X
تبلیغات
سالهای سوخته
کتاب روزگار سوخته بعد از یک سال و نیم مجوز گرفت .

در پی ان هستیم که کتاب را بار دیگر مطالعه و غلط های ادبیاتی اش را گرفته و بعد از اینکه قیما کاغذ به نرخ ثابت رسید چاپ کنیم و به دست شما سروان برسانیم .

در سایت کتابخانه ملی ایران  هم می توانید مشخصلا کتاب را نگاه کنید .

در پناه حق

دوست کوچک شما مسعود


+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آبان 1392ساعت 8:55 بعد از ظهر توسط مسعود


تو پستهای گذشته از منوچهر نگفتم ولی در کتاب همه چی رو نوشتم و حالا فقط یک کوچولو از منوچهر میگم ک

منوچهر یک مقدار مشکل ذهنی داشت ولی برای من یه انسان کامل بحساب می اومد و خیلی در دوران بچگی با هم خوب بودیم و به کمک پدر بزرگم تونسته بود قرآن ؛ زبان ، نوشتن و خواندن و .... یاد بگیره .

دیگه نمی خواستم تو وب لاگ بنویسم ولی 2300 تا نظر خصوصی برام اومده بود که بنویسم و منم بخاطر این دوستان چند صفحه گذاشتم تو وب .

خواهشا سایت تبیان و امثال این سایت نوشته هامو ندزدن چون راضی نیستم .

آقا منوچهر داوطلبانه  رفته بود مسجد محل  که اونجا کسی را پیدا کنه که ببرنش جبهه ،  گفته بودند تو جات جبهه نیست و آقا منوچهر گفته بود شاید ظاهرم نشان میده که  بیمارم ولی روحم کامله و من می تونم بنویسم و بخوانم و حتی می تونم انگلیسی حرف بزنم و همه لذت برده بودند از این همه استعداد و آقا منوچهر زود تر از ما راهی جبهه شده بود .

از غیرت آقا منوچهر خوشم اومده بود چون وطن براش مهم تر جونش بود .

موقع رفتن  آقا منوچهر رفتیم بدرقه اش کردیم و آقا منوچهر تو لباس بسیجی خیلی زیبا شده بود و پدرش التماسش می کرد  که منوچهر تو رو خدا جبهه نرو .

پدرش التماس می کرد و آقا منوچهر هم می خندید و ناز می کرد و خیلی برام جالب بود این صحنه و دوست داشتم ببینیم آخرش کی پیروز میشه .

بابای آقا منوچهر می گفت بیا پایین بهت پول بدم و آقا منوچهر گفت چقدر ؟

گفت 1000 تومن .

آقا منوچهر گفت کمه خودم دارم .

باباش گفت 5000 تومن خوبه بدم بهت ؟

گفت کمه خودم بیشترشو دارم و پول به دردم نمی خوره این دم آخر و خودم پول دارم .

باباش گفت برات موتور گازی می خورم نرو ؟

آقا منوچهر گفت موتور دنده ای هم بخری پیاده نمیشم .

باباش گفت تو نرو جبهه ؛ مادرت را می فرستم یه دختر خوب واست پیدا کنه .

آقا منوچهر می خندید و می گفت من زن نمی خوام فقط می خوام برم جبهه و اگه میایی بیا بریم الان اتوبوس میره .

خیلی آقا منوچهر زیبا می خندید و دم آخری منو بوسید و گفت مسعود هیچ وقت فراموشت نمی کنم و خیلی دوستت دارم و پدر بزرگمم اومده بود بدرقه اش و پدر بزرگمو بوسید و بغلش کرد و گفت تا عمر دارم فراموشت نمی کنم و شما به من زندگی کردن آموختید .

بابای آقا منوچهر اشک می ریخت و اتوبوس راهی شد که بره .

وقتی که آقا منوچهر را راهی جبهه کردیم  با بچه ها رفتیم کارخانه و موضوع را به اوستا گفتم و گفت مشکلی نداره برید و می دونم مثل یک چشم به هم زدن بر می گردید و یکی از کارگرهای ماهر را سرپرست انتخاب کردم و گفتم در نبود من مراقب کارگرای دیگه باش و اوستا هم از تصمیم ما برای رفتن خیلی خوشحال بود و دوست داشت که تکلیف خدمتم هر چه زود تر مشخص بشه و بهمون گفت ایولا به غیرتتون که دارید می رید و وطن مهم تر از جونه یک انسانه و مثل ناموس می مونه .

خودمون را معرفی کردیم برای رفتن به خدمت و توی اولین اعزام باید می رفتیم و تو روزهای باقیمانده باید کارای کارخانه را رو به راه می کردم .

