری رو می گفتم برام انجام می دادو حسابی تو این دو روز ازش کار کشیدم و محمد هم خونه ما پاتوق کرده بود و همش تو خونه ی ما بود و من که می دونستم می خواد خواهرمو ببینه و قصدش بیشتر کمک کردن به ما نیست و دیدن زهره براش اهمیت بیشتری داشت و می دونستم که خاطر زهره را خیلی می خواد و منم کاری باهاش نداشتم و می دونستم محمد هم در حق من نامردی نمی کنه و به چشم پاک زهره را نگاه می کنه ). و من در اتاقو قفل کردم و گرفتم خوابیدم و ساعت 11 بیدار شدم و دیدم همه دارند دنبال من می گردند و داداش حسین هم که کل محل را دنبال من گشته بود تا منو دید گفت کجا بودی و منم گفتم خواب بودم و افتاد دنبالم و منو بزنه که در رفتم و داداش رضا گفت ولش کن و داداش حسین هم دیگه بی خیال شد  و محمد هم ماشین را آورده بود و ماشین حسابی خوشگل شده بود . ساعت 12 رفتم دنبال صبا را از  آرایشگاه آوردم خونه و بعد نهار خوردیم و صبا خیلی خوشگل شده بود و انگار تمام زیبایی هایی عالم در چهره ی صبا جمع شده بود و بعد نهار با ماشین خواستیم بریم بیرون و جوونای فامیل هم با ماشین و موتور ما رو همراهی کردند و داداش رضا و حسین و مهدی سوار موتور من شدند و حس کردم محمد خیلی دوست داره زهره باهاش باشه و آبجی زهره را صدا کردم و گفتم برو سوار موتور محمد شو . و آبجی فاطمه را هم سوار موتور سعید کردم . و بقیه ی فامیل و دوستان هم ما رو تو این شادی همراهی کردند . تا ساعت 3 بیرون بودیم و گشتیم و بعد اومدیم خونه و مهمون ها هم جمعشون جمع بود و باید ما هم می رفتیم قاطی مهمون ها . و مهمان های عزیز هم به افتخار شادی ما می رقصیدند و شاد بودند و داداش رضا خواننده ی دیگری را برای شب عروسی دعوت کرده بود که اسمش عبدالرضا کیانی نژاد بود که صدای زیبا و دلنشینی داشت و بعد ها به اسم مازیار معروف شد  .........

 

عروسی ما زن و مرد قاطی بود و حسابی به همه خوش گذشته بود و دائم همه در خنده و ..... بودند و آقا جوونم که صدای دلنشینی داشت یه دهن آواز خوند و مجلسو گرم کرد و آقا جون بعد از خوندن آواز پشت میکروفون گفت : دوستانی که اهل نوشیدنی ( شراب ) هستند تشریف بیارند طبقه ی بالا در خدمتشون باشیم و منم بلند شدم که برم و تو راه یادم افتاد که توبه کردم و برگشتم . بعضی از اقوام که اهل می و مستی بودند رفتند شراب خوردند  بعد آمدند شام خوردند وحسابی اونایی که شراب خورده بودند مست و پاتیل بوند و حسابی شاد و شنگول بودند .........

 

شب بود و ساعت 10 بود و داش رضا یکی از رقاصه های هتل میامی را دعوت کرده بودند که خیلی زیبا می رقصید .

 

ساعت 12 شب اکثر مهمون ها رفتند و من و صبا هم رفتیم خونه ی خودمون و اولین شب زندگی مشتر کمون را در کنار هم خوابیدیم و..........

 

دوستان عزیز به علت ایام عید شرمنده یک کم خاطراتمو سریع نوشتم و به امید خدا در اسرع وقت زیبا تر می نویسمش و عید هم به شما تبریک می گویم ..........

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 0 قبل از ظهر توسط مسعود |


سلام :

آخرای تابستون سال 1353 بود و تابستون هم خیلی بهم  خوش گذشته بود و صبا خیلی ناراحت بود از دستم و گفت تو تابستون همش با دوستات به مسافرت و خوش گذرونی رفتی و من همش تنها بودم و یه کم که فکر کردم دیدم حق با اونه و من تابستون همش بدون اون مسافرت رفتم و باید یه طور از دلش در میاوردم که بعد ها از من کدورتی به دل نداشته باشه و فکر کنم حدود 20  روز مونده بود به آخر تابستون و تو دلم خودم گفتم  که باید تو این 20 روز سنگه تموم بذارم و گفتم کجا دوست داری ببرمت و خوش باشیم و گفت شمالو خیلی دوست دارم و گفتم خجالت نکش بازم بگو و گفت داری مسخرم  می کنی و گفتم نه جدا" می گم و گفت تو منو شمال ببر و گفتم همین فردا می ریم شمال .

شب رفتم از آقا ماشاالله اجازه ی صبا رو گرفتم .

صبح کله سحر راه افتادیم و رفتیم شمال و 3 وز تو شمال بودیم که شب اول گفتیم بریم کجا بخوابیم و گفت بریم مسافر خونه و رفتیم مسافر خونه و با صاحب مسافر خونه گفتم یه اتاق دو تخته می خوام و صاحب مسافر خونه یه چشمک به من زد و رفتم جلو و گفتم منظور و گفت دختر خانومو بلند کردی که این حرف و زد و منم با کله رفتم تو دماغش و دماغش خونی شد و حسابی زدمش و به لهجه ی شمالی گفت اشتباه کردم و ....... عوضی در مورد ناموس من یه بار دیگه این جوری فکر کنی می کشمت و ........ و حسابی ترسیده بود و خداوکیلی می خواستم شیکمشو سفره کنم که صبا نذاشت و بعد از مسافر خونه اومدیم بیرون و شبو مجبور شدیم تو ماشین بخوابیم .

صبا که از این کار من خیلی ناراحت شده بود گفت چرا زدیش و گفت به این دلیل که خیال کرده بود تو هرزه ای و ...... و صبا گفت آفرین خوب شد که حالشو جا آوردی و منم گفتم آره کسی جرات داره در مورد تو بد فکر کنه روزگارشو سیاه می کنم و گفت دمت گرم مسعود و تا ساعت 10 صبح خوابیدیم و گفتیم بریم یه کم شهر را بگردیم و یه کم صبا خرید کرد و گفت بریم یه اتاق کرایه کنیم و گفتم باشه و صبا گفت تو رو خدا دیگه دعوا نکنی و منم گفتم باشه و رفتیم یه  مسافر خونه ی دیگه و گفتم یه اتاق دو تخته می خوام و طرف گفت خانوم خواهرتونه و گفت نه خانوممه و گفت می شه شناسنامه هاتون را  لطف کنین و شناسنامه ها را نشونش دادم و گفت انشا الله خوش بخت بشین و منم گفتم مرسی و یه اتاق خیلی خوب بهمون داد و شب هم بیرون نرفتیم و گفتم با صبا یه کم خلوت کنیم و حرف بزنیم و گفت مسعود خیلی دوست دارم که زود با تو زیر یه سقف زندگی کنم و منم گفتم من هم همین طور ولی حیف که پول ندارم و گفت من فقط زیر یه سقف با تو باشم برام کافیه و نونه خشکم بهم بدی قبوله و منم گفتم خرابتم خیلی گلی و.....

و صبا منو تو فکر  انداخت و گفتم کی دوست داری عروسی بگیریم گفت انشا الله سال بعد خوبه و گفت آره و گفتم اگه زمین بره آسمون و آسمون بیاد زمین من برای تو سال بعد عروسی می گیریم و گفت ببینیم و تعریف کنیم .

