تبليغاتX
سالهای سوخته
دوستان سلام

اونایی که مرام داشتن دمشون گرم

خواستم بگم که سال خوبی داشته باشید و پر از موفقیت و شادکامی

منتظره حرفاتونم مثل سابق

 

+ نوشته شده در سه شنبه یکم فروردین 1391ساعت 3 قبل از ظهر توسط مسعود


مراسم چهلم حسام هم رسیده بود و  چهل روز سیاه و جگر سوز هم  داشت می گذشت و مهمون زیاد اومده بود برام و همه ی کس و کار حسام و رویا اومده بودند تهران .

بعد از چهلم حسام ؛ حامد از بین ما رفت و برگشت آلمان .

همیشه لحظه به لحظه پیگیر درس های احسان بودم و دوست داشتم به جایی برسه .

دوست داشتم رویا حس آزادگی داشته باشه ؛ و نه اسیری در دست من باشه .

عید 63 نردیک بود و دوست نداشتم رخت سیاه را باز تو تن رویا ببینم و به صبا گفتم برید لباس بخرید و مشگی را از تن رویا در بیار و دوست داشتم فراموش کنه خاطرات تلخ گذشته را و خوبی ها و عشق حسام را جاودانه یاد کنه .

دوست داشتم همیشه پیروز میدان باشم عقیدم بر این بود که برای آدم های بزرگ هیچ بن بستی وجود نداره و باورم بر این بود که راهی خواهم یافت و یا راهی خواهم ساخت .

روزهای سختی را در پیش داشتم و باید خانواده ی حسام را در آسایش کامل زندگی می کردند .

با اومدن رویا تو خونه ی ما می شنیدم خیلی ها پشت سر من حرف می زدند و می گفتند پسر خوش نام محل رفته با پر روسس زن دوستش را گرفته .

در دروازه را می شد بست ولی در دهن مردم را نه .

ولی باورم بر این بود که من راه خودم را می رم و مهم ایمان و باور منه که به من میگه رویا خواهرمه و بس .

دوست نداشتم مثل مثل سالهای قبل با دعوا کارم را پیش ببرم و دهن مردمی که پشت سرم حرف می زنند را ببندم و سکوت بهترین جواب بود برای آنها .

روزها از صبح تا شب می رفتم کارگاه و کار می کردم .

ایلیا با امین خیلی جور شده بود .

احسان هم با کیا و کیانا خیلی صمیمی شده بود و همدیگه را خیلی دوست داشتند و از این خوشحال بودم که احسان دیگه غمی تو چهرش نیست .

احسان و ایلیا لب تر می کردند و هر چی می گفتند سریع براشون فراهم می کردم و دوست نداشتم حسرت به دل بمونن و فقط می گفتم عزیزم بخواه تا برات بخرم .

شب ها که خسته از سر کار می اومدم ایلیا و امین می اومدن بغلم تا باهاشون بازی کنم .

رویا با  صبا خیلی راحت تر از بقیه ی اعضای خانواده بود و رویا همیشه به صبا تو درس هاش دانشگاهیش کمک می کرد و خود رویا هم تصمیم داشت ادامه تحصیل بده .

یه روز رفتم پیش رویا و بهش گفتم تو رو جون بچه هات ار این جا بودن راضی هستی ؟

 

احساس بدی نداری ؟

گفتم بخدا نمی خوام کاری کنم که تو ، تو قفس باشی و دوست دارم  آزادانه زندگی کنی و خیال و خیال نکنی که حسام شما را به ست من سپرده تا ابد اینجا باشید و دوست دارم خودت نصمیم بگیری که کجا باشی و راحنی و رفاه تو و بچه هات برای من مهم ترین چیزه .

گفتم بهش قیمت تو بالا تر از این چیزهاست که من در اختیارت گذاشتم .

رویا گفت : به جون ایلیا راحتم و ممنونتم که به فکر مایی.

به رویا گفتم تو آزادی ازدواج کنی و هنوز جوونی ولی رویا گفت من دوست ندارم مرد دیگه ای را تو دلم راه بدم و فقط عشق حسام برای من جاودانه است و ن بی عشق حسام می میرم .

کم کم دیگه داشتیم به عید 63 نزدیک می شدیم .

بچه های خودم و حسام و برادر زاده هامو بردم بازار تا براشون لباس بخرم .

بچه های حسام رو هر چی دست می ذاشتند براشون می خریدم و کلا دوست داشتم شاد باشند و حتی یک لجظه شاد کردن بچه های حسام روح من را به اوج می برد و برای بچه های دیگه هم هر چی خواستند گرفتم .