رفتم یه سر جنوب شهر و از دور حال خانواده ی عباس را پرسیدم از بچه محل هاشون و گفتند اوضاعشون خوبه ولی چون دو سال باید می رفتم یه مقدار پولی گذاشتم تو پاکتی و رهگذری داشت رد  میشد دادم گفتم این پاکت را بده به اون خونه و سریع خودم از محله دور شدم تا منو نبینه .

یه سر به پرورشگاه زدم و برای بچه ها یه سری کادو گرفته بودم دادم بهشون و یه مقدار پول نقد که تا این دو سال کمبودی حس نکنند .

کاری نداشتم دیگه تو این شهر و باید می رفتم دینم را به وطنم ادا می کردم .

از همه ی خانواده حلالیت طلبیدم و به بچه های حسام گفتم  که مبادا مادرتون را اذیت کنید و کمکش کنید تو کارای خونه تا من برکردم .

به بچه های خودم هم گفتم   درسته بچه های حسام از پشت و خون ما نیستند و ما یک انسانیم ، مبادا دلشان را بشکونید و بی پدری را به رخشان بکشید و پدر احسان و ایلیا یک مرد بود ، مردی که واژه ی مرد را رو سفید کرد و مثل داداش هواشون را داشته باشید و مثل یک هم خون باهاشون رفتار کنید تا دلشون نشکنه و همیشه بهشون محبت کنید و دل شکستن خیلی بده و دوست دارم مردم دار باشید و بچه های حسام را دست تو سپردم کیا پسرم و مبادا تو دبستان کسی اذیتش کنه و مثل داداش پشتش باش و پسرمم گفت چشم .

احسان را صدا کردم و پیش خودم و کیا و گفتم با هم دست بدید و شما دو تا برادر هستید و همیشه پشت هم باشید و آنها هم گفتند چشم .

خیالم راحت شد از طرف بچه هام و می دونستم با خیال راحت تر می تونم خدمت کنم و این طوری رفتنم هم راحت تر بود .

رفتم پیش داداش رضا و گفتم اگه زنده موندم و برگشتم که هیچ چی و اگه مردم و شهید شدم ؛ مردونگی را در حقم تمام کن و بالا سر زن و بچه های من و حسام باش ؛ ملک و املاکی هم دارم که سندش بنام صبا است که بفروشش تا خانواده ام در رفاه کامل تر باشند ؛ داداش رضا گفت مسعود تو به درد شهادت نمی خوری و مطمئنم می ری و سالم بر می گردی ولی اگه شهید شدی باشه خیالت راحت .

از خواهرام حلالیت طلبیدم و به آبجی کوچیکه گفتم تو باید ماه بعد بری  واسه تحصیل خارج کشور و من نیستم که بدرقه ات کنم ولی اونجا به دوستانم سفارشتو کردم و کمکت می کنند و دیدی به آرزوت رسیدی ؟

آبجی کوچیکه خیلی خوشحال بود و من از اون خوشجال تر بودم چون به آرزوی خواهرم جامعه ی عمل پوشاندم .

موقع اعزام خیلی دل کندن برام سخت بود ولی باید این دوره از زندگیمم تو جبهه می گذشت .

خیلی ها اومدن بد رقه ام و با هیچ کدومشون خداحافظی نکردم و فقط گفتم به امید دیدار .

سوار اتوبوس شدیم که بریم  آموزش ببینیم .

اولین دقایق حرکت اتوبوس ترس و دلهره ی عجیبی وجودمو فرا گرفته بود ولی یک صدای لطیف و غیر قابل باور شنیدم که حس آرامشی به من داد و گفت برای سلامتی  رزمندگان اسلام صلوات .

احساس می کنم یک تولد در راه است .

تو راه داشتیم حسابی  با بچه ها شوخی می کردیم ،  سربازای دیگه از این روحیه ما لذت می  بردند و من می گفتم اگه کنترات بدن به من جنگو زود تموم می کنم .

تو راه یه آقای محترم که سنش بالاتر از ما بود از این همه صفای ما خوشش اومد و سر صحبت را با من باز کرد و آدم شوخی بود اونم مثل من ؛  گفت جنگ و جبهه را دیدی ؟

گفتم نه اولین بارمه میام .

ولی گفت من چند سال تو جبهه هستم و درد و دل باهام کرد و خیلی با هم دوست شدیم .

انسان خالصی بود و با صفای کامل روح .

اسمش مصطفی بود .

بهش گفتم بهت حاج مصطفی بیشتر میاد ولی من همون داش مصطفی صدات کنم اشکالی نداره ؟

گفت نه داش مسعود .

 خیلی با هم تو راه صمیمی شدیم و من هم خیلی باهاش زود پسر خاله شده بودم و داش مصطفی هم خیلی از اخلاقم خوشش اومده بود  .