و شب خوابیدیم و صبح هم ساعت 7 بیدار شدیم و اومدیم کرایه تاق  را بدیم صاحب مسافر خونه گفت مهمون من باشید و برید به سلامت و گفتم که این  جور نمی شه و گفت بسلامت و منم گفتم دمتون گرم شما شمالی ها رو نمی شه شناخت و گفت چه طور مگه و گفتم دو روز پیش   که می خواستیم بریم اتاق کرایه کنیم با صاحب مسافر خونه دعوام شد گفت سر چی ؟ و گفتم در مورد خانومم بد فکر کرده بود و گفتم منم حالشو گرفتم و گفت اون پسره من بوده و دستت درد نکنه گفتم شرمنده به خدا گفت نه دستتم درد نکنه چون پسرم خیلی هیز و چش چرونه خوب شد که آدمش کردی و منم گفتم خواهش می کنم و بعد رفتیم پیش صاحب مسافر خونه ای که کتکش زدم و گفتم می دونی چرا زدمت گفت نه گفتم برو از بابات بپرس و بعد گفت خیلی نامردی و گفت نامرد تویی که به ناموس من چپ نگاه کردی . و گفت شرمنده و گفت اگه خانومم جلومو نمی گرفت  با چاقو شیکمتو سفره می کردم که گفت تو رو خدا بی خیال شو و من یه غلطی کردم و شما به دل نگیر و گفتم دیگه از این غلطا نکنی و گفت باشه و .......

 

گفتم صبا جون دوست داری دیگه کجات بریم گفت بریم مشهد یا قم و منم گفتم بریم مشهد و راه افتادیم رفتیم مشهد و یه کله رفتم مشهد و صبا رفت  زیارت و منم رفتم واسه راه یه کم خوراکی و سوهان و ....... خریدم و صبا گفت خیلی خستم بریم شبو یه جا بخوابیم و گفتم باشه و رفتیم مسافر خونه و خوابیدیم و صبح هم بیدار شدیم و یه کم شهرو گشتیم و اومدیم به سمت تهران و حسابی پولامون تموم شده بود و صبا گفت تو رو خدا نریم خونه و گفتم پس چی کار کنیم و گفت بریم اصفحان و بازم بگردیم و گفتم بزار فردا می ریم و گفت نه همین الان و گفتم باشه و رفتم دم باجه تلفون یه زنگ زدم خونه داداش رضا گوشی را برداشت و گفت داداش رضا یه دقیقه بیا دم در و آمد و گفتم داش رضا پول داری و گفت واس چی می خوای و گفتم می خوام با صبا بریم اصفهان پول نداریم و داش رضا گفت باشه و رفت برام پول آورد و گفتم به کسی نگی که ما رو دیدی چون می خوایم تا آخر شهریور بگردیم و گفت باشه ........

 

راه افتادیم و گفت صبا خیلی خوابم میاد و گفت چه کار کنم و گفتم کاش فردا می رفتیم و گفت باشه و گفتم بریم خونه و بازم گیر داد که نریم خونه و گفت تو خونه دلم می گیره و گفتم چی کار کنیم و گفت یه کم تو ماشین بخوابیم بعد می ریم و گفتم باشه و خوابیدیم و بعد از چند ساعت راه افتادیم رفتیم اصفحان و با صبا رفتیم اکثر  جاهای اصفهان را گشتیم و دو سه روزی تو اصفهان بودیم و کاشان و محلات و ... را هم گشتیم که خیلی خوش گذشت و برگشتنی از قم رد شدیم و بعد درست 29 شهریور شبش رسیدیم تهران و صبا شبش خونه ی ما بود و رفتیم اتاق من و خوابیدیم تا لنگ ظهر و بعد صبا بردم دم خونشون و اول مهر هم صبا را بردم دبیرستانشون رسوندم  و خودمم حسشو نداشتم و نرفتم دانشگاه و سعید و محمد و علی رفته بودند و گفته بودند که دانشگاه خبری نیست و ما هم تا دو هفته نرفتیم دانشگاه و حسابی خوش گذشت و تو این دو هفته همش پیش صبا بودم و یه روز صبا گیر داد که بریم سینما و گفتم باشه می ریم و شب با صبا رفتیم سینما و صندلی جلویی ما یک آقایی نشسته بود که خیلی اذیتش کردم چون من بلند  می خندیدم و گاهی هم یک کم اذیتش می کردم و بنده خدا خیلی از دستم شاکی شده بود . الان که فکر می کنم می بینم چه قدر مردم آزاری کردم و .........

 

دو هفته بعد رفتم سر کلاس و با یک استادی که نمی شناختمش واحد برداشته بودم و می گفتند استاد سخت گیریه . رفتم سر کلاس این استاده محترم که دیدم واویلا این همونیه که تو سینما اذیتش کردم و ( آقا جونم می گفت کوه به کوه نمی رسه ولی آدم به آدم می رسه و منم به حرفش رسیدم ) استاد صابری  خودشو معرفی کرد و گفت حالا شما خودتون را معرفی کنید و نوبت من شد که خودمو معرفی کنم و گفت آقای مسعود ........ چه قدر چهرتون آشناست و من هم گفتم ولی چهره ی شما آشنا نیست و استاد صابری گفت ولی چهرتو یه جا دیدم و چند هفته گذشت که استاد یک کوییز گرفت و نمره ام خیلی عالی شده بود و استاد هم خوشش اومده بود که من چنین نمره ای گرفتم . و هفته ی بعدش که با استاد کلاس داشتیم استاد خواست بهم یه دستی بزنه و گفت کی فلان فیلمو دیده و منم که همیشه حاضر جواب بودم گفتم من و گفت آفرین کی و منم گفتم فلان روز و چند دقیقه بعد دوزاریم افتاد که چه سوتی بدی دادم .........

 

کلاس تموم شد و استاد گفت واستا کارت دارم می خوام در مورد فیلم باهات صحبت کنم و استادمون حدود 40 یا 50 سالش بود که اندام ریزی داشت و من خیلی جلوش قول بودم ، استاد گفت آقای مسعود .........من که شناختمت و یادته تو سینما چه کار زشتی انجام دادی و منو چه قدر اذیت کردی و یک کم نصیحتم کرد و گفت که کوه به کوه نمی رسه ولی آدم به آدم می رسه و منم گفتم استاد شرمنده و ....... و استاد گفت اشکالی نداره فقط یک کم رفتارتو تغییر بده و کمتر اذیت کن و گفت با این هوش و زکاوتت چرا بازیگوشی و گفت در شأن  من نیست که این کارارو بکنم و منم گفتم چشم و استاد هم گفت شتر دیدی ندیدی و ........

 

موقع امتحانات شد و درس استاد صابری را  امتحان دادم و تو دلم گفتم  این منو می ندازه و دیدم نه بابا مرامش خیلی بالاست و منو نداخته و از مرامش خیلی خوشم اومد و الان که فکر کنم  فوت کرده و اگه هم زنده باشه خدا عمر بیشتر بهش بده ........

 

 

با صبا بعد امتحانا که چند روزی که  تعطیل بودم که خلوت کردم و گفتم که اونی که اذتش کردم اون شب تو سینما استادمون بدوده و با صبا یک روز رفتیم دانشگاه و ازش معذرت خواهی کردم و استاد هم دمش گرم خیلی تحویلم گرفت و گفت احتیاج به این کارا نبود و گفت دله  ما بزرگ تر از این حرفاس .........

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 2 قبل از ظهر توسط مسعود |


سلام دوستان :

مثل همیشه امیدوارم که پشت پنجره ی پاک دلتون بارون رحمت خدا بباره و تو دلتون غم جایی نداشته باشه ........