وقتی برگشتیم کلی خرید کرده بودیم و داداش رضا گفت چرا شما زحمت کشیدید و گفتم من و تو نداریم و سالها تو زحمت منو کشیدی منم می خوام جبران کنم .

رویا هم با صبا و خانم های فامیل رفته بودند خرید و دوسصت داشتم دل غمگین و درد کشیده ی رویا را شاد کنم .

در اولین روز عید که همگی دور هم جمع بودیم و آقا جون گفت برای اینکه غم و غصه هامو را فراموش کنیم و عید را بریم یه جا که دلمون باز بشه و آقا جون گفت بریم لواسانات باغ پدر بزرگ مادری ام که واقعا بهشتی گمشده بودم برام .

چند روز اونجا موندیم و برگشتیم شمیران .

تو اوایل عید بود که دیدم محل شلوغه و دیدم چند تا از هم محلی هامون که رفته بودند جبهه شهید شده بودند .

یه تلنگری به من خورد که چرا من نباید برم و مثل ترسوها چند سال خودمو مخفی کردم مثل موش که آخرش چی ؟

مگه کشور مال اوناس که رفتند و شهید شدند و کشور مال من نیست ؟

میگن کشور مثل ناموسه آدمه و چرا من نباید از ناموسم دفاع کنم ؟

خیلی از خودم حالم بهم خورد .

منی که این همه ادعا می کردم از حسن کچل همکلاسی دوران دبستانمم هم کمتر بودم که روزهای اول جنگ رفته بود داوطلبانه جبهه و الانم شهید شده بود چیم کمتر بود >

بعد از اینکه این حس وطن دوستی در من زاده شد .

تو دل خودم گفتم بالاتر از سیاهی هم مگه رنگی هست و فوقش می میرم و شهید میشم .

ولی یه طورایی هم از مرگ می ترسیدیم ، چون حسام زن و بچه اش را به من سپرده بود.

ولی منم باید یه طورایی از این خاک مقدس دفاع می کردم و کشور واسه همه است نه فقط اونایی که رفتند جبهه و دوست داشتم من هم نقشی داشته باشم و بگم که کشورم را دوست دارم  برایت جان می دهم .

بعد از گرفتن تصمیم قطعیم برای رفتن به خدمت سربازی موضوع را با خانواده ام در میان گذاشتم و همه موافق بودند چون می رم سربازی و تو خانواده ما همه رفته بودند و منم باید می رفتم .

با زحمت هایی که طی این چند سال کار کردن کشیده بودم و پول هایی که بدست آورده بودم و همه را یا تو زمین سرمایه گذاری کرده بودم و یه مقدار زیادی را هم تو گاو صندوق کارخونه  گذاشته بودم .

پول هایم را از گاو صندوق آوردم  خونه و  تا بیست سال هم می خوردند خانواده ام پولا تموم نمیشد و اندازه ی چند سال هزینه ی خرج یه خونه را به رویا دادم و بقیه اش را هم دادم به صبا و صبا گفت اینا خیلی زیاده با این همه پول چیکار کنم ؟

گفتم هر کار دوس داری باهاشون بکن و اینا حاصل تلاش من است و دوست دارم زمانی که من نیستم احساس کمبود نکنید .

رفتم از  آدمای  محله حلالیت طلبیدم و گفتم دارم می رم سربازی و شاید شهید شدم حلالم کنید .

سعید و محمد و علی هم با من اومدند و گفتند ما هم می خواهیم بریم سربازی و اگه قراره بریم جبهه همه با هم میریم و اگه قراره شهید بشیم همه با هم شهید میشیم و تک خوری نباید بکنی .

حالا این وسط آقا منوچهر هم می خواست با ما بیاد جبهه و گفتم تو رو قر؟آن این را از من نخواه ببرمت  و هر چی تا امروز گفتی ؛ گفتم چشم ولی باید در مورد این موضوع بگم نه .

آقا منوچهر یه قرآن کوچیک جیبی از جیب پیرهنش در آورد و گفت قسم می خورم اگه منو نبری به این قرآن قسم می خورم که تنها برم و می دونستم اگه دست رو قرآن بذاره دیگه کج وکوله حرف نمی زنه و میره و به حالت قهر از پیش ما رفت .

............

لطفا از خاطرات کپی برداری نکنید و خاطراتمو ماله خودتون کنید .

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم اردیبهشت 1390ساعت 10 بعد از ظهر توسط مسعود |