رسیدیم  منطقه آموزشی و داش مصطفی گفت فعلا داش مسعود میرم  جایی ولی زود میام سراغت و منم گفتم باشه داداش .

از اتوبوس پیاده نشده یه درجه دار به ما بشین پاشو داد و گفتم من این کارو نمی کنم و درجه داره گفت اینجا منطقه نظامیه و حرف حرفه منه .

گفتم ببین هر کی هستی باش ،  ولی من بشین پاشو نمی رم .

من اومدم جنگ کنم و نیومدم که برای تو کلاغ پر برم .

معلوم بود خیلی از جسارت  و حاضر جوابی خوشش اومده بود گفت عزیزم اینجا قانون و اصولش اینه و باید این کار را بکنید .

سکوت سنگینی حکم فرما شده بود و دیدم داش مصطفی لباس ارتشی پوشیده و اونی که من باهاش جر و بحث کردم بهش احترام گذاشت و من یه دست تکون دادم واسه داش مصطفی و اونم دستشو تکون داد واسم .

تو دلم یه امیدی اومد که داش مصطفی رفیقمه .

داش مصطفی گفت سربازای عزیز الان که از راه رسیدید خسته اید و فقط چند دقیقه وققتون را می گیرم و بعد برید استراحت کنید .

گفت لباس ها و پوتین ها و لوازم  اولیه و پتو و صابون تحویل بگیرید و برید تو رو تخت هاتون استراحت کنید .

وقتی حرفای داش مصطفی تموم شد رفتم پیشش و گفتم داش نگفتی سرهنگی و الا این قدر باهات شوخی نمی کردم و گفت خواهش می کنم مسعود جان .

درجه داری که باهاش  جر و بحث کردم من را دید که چقدر داش مصطفی با من رفیق بود و موهای  تنش سیخ شد .

بعد اینکه داش مصطفی رفت دفترش و اون درجه داره اومد پیشم و گفت ببخشید که باهات این جوری حرف زدم و شما نسبتی با سرهنگ داری ؟

گفتم رفیقمه .

چطور ؟

گفت آخه کسی تا الان جرات نکرده بهش بگه داش مصطفی  اونم حداقل تو اینجا .

رفتم پوتین و لباسام و وسایلمو گرفتم که برم بخوابم و دوستام برام یه جای اختصاصی اونم تو طبقه ی بالا واسم نگه داشته بودند و گرفتم خوابیدم .

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم تیر 1391ساعت 0:0 قبل از ظهر توسط مسعود |


مراسم چهلم حسام هم رسیده بود و چهل روز سیاه و جگر سوز هم داشت می گذشت و مهمون زیاد اومده بود برام و همه ی کس و کار حسام و رویا اومده بودند تهران .

بعد از چهلم حسام ؛ حامد از بین ما رفت و برگشت آلمان .

همیشه لحظه به لحظه پیگیر درس های احسان بودم و دوست داشتم به جایی برسه .

دوست داشتم رویا حس آزادگی داشته باشه ؛ و نه اسیری در دست من باشه .

عید 63 نردیک بود و دوست نداشتم رخت سیاه را باز تو تن رویا ببینم و به صبا گفتم برید لباس بخرید و مشگی را از تن رویا در بیار و دوست داشتم فراموش کنه خاطرات تلخ گذشته را و خوبی ها و عشق حسام را جاودانه یاد کنه .

دوست داشتم همیشه پیروز میدان باشم عقیدم بر این بود که برای آدم های بزرگ هیچ بن بستی وجود نداره و باورم بر این بود که راهی خواهم یافت و یا راهی خواهم ساخت .

روزهای سختی را در پیش داشتم و باید خانواده ی حسام را در آسایش کامل زندگی می کردند .

با اومدن رویا تو خونه ی ما می شنیدم خیلی ها پشت سر من حرف می زدند و می گفتند پسر خوش نام محل رفته با پر روسس زن دوستش را گرفته .

در دروازه را می شد بست ولی در دهن مردم را نه .

ولی باورم بر این بود که من راه خودم را می رم و مهم ایمان و باور منه که به من میگه رویا خواهرمه و بس .

دوست نداشتم مثل مثل سالهای قبل با دعوا کارم را پیش ببرم و دهن مردمی که پشت سرم حرف می زنند را ببندم و سکوت بهترین جواب بود برای آنها .

روزها از صبح تا شب می رفتم کارگاه و کار می کردم .

ایلیا با امین خیلی جور شده بود .

احسان هم با کیا و کیانا خیلی صمیمی شده بود و همدیگه را خیلی دوست داشتند و از این خوشحال بودم که احسان دیگه غمی تو چهرش نیست .