 

آخراي خرداد بود و ما امتحانات ترم دوم را به خوبي داده بوديم و گفتيم تابستون واحد بر نداريم و بريم خوش باشيم و تصميم گرفتيم با بچه ها بريم مشهد زيارت كنيم و اوايل تير ماه بود كه راه افتاديم و رفتيم مشهد و در حين رسيدن به مشهد شهرهاي اطرافش را هم مي گشتيم چون با ماشين خودمون رفته بوديم هر جا كه دلمون مي خواست نگه مي داشتيم و استراحت مي گرديم و يه قليون مي كشيديم و راه ميوفتاديم ( البته همه قليون مي كشيديم جزء سعيد ) و حساب بهمون خوش مي گذشت و بعد دو روزي رسيديم مهشد و طرفاي حرم يه مسافر خونه رفتيم و يه اتاق اجاره كرديم و گرفتيم شبو خوابيديم اون جا .  و چون سعيد نماز خون بود و براي نماز صبح بيدار مي شد د صبح با هم اتاقي كناريمون آشنا شد و با هم دوست شدند و ..........

 

سعيد صبح گفت با هم اتاقي كناريمون دوست شدم و ما گفتيم كي و گفت براي نماز بلند شده بودم و مي خواستم وضو بگيرم با آن آقا ( عطا الله ) آشنا شدم و خيلي آدم خوبي بود و گفت اهل سنندج است .

 

ساعت 10 بود كه ما تو راهروي مسافر خونه آن آقا را همراه خانوم و دخترش ديديم و بعد اين كه با هم آشنا شديم و گفت كجا تشريف مي برين ؟ و ما گفتيم مي ريم زيارت و گفت ما هم مي ريم حرم و گفت خوشحال مي شم با هم بريم و سعيد هم گفت باعث افتخارمونه ......   

 

بعد از اين كه  زيارت كرديم و آمديم مسافر خونه "آقاي عطا الله ( همون آقاي همسايه ) ما رو شام خونشون دعوت كرد و گفت خوشحال مي شيم شام در تشريف بيرين اتاق  ما و ما هم  گفتيم مزاحم نمي شيم و خانومش با لهجه ي قشنگ كردي گفت خواهش كرديم و روي منو زمين نندازين و ما هم گفتيم چشم و گفت چشمتون بي بلا ...........

 

 

شب شد ما هم رفتيم اتاقشون و با هم خيلي اياق شديم و گفت شما كارتون چيه و به چه منظور اومدين مشهد و گفت به جزء سعيد به بقيتون نمياد كه براي زيارت اومده باشين مشهد . و من  گفتم هم براي زيارت اومديم و هم اينكه خوش بگذرونيم  و خستگي اين چند ماه درس خوندن از تنمون در بياد و گفت مگه محصل هستين و ما گفتيم نه دانشجو هستيم و گفت آفرين ..........

 

و ما گفتيم شما براي چي اومدين مشهد و گفت ماجرا داره و حوصله دارين براتون تعريف كنم و محمد گفت مشتاق شنيدنيم :

گفت پارسال دخترم خواب بدي مي بينه و زبونش از اون موقع مي گيره و دخترم خجالت مي كشه صحبت كنه و سعيد گفت انشا الله خوب مي شه و عطا الله گفت به هر جايي بگي رفتم ولي نتونستم جواب بگيرم و ........... و به همين منظور براي شفاي دخترمون اومديم مشهد .

 

موقع شام شد و شام خيلي خوشمزه اي خانم عطا الله و دخترش درست كرده بودند و خورديم و .....  و عطا الله گفت بعد شام چي مي چسبه و منم گفتم قليون و گفت دمت گرم و گفت حالا كي مي ره قليون بخره و منم گفتم من تو ماشينم دارم و رفتم تو ماشين قليون را آودم و تا ساعت 2 شب نشستيم قليون كشيديم و سعيد هم با خانم عطا الله و دخترش گرم صحبت بود و خيلي با هم درد و دل كردند و سعيد خيلي خوب با آنها گرم شد و گفت كه آسو ( اسم دختر عطا الله بود ) من بهت اميد مي دم و دلم گواهي مي ده كه تو خوب مي شي و مادرش گفت سعيد جان خدا از زبونت بشنوه و ..........

 

 

ما هم بعد اين كه قليون كشيديم و سرمون بعد جوري گيج مي خورد و گفتيم بريم يه دوري تو مشهد بزنيم تا حالمون جا بياد و هيچ كدوممون نمي تونستيم رانندگي كنيم سعيد كه حالش عادي بود نشست پشت فرمون و تا دم دماي  صبح گشتيم  و بعد اومديم خونه و گرفتيم خوابيديم .................

 

در ضمن يادم رفت بگم خانوم عطا الله و دخترش با ما دست مي دادند و جلوي ما راحت بودند و خيلي خون گرم بودند و مرام كردها خيلي بالا بود و خيلي از مرامشون خوشم اومد و آسو هم 15 سال داشت .

 

 

تو اين 10 روزي كه تو مشهد بوديم دائم با خانواده ي آنها رفت و آمد مي كرديم و بد جور هم صميمي شديم ............

 

يك شب ساعت 12 بود كه حوصلمون سر رفت و گفتيم بريم يك دوري بزنيم كه ديديم  آسو هم  دم درمسافر خونه نشسته و هلي گفت چرا اين جا نشستي و گفت حوصلم سر رفته و گفت آقا سعيد مي شه منم  با شما بيام بيرون و سعيد گفت مشكلي نداره و فقط بايد به بابات بگيم و گفت باشه و رفتيم به باباي آسو گفتيم آسو هم ما با خودمون مي بريم بيرون و گفت بريد به سلامت و آسو خيلي خوشحال شد و گفت ممنونم .........

 

آسو  به سعيد گفت كجا مي ريم  الان و سعيد گفت زير آسمون خدا و آسو هم گفت بريم .

5 تايي رفتيم تو شهر گشتيم و خيلي خوش گذشت و بستني و ......... خورديم و حسابي به آسو خوش گذشت و به ما هم خيلي خوش گذشت و تا 4 صبح بيرون بوديم و آسو به سعيد گفت ديگه خيلي ديره بريم خونه و رفتيم خونه .

 

آخرين روزي كه مشهد بوديم و باباي آسو گفت كه همنشيني با شما خيلي چيزا يادم داد و گفت دوست دارم اين دوستيمون ادامه داشته باشه و آدرس و  شماره تماس تك ، تكمون را گرفت و آدرسشم به ما داد و گفت خوشحال مي شم اگه سنندج آمدين تشريف بيرين و ........

 

موقع رفتن شد و ما هم كه كلي سوغات خريده بوديم و من كه براي صبا كلي تنقلات خريده بودم و سعيد هم براي مادرش چادر نماز و براي پدرش يك جا نماز خريده بود و براي اقوامشم سوغات علي هم براي مريم و اقوامش سوغات گرفته بود و محمد هم دور از چشم من خيلي براي خواهرم كلي  سوغات خريده بود و منم به روش نياوردم و گفتم چه طور من واس صبا كلي خريد كردم و گفتم بذار محمد هم واس عشقش ( خواهرم ) خريد كنه .....

 

موقع خداحافظي با خانواده ي آسو رو بوسي كرديم و سعيد هم پيشوني آسو را بوسيد و گفت تو خوب مي شي و لبخندي بهش زد ......... و سعيد گفت خيلي دوست داشتم كه اين سفر تموم نشه و گفت اين يكي از بهترين سفر هاي عمرم است ......