احسان و ایلیا لب تر می کردند و هر چی می گفتند سریع براشون فراهم می کردم و دوست نداشتم حسرت به دل بمونن و فقط می گفتم عزیزم بخواه تا برات بخرم .

شب ها که خسته از سر کار می اومدم ایلیا و امین می اومدن بغلم تا باهاشون بازی کنم .

رویا با صبا خیلی راحت تر از بقیه ی اعضای خانواده بود و رویا همیشه به صبا تو درس هاش دانشگاهیش کمک می کرد و خود رویا هم تصمیم داشت ادامه تحصیل بده .

یه روز رفتم پیش رویا و بهش گفتم تو رو جون بچه هات ار این جا بودن راضی هستی ؟

احساس بدی نداری ؟

گفتم بخدا نمی خوام کاری کنم که تو ، تو قفس باشی و دوست دارم آزادانه زندگی کنی و خیال و خیال نکنی که حسام شما را به ست من سپرده تا ابد اینجا باشید و دوست دارم خودت نصمیم بگیری که کجا باشی و راحنی و رفاه تو و بچه هات برای من مهم ترین چیزه .

گفتم بهش قیمت تو بالا تر از این چیزهاست که من در اختیارت گذاشتم .

رویا گفت : به جون ایلیا راحتم و ممنونتم که به فکر مایی.

به رویا گفتم تو آزادی ازدواج کنی و هنوز جوونی ولی رویا گفت من دوست ندارم مرد دیگه ای را تو دلم راه بدم و فقط عشق حسام برای من جاودانه است و ن بی عشق حسام می میرم .

کم کم دیگه داشتیم به عید 63 نزدیک می شدیم .

بچه های خودم و حسام و برادر زاده هامو بردم بازار تا براشون لباس بخرم .

بچه های حسام رو هر چی دست می ذاشتند براشون می خریدم و کلا دوست داشتم شاد باشند و حتی یک لجظه شاد کردن بچه های حسام روح من را به اوج می برد و برای بچه های دیگه هم هر چی خواستند گرفتم .

وقتی برگشتیم کلی خرید کرده بودیم و داداش رضا گفت چرا شما زحمت کشیدید و گفتم من و تو نداریم و سالها تو زحمت منو کشیدی منم می خوام جبران کنم .

رویا هم با صبا و خانم های فامیل رفته بودند خرید و دوسصت داشتم دل غمگین و درد کشیده ی رویا را شاد کنم .

در اولین روز عید که همگی دور هم جمع بودیم و آقا جون گفت برای اینکه غم و غصه هامو را فراموش کنیم و عید را بریم یه جا که دلمون باز بشه و آقا جون گفت بریم لواسانات باغ پدر بزرگ مادری ام که واقعا بهشتی گمشده بودم برام .

چند روز اونجا موندیم و برگشتیم شمیران .

تو اوایل عید بود که دیدم محل شلوغه و دیدم چند تا از هم محلی هامون که رفته بودند جبهه شهید شده بودند .

یه تلنگری به من خورد که چرا من نباید برم و مثل ترسوها چند سال خودمو مخفی کردم مثل موش که آخرش چی ؟

مگه کشور مال اوناس که رفتند و شهید شدند و کشور مال من نیست ؟

میگن کشور مثل ناموسه آدمه و چرا من نباید از ناموسم دفاع کنم ؟

خیلی از خودم حالم بهم خورد .

منی که این همه ادعا می کردم از حسن کچل همکلاسی دوران دبستانمم هم کمتر بودم که روزهای اول جنگ رفته بود داوطلبانه جبهه و الانم شهید شده بود چیم کمتر بود >

بعد از اینکه این حس وطن دوستی در من زاده شد .

تو دل خودم گفتم بالاتر از سیاهی هم مگه رنگی هست و فوقش می میرم و شهید میشم .

ولی یه طورایی هم از مرگ می ترسیدیم ، چون حسام زن و بچه اش را به من سپرده بود.

ولی منم باید یه طورایی از این خاک مقدس دفاع می کردم و کشور واسه همه است نه فقط اونایی که رفتند جبهه و دوست داشتم من هم نقشی داشته باشم و بگم که کشورم را دوست دارم برایت جان می دهم .

بعد از گرفتن تصمیم قطعیم برای رفتن به خدمت سربازی موضوع را با خانواده ام در میان گذاشتم و همه موافق بودند چون می رم سربازی و تو خانواده ما همه رفته بودند و منم باید می رفتم .

با زحمت هایی که طی این چند سال کار کردن کشیده بودم و پول هایی که بدست آورده بودم و همه را یا تو زمین سرمایه گذاری کرده بودم و یه مقدار زیادی را هم تو گاو صندوق کارخونه گذاشته بودم .

پول هایم را از گاو صندوق آوردم خونه و تا بیست سال هم می خوردند خانواده ام پولا تموم نمیشد و اندازه ی چند سال هزینه ی خرج یه خونه را به رویا دادم و بقیه اش را هم دادم به صبا و صبا گفت اینا خیلی زیاده با این همه پول چیکار کنم ؟

گفتم هر کار دوس داری باهاشون بکن و اینا حاصل تلاش من است و دوست دارم زمانی که من نیستم احساس کمبود نکنید .

رفتم از آدمای محله حلالیت طلبیدم و گفتم دارم می رم سربازی و شاید شهید شدم حلالم کنید .

سعید و محمد و علی هم با من اومدند و گفتند ما هم می خواهیم بریم سربازی و اگه قراره بریم جبهه همه با هم میریم و اگه قراره شهید بشیم همه با هم شهید میشیم و تک خوری نباید بکنی .

حالا این وسط آقا منوچهر هم می خواست با ما بیاد جبهه و گفتم تو رو قر؟آن این را از من نخواه ببرمت و هر چی تا امروز گفتی ؛ گفتم چشم ولی باید در مورد این موضوع بگم نه .

آقا منوچهر یه قرآن کوچیک جیبی از جیب پیرهنش در آورد و گفت قسم می خورم اگه منو نبری به این قرآن قسم می خورم که تنها برم و می دونستم اگه دست رو قرآن بذاره دیگه کج وکوله حرف نمی زنه و میره و به حالت قهر از پیش ما رفت .

............

لطفا از خاطرات کپی برداری نکنید و خاطراتمو ماله خودتون کنید .

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم اردیبهشت 1390ساعت 0:0 قبل از ظهر توسط مسعود |


سلام ، سلامی به وسعت آسمانها :

حرفهايي هست براي گفتن ، آنها را اينجا مي نويسم
اما ...
"حرفهايي هست براي نگفتن
 حرفهايي كه هرگز به ابتذال گفتن فرود نمي آيند
 حرفهايي بي تاب و طاقت فرساي
 كه همچون زبانه هاي بيقرار آتشند
 و كلماتش هر يك انفجاري را به بند كشيده اند.... "     دكتر شريعتي

چیز هایی هست که نمیشه زیاد راجع به شون حرف زد ( یا لااقل من نمی تونم )
یه چند سالی فکر می کنم که بزرگتر شدم اینو نیاز ها  به طبع تنهاییم میگن.
چیزهایی  بودن که نمی شد  گفتشون ولی می شد راجع بهشون نوشت ( شاید به خاطر اینکه نوشتن راحت از گفتنه )
چیزهای خوب ممنوعی که من دوسشون داشتم
تنهایی . درامولوژی  مطلق غروب جمعه .  خیابان ولی عصر . غروب یک ظهر تابستانی . قهوه های کافه نادری ؛ تئاتر شهر ساعت 7 .

ساده بود زندگیم ولی ساده نگذشت .

زمستان عجیبی بود سرد بود و غمناک .

نمی خواستم تو خونه غم باشه باز و می خواستم بزنم تو فاز بی خیالی چون با خیال و غم داغون میشدم .

اون شب خوابیدم و تو خواب حسام اومد به خوابم ، شاد و سر حال بود و حسام مهربان تر از همیشه و پر از نور امید و اومده بود بگه دمت گرم که به قولت وفا کردی بهش گفتم  هنوز چند وقته رفتی و باید ببینم می تونم بازم به قولم وفا کنم ، گفت می تونی و با صدای اذان از خواب پریدم  و بعدش دیگه خوابم نبرد و راه افتادم تنهایی رفتم کارخونه  تا روز جدیدی را شروع کنم و به کارای عقب افتادم رسیدگی کردم .

راستی یادته اون سالهای بچگی را . دفترامون اولش تمیز و خط کشی شده بود و هر چی به تهش نزدیک تر میشدیم دیگه خط کشی ها یادمون می رفت و دفترمون کثیف و کهنه می شد و منتنظر بودیم که زود تر تموم بشه و یکی دیگه نوشو بخریم .

حالا شده حکایت ما آدمای بی حاشیه . هممون منتظره یه شروع ایم . یه خط اول . یه جایی که همه چیز صفره و بکره . تا از اول شروع کنیم . از یه جای نو ، یه جای خوب .

اما هر چی پیش می ریم باز خط کشی هامون یادمون می ره ، دوباره پاک کنمون را گم می کنیم و با انگشتای چرکیمون سیاهی ها را پاک می کنیم (!!!!) و برگه های چرکش را می کنیم تا کسی نفهمه باز خراب کردیم .