 

بازم مثل موقع برگشتن برگشتنمون هم خيلي طول كشيد و دو روز تو راه بوديم و حسابي منگ مخدرات شده بوديم ( زياد قليون و سيگاركشيده  بوديم ) و رانندگي مي كرديمو و پشت فرمون قليون مي كشيديم و خيلي خوش گذشت و رسيديم محل و من رفتم خونه ي صبا ايناو سوغاتاشون را دادم و با صبا اومديم خونه ي ما  و حسابي بو سيگار وقليون مي داديم  و داداش بزرگم اومد موقعي كه با من روبوسي كرد ديد كه دهنم بوي سيگار مي ده يك سيلي خوابوند زير گوشم و مادرم گفت چرا زديش عوض اينكه بگي زيارت قبول و گفت خودش مي دونه كه چرا زدمش و گفت درسته آقا مسعود و گفتم آره ..........

صبا  اومد پيشم و گفت چرا زدت و گفتم ولش كن و خيلي اسرار كرد و گفتم كه دهنم بوي سيگار مي داد و به همين  خاطر منو زد و گفتم اگه منو نمي زد به برادر بودنش شك مي كردم ( دوست مي گه گفتم و دشمن مي گه مي خواستم بگم ) و برادرم منو دوست داشت كه به صورتم سيلي زد  و ....... و همون روز بود كه ديگه سيگار هم نكشيدم و سيگار رو هم گذاشتم كنار . شب بود و با بچه ها رفته بوديم چاله ميدون كار داشتيم و من مي خواستم واس ماشينم بوق بنزي بخرم كه محمد يك بسته سيگار وينيستون خريد و به علي تارف كرد و به منم تارف كرد و من گفتم نمي كشم و علي و محمد مشغول سيگار كشيدن بودن كه يك سيلي خوابوندم زير گوش جفتشون كه سيگار از لبشون افتاد رو زمين  و گفتند واس چي مي زني آزار داري و گفتم كه زدمتون تا ديگه سيگار نكشين و ماجراي صبح را واسشون تعريف كردم و اونا هم گفتند  چشم و ديگه نمي كشيم ولي اگه يك كم آروم تر مي زدي هم كمي بهتر بود و منم روي گلشون را بوسيدم و گفتم فقط به خاطر اين كه دوستتان دارم زدمتون و ازشون كلي معذرت خواهي كردم و ........

 

روز بعد از برگشتنمون بود كه خيلي وقت مي شد كه با صبا نگشته بودم و با موتورم رفتم دم خونه ي صبا و بوق زدم و صبا اومد دم در ذو گفت منو مي بري امام زاده طاهر و گفتم امام زاده طاهر ديگه كجاست و گفت تو كرجه و گفتم رو تخم چشام  و با هم رفتيم  كرج و رفتيم امام زاده طاهر و بعد اين كه صبا زيارت كرد رفتيم ناهار خورديمو يك كم شهر كرج رو گشتيم و طرفاي غروب بود كه برگشتيم خونه ................

 

دو هفته بعد از اين كه از مشهد برگشته بوديم و يه روز خونه ي سعيد اينا دعوت بوديم و جاتون خالي ناهار آبگوشت بود و داشتيم مي خورديم كه تلفنشون زنگ زد و مادر سعيد رفت گوشي را برداشت و داد زد و گفت سعيد با تو كار دارن و گفت كيه و گفت يه آقايي به نام عطا الله كه لهجه ي كردي داره و سعيد رفت با عطا الله حرف زد و عطا الله گفت كه آسو زبونش خوب شده و ديگه نكلت زبان نداره و سعيد هم گفت خدا رو شكر و گفت چه طور و گفت كه : ديشب خواب امام رضا رو ديده و گفته به دخترم تو به خاطر همنشيني با يكي از بندگان پاك خدا مورد انايت حق قرار گرفتي و سعيد گفت حالا اون شخص كيه ؟ و گفت سعيد جون خودتي و سعيد بهش مي گه آخه من يعني اين قدر پاكم كه صدام به گوش خدا مي رسه و عطا الله ما را ه سنندج دعوت كرد و قرار شد هفته ي بعد ما بريم سنندج .

 

سعيد آمد سر سفره و گفتيم كي بود و چي گفت ؟ و سعيد گفت كه ماجرا از اين قراره و من باورم نمي شد كه سعيد جسم و روح پاكي باشه كه در كنار ماست و ما قدرشو نمي دونيم و اين حرف ( كه امام رضا در خواب آسو اومده و گفته سعيد بنده ي پاك خداست و خدا اين قدر سعيد را دوست داشته كه به احترام حرف سعيد ، كلامشو قبول كرده و آسو الان مي تونه به اين راحتي حرف بزنه ) و باورم نمي شد ...........

 

و ما به سوي سنندج راهي شديم البته اين بار صبال هم همراهميمون كرد و با آمد و نم نم مي رفتيم و شهرهاي اطراف ايران را سير مي كرديم  و رفتنمون 1 روز طول كشيد چون در شهر هاي مختلف توقف مي كرديم و اين اولين سفر من همراه صبا بود . و به منزل عطا الله رسيديم و بعد از اين كه صبا را با خانواده ي آسو آشنا كرديم و عطا الله گفت خواهرته و من گفتم نه نامزدمه و عطا الله هم گفت انشا الله خوشبخت بشين و فقط عروسيتون ما رو هم دعوت كنين و گفتم تاج سري .........

 

با آسو كه داشتيم صحبت مي كرديم و آسو گفت به احترام همنشيني و هم  كلامي من با سعيد خدا منو مورد عنايت قرار داده و عطا الله گفت سعيد جان كم كم داره تشكر كردن ازت سخت مي شه .

 

صبا و آسو تو چند روزي كه ما آن جا بوديم حسابي با هم دوست شدند .

 

يادمه آخرين شبي بود كه اون جا بوديم ما رو به يه مهموني دعوت كردند و خيلي خوشم اومد از رقص كردي و من هم يه چيزي ياد گرفتم خيلي خيلي رقص زيبايي بود و مردمان سنندج خيلي مردمان خون گرم و با احساسي هستن كه اگه بهشون يك خوبي كني 1000 خوبي بهت مي كنن و هر چي از مردم سنندج بگم كم گفتم  و.........

 

صبح راه افتاديم به سمت تهران  و اين سفر ها و خاطراتش را هيچ وقت فراموش نكرديم ...........

 

+ نوشته شده در دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 0 قبل از ظهر توسط مسعود |


سلام دوستان :

خواستم یک خاطره از استاد عزیزم آقای جاودان براتون بگم و امیدوارم که خدا رحمتش کنه ......

دوستان ما یک استاد داشتیم که چند تا از درسهامون ( فیزیک و چند درس دیگه ) را با استاد جاودان در سال 52 داشتیم که خیلی با معرفت و با مرام بود و با ما چهار تا تو کلاس خیلی گرم بود و درست یادم است که با سعید زیاد گرم می گرفت و وقتی که سر صحبت با سعید می نشست می گفتیم استاد ما رو تحویل نمی گیری ؟ و استاد جاودان می گفت شما چهار تاتون برای من عزیز هستینو قابل احترام ولی هم صحبتی با سعید آرامشی به زندگی بی رنگ من می بخشد و استاد جاودان دیگه خیلی صمیمی شده بود با ما و اون جور بگم که طوری شد که به خونه ی ما میومد و یکی از دوستانمون شد و اینم بگم استاد حدود 40 سالش بود و استاد جاودان دیگه از ماجرای عشق و عاشقی و ........ ما خبر داشت و استاد یک روز خیلی دلش گرفته بود و برامون خاطره ای تعریف کرد و گفت قول بدید که بین خودتون باشه و گفتیم چشم و استاد گفت شما از زندگی من چی میدونید و ما هم گفتیم هیچ چی و فقط می دونیم 40 سالتونه و همین .

زندگینامه استاد محرم جاودان :

استاد گفت که من بچه شوش بودم و پدرم گارگر و بار بر بود و گفت که من یک روز به پدرم گفتم من هم تابستونا میام پیش تو کار می کنم و پدرم گفت کارگری سخته و گفتم یک روز میام اگه نتونستم دیگه نمیام و پدرم گفت باشه و یک روز رفتم و کار کردم دیدم نه پدرم راست می گفت کارگری خیلی سخته و نمی تونم دووم بیارم و شب شد که پدرم آمد خانه گفت محرم ( اسم استاد جاودان بود ) دیدی نتونستی گارگری کنی و من از تو توقع کار کردن ندارم و فقط یه خواهش دارم و اونم اینه که واس خودت کسی بشی و کارگری مثل من نکنی و غلام و رییس خودت باشی و ما رو از این فقر و فلاکت در بیاری و منم گفتم مرید باید دست مرادش را بگیرد و گفتم قول می دم که دیگه نذارم کارگری کنی و پدرم گفت ببینیم و تعریف کنیم ......

من سالها درس خوندم و بعد لیسانس فوق لیسانسم را در رشته مکانیک گرفتم و شدم استاد دانشگاه و با حقوق هایی که می گرفتم اول برای پدرم خانه ای گرفتم تا از مستاجری در بیاد بعد حقوق های دیگرم را به پدرم می دادم تا دیگه کارگری نکنه و گفت پدرم را به آرزویش رساندم و برای پدرم ماشین گرفتم و لباسهای خوب و ....

و پدرم بعد از رسیدن به آرزویش بعد 15 سال فوت کرد و گفت خوشحالم که پدرم را به آرزویش رساندم و حرف پدرم همیشه در گوشمه که گفت محرم یادت نره که کی بودی و کی شدی ( به درویشی غناعت کن که سلطانی خطر داره ) و منم گفتم چشم .....

و استاد بعد از این که زندگینامه اش را تعریف کرد و اشکی پهنای صورت مهربانش را گرفت و گفت خوشحالم که چنین پدر زحمت کشی داشته ام و خوشحالم دوستان خوبی مثل شما دارم و منم به استاد گفتم خوشحالم که استادی اهل دل و با صفایی مثل شما دارم و استاد گفت خیلی دوست دارم که خبر موفقیت هاتون را بشنوم و ..........

از اون روز به بعد روابط عاطفی و صمیمی بین ما و استاد بوجود آمد طوری شد که استاد با همسر و پسر و دخترش به خانه ی ما می آمدند و ما هم خونه ی استاد می رفتیم و صمیمیتمون از روز قبل بین هم بیشتر می شد........

دیگه با استاد چون خیلی جور و صمیمی شده بودیم و استادم خدایی هوای ما چهار تا رو داشت و مثل بچه هاش ما رو دوست داشت و استاد جاودان هیچ وقت سر کلاس عصبانی نشد و من چهره ی عصبانی او را ندیدم و انگار عصبانیت در وجود استاد جاودان کلمه ی گنگ و بی معنی بود و الان که یاد استاد می افتم دلم برایش خیلی تنگ می شه و من از استاد خیلی چیزها یاد گرفتم و یکی از چیزهایی که از استاد یاد گرفتم این بود که همیشه یادم باشه کی بودم و کی شدم و از کجا اومدم و به کجا می رم و ..... و استاد همیشه به من می گفت مواظب زیر دستت باش و مبادا به کسی زور بگی یا به دیگری فخر بفروشی و استاد جاودان با این که استاد دانشگاه بود و در یک شرکت هم مدیر عامل بود ولی همیشه ساده و بی ریا و مردمی می گشت و همیشه مثل کف دست صاف و صادق بود .........

 

یادمه که همه ی درسهایی که استاد جاودان ارائه داده بود و ما هم که همشو پاس کرده بودیم و آخرین جلسه ی ترم بود و نمی دونم چی شد که سر کلاس خواستم گریه کنم و روی گل استاد جاودان را ببوسم چون دل کندن ازش خیلی سخت بود و ناراحت بودم که دیگه نمی تونم با استاد جاودان کلاس داشته باشم و استاد جاودان هم غمو تو چشمام دید و گفت چیه مسعود اتفاقی افتاده و منم گفتم نه استاد و استاد گفت نه یه اتفاقی افتاده و استاد گفت تو این چند ساله اولین باره که می بینم صورتت را غم گرفته و منم گفتم هیچ چی ولش کن و گفت باشه ولی بعد کلاس باید بهم بگی و منم گفتم باشه و کلاس تموم شد و استاد برای همه آرزوی موفقیت کرد و بچه ها پرسیدند استاد چه جوری امتحان می گیری و استاد گفت طوری امتحان می گیرم که همتون قبول شین و با خاطره ی خوشی از من یاد کنین و همه خوشحال شدند الا من که می دونستم 100 در 100 قبولم ......

کلاس تموم شد و استاد گفت مسعود جان بیا ببینم مشکلت چیه که این همه پکر بودی و گفتم استاد واقعیتش اینه که از این که دیگه نمی تونم بیام سر کلاساتون و واحدهایی که شما کلا" ارائه کردین را من همشو پاس کردم و استاد گفت به خاطر این ناراحتی ؟ و گفتم آره و استاد گفت ما که با هم رفیقیم و تو هم اگه کلاس نداشتی بیا سر کلاس من بشین و منم گفتم استاد خیلی ممنونم و استاد گفت خواهش می کنم ..........

یه روز آقا جون گفت مسعود من موندم تو چه جوری قبول میشی و منم گفتم به سادگی و آقا جونم هم گفت آره ارواح عمت ( البته این حرفو با خنده زد ) و آقا جون گفت که می ری با استادا رفیق می شی و اونا هم تو نمرتو می دن و منم گفتم نه به جون صبا و گفتم سر کلاس درسو می فهمم و دیگه تو خونه نمی خونم همین و تو خونه آدم باید آزاد باشه بهتره . درسو فقط باید تو دانشگاه فهمید و اگه درسو تو دانشگاه نفهمم تو خونه هم نمی فهمم و آقا جون گفت دمت گرم خوشم اومد .

 

یک روز که داشتیم با استاد می آمدیم آقا جون ما رو دید و بعد از سلام و احوال پرسی با استاد و بچه ها ، گفت آقای جاودان یه سوال از شما دارم و استاد گفت بفرمایید و گفت که مسعود خودش نمره میاره و یا شما از سر رفاقت و دلسوزی بهش نمره می دین و استاد گفت مسعود یکی از بهترین شاگردان من است ولی از سعید بهتر نیست چون سعید یکی از باهوش ترین شاگردان من است که رفاقت و هم صحبتی و وجودشو با دنیا عوض نمی کنم و بعد از این که آقا جون رفت سعید به استاد گفت : شرمندمون کردی با این حرفات و استاد گفت سعید تو برای من بهترینی و تو منو غرق خودت کردی ولی هیچ وقت امواجت را به من نشون ندادی ؟ و گفت سعید من وقتی با تو هستم به خودم نزدیک می شم و طوری که تو این چندین سال تا این حد کسی به من نزدیک نشده بود که تو شدی و استاد اومد جلو و سر سعید را بوسید ........

 

 

امیدوارم که خداوند روح استاد محرم جاودان که یکی از بهترین استادان ما بود را بیامرزد و استاد جاودان همواره یادش در دل ما است و استاد همواره مانند نامش همیشه جاودان است ......

+ نوشته شده در شنبه یکم دی 1386ساعت 1 قبل از ظهر توسط مسعود |


سلام دوستان :

یکی از دوستان کم لطفی کرده بود و گفته بود که خاطرات خیالی می نویسم و پیغام که گذاشته بود آدرس و یا آیدی نداده بود که بهش بگم دوست عزیزم من فقط این وب لاگ را به یاد دوستانم ساختم و بعدشم دوستان عزیزم از خواندن خاطراتم درس عبرتی بگیرند .