یادش بخیر بچگی ها . اون روزا بوی بارون عید یه بوی دیگه داشت . باور کن .

زندگی با روزمرگی هاش داشت برام تکرار می شدند .

کم کم داشت به اولین ماه درگذشت حسام نزدیک می شد و بچه ها داشتند تو کوچه برف بازی می کردند و حسابی بچه های خانواده با بچه های حسام دوست شده بودند و به بچه های خانواده ( بچه های داداشا و  بچه های خودم ) سفارش کرده بودم و اگه با بچه های حسام بد رفتاری کنید به خاطر هر قطره اشکشون ؛ چند برابرش اشکتون را در میاوردم و می دونستم بچه های خانواده غریب کش نبودند و همیشه با بچه های حسام خوب بودند و  اون روز بعد از نهار داشتم بازی بچه ها را نگاه می کردم و گاهی در ساختن  آدم برفیشون کمکشون می کردم .

که یک مرد خوش پوش و با قدی رعنا و هیکلی ورزشکاری  را دیدم و با یه نیم نگاه شناختمش .

آره خودش بود داداش حسام بعد چندین سال از آلمان اومده بود تا به حسام سر بزنه و از فرودگاه یه راست رفته بود دم خونه ای که آقا جون به حسام داده بود ولی دیده بود کسی نیست اومده بود خونه ی ما و داداشش ( حامد ) برای عروسی حسام هم حتی نیومده بود و نه که دلش نخواد اونجا درگیر تحصیلش بود  ) حامد پزشک شده  بود ) ولی سر زده بود بعد عروسی به حسام ، و حسام منو به داداشش وقتی که اومده بود معرفی کرده بود و بعد ها که حسام و حامد با هم تلفنی در ارتباط بودند همیشه از محبت های خانوادم برای داداشش می گفته .

وقتی من را با ریش و سبیل و پیراهن مشکی  دید و اعلامیه ی حسام و کوچه ای که پر بود از پارچه های تسلیت و ..... فهمید که حسام فوت کرده و خودشو باخت زد زیر گریه  و خودشو تو آغوشم انداخت .

به پسرم گفتم برو تو خونه  و عمو رضاتو  صدا کن بیاد بیرون تا مهمونمون که حالش بد شده را ببریم تو .

می گن خون ؛ خون را به سمت خودش می کشه و اصلا من به این اصل اعتقاد نداشتم تا اینکه برام اثبات شد

به یه نیم نگاه بچه های حسام را شناخت و گفت یادگار کاکام هستند گفتم آره و بلند شد بره پیششون و بعد از اینکه برادر زاده هاشو دید حسرت بوسه هایی که باید نثار برادرش می کرد را بر صورت بچه های حسام کرد   .

از رویا گله کرد و گفت چرا نگفتید کاکام مریضه ؟ گفت حسام خودش گفته بود دوست ندارم کسی را ناراحت کنم  و می دونستم مرام و معرفتشم نداشت که بخواد حسام را کمک کنه و حالا هم رگ غیرتش گل کرده بود و یادش افتاده بود یه داداشی هم داره .

اون جور که بوش می اومد حامد تصمیم گرفته بود خانواده ی حسام را ببره آلمان .

رویا را صدا زدم گفتم تو دوست داری بری آلمان ؟ گفت نه ! گفتم آخه انگار حامد اومده شما را ببره .

گفت اون برای خودش تصمیم گرفته و من اینجا می مونم و بعد از چند سال برگشته تا بگه یه داداش  داشته .

حامد موقع شام گفت ممنونم که این چند وقت خانواده ی برادرم مزاحمتون بودن و اومدم که اینا رو با خودم به آلمان ببرم و کاراشون را درست می کنم تا در آینده ای نزدیک با خودم ببرمشون .

خیلی حرصم گرفت و به رسم ادب و آیین خانوادگی نباید سر میز شام حرف می زدم و بعد از اتمام شام گفتم آقا حامد احترامت واجب و برادر حسام برادر من هم هست ولی  خانواده ی حسام الان امانت ما پیش من هستند ، گفت چطور می تونم پس ببرمشون ؟ گفتم اجازشو از حسام برو بگیر اگه می تونی و اگه نه اصرار نکن .

گفتم  تا وقتی من و خانوادم هستند  رویا و بچه هاش رو چشم ما جا دارند و رویا خودش عاقل است و تصمیم می گیره و گفت نظرت چیه رویا ؟ گفت من اینجا راحتم و مرسی که اومدی و خوشحالمون کردی .

حامد رفت تو اتاق بعد چند دقیقه اومد و گفت پول ایرانی نداشتم و مبلغ زیادی پول آلمان را داد به رویا و رویا گفت احتیاج ندارم و خیلی اصرار کرد و رویا پولو نگرفت .