تیر ماه سال 1352 بود که 4 تاییمون کنکور دانشگاه دادیم و تا شهریور ماه وقت داشتیم در کنار هم باشیم چون احتمال می دادیم هر کدوممون یه جایی از ایران قبول بشیم و تابستان 1352 تابستان خیلی خوبی بود و منو صبا و علی و مریم و سعید و آبجی زهره ام و به همراه سعید که هیچ دوست دختری نداشت می رفتیم امام زاده دادود و جاهای مختلفی می رفتیم و جاده چالوس هم می رفتیم و خیلی خوش بودیم و یادمه دخترایی که پشتمون نشسته بودن را پیاده می کردیم و 4 تایی تک چرچ می زدیم و خوش بودیم و تابستانمون خیلی زیبا و خاطره انگیز گذشت و شهریور ماه بود و جواب کنکور آمد و منو سعید تهران مهندسی برق قبول شدیم و علی هم مهندسی مکانیک سیالات و محمد هم  ( نمی دونم مهندسیشو در چه رشته ای گرفت )  شدند و درست حضور ذهن ندارم که علی و محمد کجا قبول شدند چون بعد از یک ترم انتقالی گرفتند و آنها هم آمدند تهران .وقتی که قبول شدیم اومدیم به خانواده هامون گفتیم و بعد ازظهرش هم من به صبا گفتم که صبا انگار غمی صورت مهربانش را گرفت و گفتم چیه ناراحت شدی گفت نه فقط می ترسم از دستت بدم و گفت تو بری دانشگاه محیط دانشگاه روت تاثیر می ذاره و منو فراموش می کنی و من گفتم من تا آخرش پای تو می مانم و گفتم چرا ناراحتی من همین تهران قبول شدم و هر روز می بینمت و گفت جدی می گی گفتم جون تو و خوشحال شد و پرید تو بغلم و منم بوسیدمش . و بابامم به خاطرقبول شدن من برام یک پژو 504 خرید که رنگش آلبالویی بود و الانم تو خونه ی پدریم ماشینمو دارم .

سعید که فقط به خانواده اش اطلاع داد ........

محمد هم به خواهرم زهره گفت و خواهرم گفت کجا قبول شدی و محمد گفت ( نمی دونم کجا قبول شده بود و راهش هم خیلی دور بود ) و خواهرم بهش تبریک گفت . و محمد گفت منتظرم می مونی و خواهرم زهره گفت تو درست را بخون و من تا آخرش منتظرت می مانم محمد هم گفت چشم .

علی هم به مریم گفت و مریم خیلی خوشحال شد که علی دانشگاه قبول شده و خیلی خوشحال شد و از علی پرسید کجا حالا قبول شدی و علی هم گفت جای دوریه و مریم ناراحت شد و علی هم به مریم کلی دلداری داد و گفت همیشه پیشتم و هر چه زود تر درسمو تموم می کنم و بازم پیشتم و مریم کمی آرام تر شد و گفت اگه عمری باقی ماند تا همییشه منتظرت می مانم .......

اول مهر ما باید می رفتیم دانشگاه و گفتیم تا مهر بریم خوش باشیم و من فکری به سرم زد و یه روز به بابای خدا بیامرز گفتم آقا جون من واقعیتش خاطر خواه شدم و آقام گفت آفرین خوبه ........ حالا خاطر خوای کی شدی و من و آقا جونم با هم خیلی راحت بودیم و گفتم صبا و گفت صبا که 15 سالشه و خیلی بچس و منم گفتم درسته آقا جون ولی من خاطرشو می خوام و اگه می شه شما برین با مادر و پدر صبا حرف بزنین و صبا رو برای من نشون کنین تا من درسم تموم بشه و بتونم با صبا ازدواج کنم و بابام گفت آفرین به تو که این قدر رو راست و زیبا حرفتو زدی و گفت واقعا دوسش داری و منم گفتم آقا جون عاشقشم و ............. و آقا جونم گفت چشم امشب به مادرت می گم ببینم اون چی می گه و آقا جونم گفت من هر کاری بتونم واست انجام می دم و تو هم قول بده که درست را خوب بخونی و واس خودت شخص مهمی تو جامعه بشی و مثل من کارمند نشی و دوست دارم آقا و سرور خودت باشی و منم صورت مهربان آقاجونمو بوس کردم و گفتم چشم . و آقا جونم شب به مامان گفت و مامانمم که خیلی از صبا خوشش میومد وبه بابام گفت از نظر من مشکلی نداره و موقع خواب بود که بابام اومد و گفت حله من خودم هواتو دارم و منم گفتم نوکرتم آقا جون و آقا جونم گفت همیشه سرور باش نه نوکر . و مادرم رفت با مادر صبا صحبت کرد و قرار گذاشتند شب ما بریم خونه ی آنها .

فرداش ساعت 2 ظهر که من صبا را دیدم بهش گفتم امشب میاییم خونتون و گفت چرا ؟ و منم گفتم بعدا خودت می فهمی و گفت اتفاقی افتاده و گفتم شاید بیفته و یهو صبا گفت تو رو خدا بگو دارم از دلهره می میرم و گفتم نمیر چون می خوام بیام خواستگاریت و گفت شوخی می کنی و گفتم جون تو راست می گم و امشب خودت می بینی و ساعت 5 ظهرهمگی بچه ها با هم بودیم و گفتم موتوراتونو روشن کنین می خوام دهن همتونو شیرین کنم و گفتند چی شده و منم گفتم خیره .

و 4 تایی رفتم و براشون بستنی گرفتم و گفتم قراره بریم خواستگاری صبا و همگی پریدن ماچم کردن و بهم تبریک گفتن و سعید اومد و گفت عشق واژه ی زیبایی است که من تا حالا تجربشو نداشتم ولی می دانم که عشق یعنی رسیدن به معشوق ......

شب شد و ما به همراه خانوادمون رفتیم خونه ی صبا اینا .

خودم که از خجالت یه گوشه ی نشسته بودم و حرفی نمی زدم و آقا جون و مامان و.... همه داشتند خارج از بحث امشب حرف می زدند و منم خیلی ناراحت بودم که چرا آقا جون نمی ره سر اصل مطلب و صبا هم بقل دست باباش نشسته بود و آقا جون که یهو رفت سر موضوع اصلی و اولش کفت صبا جون این که نمی شه ، عروس خانوم برو یه سینی چای بیار و صبا هم گفت چشم و آقا جون گفت آقا ماشا الله ( بابای صبا ) از این که اومدیم قصدمون سر زدن به شما ها بود و یه امر خیری و بابای صبا گفت خیر باشه ایشا الله و بابام گفت اگه شما اجازه بدی خیر هم می شه و آقا ماشاالله گفت ما به خانواده ی شما ارادت خاصی داریم و خوشحال هم می شیم که با هم فامیلم بشیم و چون ما با همه ی خانوادمون اومده بودیم و آقا ماشا الله گفت حالا شادوماد کدوم پسرته و منم که خیلی خوشحال بودم گفتم منم و همه زدند زیر خنده و ................

و بابای صبا گفت مبارکه فقط یه مشکلاتی می مونه که اونم باید صبا دیپلمش را بگیره و سالگرد پسرمون هم تموم بشه و آقا جون گفت مشکل نداره فقط می خواستیم اینا رو برای هم نشون کنیم و بس .

صبا هم چای آورد و وقتی که برای من چای آورد زبونم را در آوردم براش و صبا هم یه چشمک زد و بابای من که زبون در آوردنم را دید گفت مسعود جان تو به جای دانشگاه باید باغ وحش می رفتی و همه خندیدند و منم سرمو انداختم پایین و بابای صبا گفت چرا مسعود را اذیت می کنی مگه چی کار کرده و آقا جون گفت خودش می دونه .........

ساعت دم دمای 11 شب ود که آقا جون به بابای صبا گفت پس جواب نهایی از شما و بابای صبا هم گفت چشم و آقا جون گفت چشمت بی بلا و یه رو بوسی با هم کردند و آقا ماشاالله هم گفت شب خوش و ما رفتیم .

روز بعد که با سعید و محمد و علی بودیم پرسیدند چه خبر و منم ماجرای دیشب را براشون تعریف کردم .

دو روز بعد آقا ماشاالله جواب نهایی را داد به بابام .

و من از بابام پرسیدم آقا جون چی شد و آقا جون گفت مبارکه و منو بوسید و گفت شیطون هنوز رو دست همه در اومدی ( منظورش داداشام بود چون داداشام هنوز زن نداشتند و دانشجو بودند ) و گفتم آقا جون می خوامت و آقا جون گفت با ادب تر صحبت کن و بگو دوستت دارم و منم گفتم چشم .............

درست یادمه 18 شهریور بود که یه جشن خودمونی گرفتیم ( البته دور از چشم اهالی محل ) و فقط خانواده ما و خانواده صبا و سعید و محمد و علی بودند و شب خوبی بود و ما اون شب نامزد هم شدیم و زوزای خوبی رو با دوستام و صبا داشتم .

تا این که اول مهر شد و صبا رفت دبیرستان و من هم رفتم دانشگاه و علی و محمد هم رفتند دانشگاه که یادمه محمد برای خداحافظی پیش زهره آمده بود و زهره حرفی به محمد زد که هنوزم تو گوشمه که گفت محمد کاش یه ذره بد بودی که می تونستم برای یه لحظه به فکرت نباشم ولی آن قدر خوبی که همیشه و همه جا کنارمی .......

و علی هم از مریم خدافظی کرد و همدیگرو بغل کردند و مریم بغضش ترکید و گفت تو رو خدا فراموشم نکن و( من تا حالا گریه علی را ندیده بودم ) علی هم زد زیر گریه و گفت بیادتم تا همیشه .......

سعید هم از محمد و علی خداحافظی کرد و منو سعید رفتیم و و علی و محمد هم رفتند .

روزها خیلی زود می گذشت و یک ترم مثل برق و باد گذشت و با نمرات و معدل خوب ترم اول را پاس کردیم که علی و محمد زنگ زدند و گفتند برای دانشگاه تهران انتقالی گرفتیم و تا یک هفته دیگه ما هم میاییم و من و سعید از خوشحالی ممکن بود بال در بیاریم و علی و محمد آمدند و اترم 2 بعضی از کلاسهای عمومی را با علی و محمد داشتیم و بعضی دروس تخصص هم با علی و محمد داشتیم و سر کلاس سعید خیلی باهوش بود و گاهی استاد پیش سعید کم میاورد و سعید یادمه یه روز به استاد گفت استاد بذار منم یه روز درس بدم ببین کی قشنگ تر درس می ده و استاد هم گفت بفرما و یادمه استاد اومد پیش ما نشست و سعید درس داد و همه از مطالب سعید و راه حلاش خوششون اومد و استاد گفت آفرین سعید و من به داشتن همچین استاد و دوستی مثل تو به خودم افتخار می کنم و به سعید گفت تو یه روز برای خودت کسی می شوی و مایه ی افتخار کشورت می شوی و گفت اگه به درجات علمی بالاتری رسیدی منو با خبر کن و ..........

+ نوشته شده در شنبه دهم آذر 1386ساعت 3 بعد از ظهر توسط مسعود |


 

سلام :

اسم من مسعود  است .

سال 1335 در تهران تو شمیرانات متولد شدم و 3 تا داداش و 2 تا آبجی داشتم و پدرم هم کارمند فروش شرکت نساجی بود و مادرم هم خانه دار بود . بچه ی خیلی شرور و در عین حال مهربانی بودم عاشق رفاقت پاک و بی آلایش بودم و از بچگی 4 تا دوست بودیم که هممون همسایه ی هم بودیم و با هم خیلی دوست بودیمو اسماشون علی ( 30 سانتی ) و محمد ( عشقی ) سعید ( هم لقبی نداشت ) و هر 4 تامون موتور 1000 داشتیم .

خصوصیات دوستام و خودمو براتون می گم :

مسعود که خودمم که معروف به مصعود گوریل بودم چون هیکل خوبی داشتم و چهار شونه بودم و داداشام که اسمشون رضا و حسین و مهدی بودن و آبجی هامم که اسمشون زهره و فاطمه بود که داداشام از خودم بزرگتر بودن و آبجی هام از من کوچکتر . حالا بگذریم من تو دوران 17 سالگی ام و در دوران نوجوانی ام عاشق دختر همسایه بقلیمون شدم و اسمش صبا بود شدم و صبا هم منو دوست داشت ولی به خاطر احترامی که بین خونواده هامون بود فقط می تونستم صبا را در راه مدرسه ببینم یا دم در فقط سلام علیک می کردیم و اونم با شرم و حیای خاصی جوابمو می داد و وسرشو می نداخت پایین و جواب سلام من را می داد و تو اون زمان ما همسایه هامونو به چشم خواهر برادری می دیدیم و صبا یه داداش داشت که اسمش حسام بود و تو سن 14 سالگی بر اثر تشنج فوت کرد و داغ سنگینی رو تو دل محل و مخصوصا صبا و پدر و مادرش گذاشت و یه روز که برای عرض تسلیت با خونوادمون رفته بودیم و مادر صبا گفت که صبا با مرگ حسام از درس و مشق افتاده و موقع امتحان ها هم نزدیک است و کسی رو نداریم که کمکش کنه و مادرمم هم کمی فکر کرد و گفت مسعود بهش کمک می کنه و منم از خجالت مردم و زنده شدم و مادرش گفت آقا مسعود زحمت نمی شه کمکش کنی و منم گفتم خواهش می کنم صبا هم مثل آبجی خودم می مونه و از فردا ظهر انشا الله شروع می کنیم و پدر و مادر صبا کلی از من تشکر کردن و 1 ساعت نشستیم و از خونشون اومدیم بیرون و روز موعود رسید و مادر صبا آمد دم خونمون و به آبجی زهره ام گفت آقا مسعود خونس و منم رفتم دم در و مادر صبا گفت آقا مسعود بریم به صبا کمی درس یاد بدید و منم گفتم چشم و رفتیم خونشون و مادرشم به من خیلی اعتماد داشت و گفت آقا مسعود من با اجازتون می رم روزه و من و صبا را خونه تنها گذاشت و منم که شروع به درس دادن به صبا کردم و که بعد از اتمام درس گفتم آبجی صبا خیلی ماهی ( آخه من به خاطر دوستی خانواده هامون بهش می گفتم آبجی صبا ) و صبا گفت مسعود خیلی دوستت دارم و منم گفتم ما بیشتر و صبا گفت امیدی هست که من بتونم امسال قبول شم و منم گفتم اگه شاگرد اول نشی حتما شاگرد سوم می شی و گفت من که امیدی ندارم و من گفتم ولی من امیدوارم و که تو قبول می شی و صبا داشت از خوشحالی بال در میاورد و اومد یه ماچم کرد و گفت خیلی گلی و منم یه بوس رو گونه هاش کردم و اینم بگم صبا جلوی من لباس راحتی می پوشید و روابطمون به همین جا ختم می شد و از صبا خداحافظی کردم و روز بعدش نرفتم مدرسه و رفتم معلم صبا رو دیدم و گفتم که صبا واقعیتش فوت برادرش اثر بدی رو روحیش داشته و اگه می شه کمکش کنین که بتونه امسال با معدل خوبی قبول بشه و معلمشونم دمش گرم کمکش کرد و با معدل خوبی قبول شد و مادرش یه روز اومد و از من کلی تشکر کرد و من هم هر روز علاقم به صبا بیشتر می شد .