از کارهاش بدم اومد و تو دلم گفتم اون وقت که حسام داشت از درد می مرد کجا بودی حالا اومدی پول و سرمایه ات را بجای محبت و همدردی نثارشون کنی !

بهش گفتم آقا حامد شاید بشه خیلی چیزها را با پول خرید ولی یک لحظه زندگی و زنده  بودن را نمیشه خرید .

حامد زد زیر گریه و گفت بخدا غداب وجدان داره خاکسترم می کنه و اومدم که جبران کنم و دلم به حالش سوخت و تو دنیا اونم کسی را نداشت .

آقا جون بلند داد زد و گفت مسعود تمومش کن همینو می خواستی ؟ گریش انداختی .

گفت تو حق نداری به مهمونمون بی احترامی کنی و این رسم ادب نیست که تو هر چی از دهنت در میاد می گی این خونه هنوز بزرگتر از تو هم داره و همگی با هم تصمیم می گیریم .

حامد گفت من از همه دارایی ام و خانواده ام فقط دو تا بچه موندن و بهم حق بدین به خاطر جبران کارهای گذشتم نگران بچه های کاکام باشم  و می خوام همه چی را جبران کنم .

حامد گفت حداقل بزار خرجهایی که کردی را بهت بدم !

گفتم آقا حامد ، مسعود هر چی رو که ببخشه پس نمی گیره .

گفتم اگه می خوای محبت کنی سالی چند بار بیا بهشون سر بزن تا با دیدنت همه خوشحال بشیم .

فردا صبحش حامد گفت می خوام برم سر قبرم کاکام .

رویا گفت منم میام و به رویا گفتم  نه بذار با داداشش تنها باشه و گفت باشه .

حامد را بردم باغ خانوادگیمون جایی که  اجدادم هم توش بودند و گفت قبر کاکام کجاس ؟ گفتم آن گوشه ی دنج سمت چپ و اونجا رو خوده حسام انتخاب کرده .

*چه فاجعه ایست هنگامی که یک مرد می گرید .

وقتی که آروم شد و گریه هاشو کرد و سبک شد حامد را بردم توی ویلای داخل باغ و برام حرف زد و گفت آقا مسعود بزار خرج تحصیل و زندگیشون را بدم ؟ گفتم نه ! گفت چرا ؟ گفتم من به حسام قول دادم و دوست ندارم کسی جز من سرپرستی زن و بچه های حسام را داشته باشه و من هم فقط یک سرپرستم و یه امانتدار و اگه رویا بخواد می تونه ازدواج کنه و بره و منم نمی خوام رویا را تو قفس بذارم .

بهش گفتم من و دوستانم صاحب کارخونه ای بزرگ هستیم که خرج خانواده و کل خاندان را هم در میاره و رویا هم جز خانواده ی من است و من هم مکلف هستم تا وقتی که جون دارم براشون کم نذارم .

بهش گفتم رزاق دیگریست و من و خانواده ام وسیله هستیم و همه چی که پول نیست وقتی که اون با تو بیاد ولی دلش خوش نباشه ارزش نداره ، رویا دلش اینجا خوشه .

حامد گفت چرا این همه لطف ؟ گفتم قول دادم و مسعود سرش بره نباید قولش بره .

حامد گفت مسعود خیال می کردم هر کس که تحصیلاتش بره بالا احساسش میاد پایین ولی نمی دونم تو چرا اینطور نیستی .

گفتم آقا حامد زندگی مثل چرخ و فلکه و روزی هزار تا چرخ می زنه و اگه خوب باشم و اگه افتادم مردم می دونم که انقدر خوبی کردم کسی مراقب زن و بچه ام باشه و دوست دارم همیشه محبت کنم و خوب باشم و انسان از خوبی به همه جا می رسه ولی از بدی به هیچ جا نمی رسه .

 بهش گفتم : لذت روزهای خوش را روزگار از حسام گرفت و من حالا که دست حسام از این دنیا کوناهه می خوام پس کاری کنم که زن و بچه هاش تو بهترین  رفاه و آرامش و آسایش  بزرگ بشن .

حامد بهم گفت مسعود تو خیلی ذهن اقتصادی خوبی داشتی و  خیلی هم سخت کوش بودی و تا اونجا هم حسام ازت تعریف می کرده تو انگلستان که بودی کار می کردی و برای خودت سرمایه ای بهم زدی و حالا تو که این همه اقتصادی هستی و اینا که برای تو سودی ندارن پس چرا این همه لطف منو قانع کن ؟

گفتم ازت می خوام حرفهایی را که بهت می زنم و خواهم زد بین خودمون باشه و حتی با خودتم تکرارش نکنی ، گفتم خوبی خدا رو تو چهره ی حسام دیدم و خیلی چیزهای دیگه که  دوست دارم یه راز بین من و حسام بمونه و  حامد هم دیگه اصرار نکرد .