علی ( 30 سانتی ) که یکی از دوستان با مرام و با معرفتمون بود که قدش کوتاه بود و به همین خاطر به شوخی بهش می گفتیم علی 30 سانتی .

تو راه دبیرستان که همگی با هم به مدرسه می رفتیم که علی تو راه مدرسه خاطر خوای یه دختره می شه و با هم رفیق می شن و دختره هم خیلی خانم و زیبا بود و علی هم به جمع عاشقان میاد و من و صبا و علی با مریم ( دوست علی ) گاهی اوقات می رفتیم بیرون و البته سینما می رفتیم و فیلمای گوگوش ...... را می دیدیم و ما 4 تا خیلی با خوش بودیم و و اینم بگم مادر صبا می دونست که من صبا رو می خوام و کاری به کارم نداشت و منو هم خیلی دوست داشت . جایی که خودش نمی تونست صبا رو ببره به من می گفت مسعود جان بیا با صبا برو فلان جا . و یادمه یه روز منو صبا علی و مریم با موتورامون رفتیم از صبح جمعه تا عصر گشتیم و موقع برگشتن ایست بازرسی گذاشته بودن و علی گفت بیا برگردیم الان می گیرنمون و من گفتم بیا بریم با من و نم نم با موتور رفتیم جلو و افسر گشت به من گفت خانم چه نسبتی با شما دارن و گفتم دوستمه و از علی پرسید خانم کی باشن و علی گفت من من کرد و گفت دوستمه و افسره به من گفت آفرین شجاعت یعنی ترسیدن لرزیدن یه قدم جلو گذاشتن و گفت برین خوش باشین و اون زمان که مثل الانا نبود که گیر بدن و ول نکن همه اهل دل بودن و زندگیمون به خوشی سپری می شد .

محمد ( عشقی ) این اسمو وقتی روش گذاشتم که عاشق خواهرم بود و البته خواهرمم خیلی دوسش داشت . یه روز منو محمد که بقل دستی هم بودیم و سر کلاس زبان انگلیسی بود که محمد گفت کارت دارم و باید حرفی بزنم بهت و گفتم بذار بعد کلاس و گفت همین الان و از معلممون اجازه گرفتیم و رفتیم و گفت اگه یه چی بگم بهت عصبانی نمیشی ، رفاقتمون به هم نمی خوره ، خون به پا نمی کنی وآنقدر گفت و منم گفتم نه به خدا گفت هیچی ولش کن نمی خوام خیال کنی که نامردم و بذار رفاقتمون به هم نخوره و منم گفتم می ترسم از روزی که حرفای نگفته خفت کنه . گفتم تو رو قرآن بگو گفت نه ولش کن و من گفتم بگو و قسم می خورم که هر چی باشه فقط گوش کنم و عکس العملی نداشته باشم و گفت آخه سر ناموسه گفتم چی سر ناموس سر ناموس کی ؟ و گفت من عاشق زهره ام ( آبجی من ) و این حرفو زد و منم از محمد توقع نداشتم که چشمش دنبال ناموس من باشه و سریع از پیش محمد رفتم و سریع رفتم خونه و به زهره گفتم آبجی زهره بیا این جا کارت دارم و زهره گفت چی شده داداش خیلی عصبانی است چهره ات و گفتم چیزی نشده فقط ازت یه سوال دارم فقط با سربگو آره یا نه باشه و زهره هم خیلی ترسیده بود و صورتشو بوس کردم گفتم آبجی کوچیلو هیچ اتفاقی نیفتاده نترس فقط می خوام یه سوالی رو ازت بپرسم و کمی آروم شد و ترسش ریخت گفت بپرس گفتم تو محمد را دوس داری و سرشو یه کم آورد بالا و روش نشد تو چشمم نگاه کنه گفت آره و سریع رفت و منم آروم شدم کمی .

نیم ساعت بعد رفتم پیش زهره و گفتم عاشقشی و گفت آره و گفتم اونم تو رو دوس داره و اون گفت فکر کنم و گفتم از کجا می دونی گفت از برخوردش و گفتم تا حالا باهاش بیرون رفتی ............ گفت نه به خدا و گفتم من حرفتو قبول دارم قسم نخور من حرفتو قبول دارم و مبی دونم که از برگ گل پاک تری .

روز بعدش صبح که همگی با هم می رفتیم دبیرستان محمد وقتی منو دید از خجالت داشت می مرد و منم محمد و کشیدم یه گوشه گفتم داش واس چی خجالت می کشی گفت به خدا به رفاقتمون قسم من به چشم خواهری نگاش کردم و گفت می دونم تو چش پاک تر از این حرفایی و گفتم اگه رو منو می خوای باید عین ناموس خودت دوسش داشته باشی و محمد اومد صورتمو بوسید گفت فکر کردم اگه منو الان کشیدی کنار منو می گیری می زنی و منم گفتم آدم هر کی رو بزنه رفیقشو که نمی زنه و گفت خیلی آقایی و گفت به خدا دوسش دارم و منم گفتم می دونم و گفتم بیا بریم پیش بچه ها که شک نکردن . و اینم بگم اون زمان مثل الان نبود که من نوعی که اگه با دختری دوست بودم و روز بعدش با یکی دیگه دوس بشم نه اون زمان این طوری نبود و من و امثال من فقط با یکی دوست و هم پیمان می شدند و بس .

سعید که خیلی ساکت البته در گاهی اوقات هم شرور می شد و قدی بلند و اندام لاغری داشت که خیلی بچه ی ساکت و با محبت و احساساتی بود که حرفاش آدم رو سبک می کرد وگاهی اوقات که حرف می زد که حرفاش پر از معنا و معرفت که گاهی اوقات ظزفیت شنیدن صداشو نداشتم و هر کی با سعید می گشت دلش نمیومد به این زودی از سعید دل بکنه و هر کی نمی تونست با سعید هم کلام شه و خدا هم توفیقی به ما داده بود که بتونیم با سعید هم قدم و هم پا بشیم و انگار ما زمین تا زیر زمین از نظر درک و ادب و معرفت با سعید فاصله داشتیم ولی نمی تونستیم ازسعید دل بکنیم و اینو نفهمیدیم سعیدآدم بود یا فرشته سعید دریای بی کران دوستی بود و از دوستی و رفاقت برای ما کم نمی ذاشت و اهل شراب و......... نبود وگاهی اوقات جمعه شبا می رفتیم لاله زار و گاهی اوقات هم می رفتیم کافه و شراب و ویسکی و ....... می خوردیم و به سعید تارف می کردیم می گفتیم داش بفرما و سعید می گفت من نمی خورم و می گفتیم چرا می گفت از ظرفیتم خارجه و مرامشو ندارم می ترسم خودمو خیس کنم و این حرفش همیشه تو گوشمه که می گفت در مسیر موفقیت های معنوی آموخته ام که مستی شراب با مستی که من تک و تنها با خدا مست می کنم فرق داره و این حرفشو معنیشو هیچ وقت نفهمیدم و ما می خوردیم و سعید هم نگامون می کرد و می گفت از مستی به کجا رسیدی که در عالم غیر مستی نرسیدی و منم از اون موقع بود که دیگه شراب نخوردم و مست نکردم و توبه کردم و محمد و علی هم همپای من مستی را گذاشتند کنار . و سعید واقعا برای من فرشته بود و نفهمیدیم کی اومدو کی رفت .

 
+ نوشته شده در سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 10 قبل از ظهر توسط مسعود |