به حامد باز گفتم من یک راهی را ناخواسته طی کردم و اومدم جلو ، گناه هم زیاد مرتکب شدم ، دو نیرو در ذهنم است اینکه شب اول قبر فراموش نشه و هر چه قدر عمل نیک تر  بهشت زیباتر خواهد بود و این دنیا فقط یک کلاسه درس و یک ظلمتکده ای کوچک است و لذتی نداره جز محبت کردن و شایدم اصلا اون دنیایی نباشه ولی باز دوست دارم بدون هیچ توقعی دست کسی رو بگیرم و اگه می تونم کمک کنم کسی را و انعکاس کوه مثل انعکاس زندگیه و هر کاری بکنی سرت میاد و خوب باشی دنیا هم باهات خوبه .

با حامد برگشتیم خونه و آبجی کوچیکه ( فاطی ) صدام کرد گفت داداشی آنقدر درگیر زندگی و دوستات هستی یک چند دقیقه میشه باهات حرف بزنم گفتم جونم  بگو ؟ گفت داداشی من دیپلمم را گرفتم و دوست دارم پزشکی بخونم و گفتنم خیلی خوبه و منم هر چی کمک از دستم بر بیاد برات انجام می دم و حالا تو جون بخواه دریغ نمی کنم بگو ؟ گفت دوست دارم تو خارج از کشور درس بخونم و اصلا باورم نمیشد این حرفو بزنه و خیال می کردم پول می خواد یا اینکه مثلا عید برنامه ای برای سفر تنظیم کرده و می خواد چند وقت  قبل منو در جریان بذاره ، یاد خودم افتادم که لیسانسمو گرفتم و داشتم می رفتم و بعدش چه بلایی به سرم اومد .

گفتم آبجی کوچیکه چشم و حالا کدوم کشور می خوای بفرستمت و آبجی کوچیکه گفت هر کشوری که خودت صلاح دونستی و گفتم باشه چشم ولی باید نظر خانواده هم بپرسیم شاید آقا جون یا مادرت و مخصوصا داداش رضا مخالف بود و آنقدر التماس کرد و گفتم باشه بذار با خانواده صحبت کنم و بهت می گم .

بعد از شام به آقا جون گفتم فاطی حیفه تلف بشه و وقتش به کارها و سرگرمی های زود گذر بگذره و باید برای خودش کاره ای بشه و آقا جون گفت ما که براش کم نذاشتیم ، گفتم درسته ولی دوست داره بره دانشگاه و البته تو خارج کشور ادامه تحصیل بده ، آقا جون گفت محاله که بشه با این وضع جنگ و بذار جنگ تموم بشه و اینجا در یک مقطعی درس بخونه بعدش که جنگ تموم شد می فرستمش .

آقا جون مکثی کرد و گفت ببینم نمی خوای بری خدمت ؟ لااقل برو جنگو کنترات بگیر تمومش کن تا شبا با ترس سرمون را زمین نذاریم گفتم بعد عید می رم و خواهشا گیر ندید .

به آقا جون گفتم اگه کارهای ادامه تحصیلشو جور کنم می زاری فاطی را بفرستم ؟ گفت محاله که جور بشه و اگه جور شد من دوست ندارم مانع رسیدن دخترم به هدفهاش و زندگیش بشم .

آقا جون ته دلش رضایت نداشت ولی دوست هم نداشت مانع رسیدن آرزوهای آبجی کوچیکه بشه .

حامد هم گفت هر کمکی از دستم منم بر بیاد کوتاهی نمی کنم و گفتم چشم حتما از کمکتون استفاده می کنم .

آبجی فاطی را کشیدم یه گوشه و بهش گفتم یادت باشه جوونی المثنی نداره و یادت باشه که پشیمون نشی و غربت پر از  دلتنگی و تنهایی است و اگه می تونی تحمل کنی من می فرستمت تا درس بخونی .

پیش خوده آبجی فاطی به یکی از دوستانی که  در انگلیس پزشک و رییس دانشگاهی  بود زنگ زدم و خیلی خوشحال شد که صدامو شنیده و یادش کردم و گفتم می خوام کارهای خواهرمو جور کنی تا بیاد انگلیس درس بخونه و گفت  حتما با جون و دل برات کارهاشو جور می کنم و تو هم اینجا پیگیر کارهای دیگش باش تا سریع تر بیاد .

برای آبجی تعریف کردم همه چیز ردیفه و اصلا نگران هیچ چیز نباش و بهش گفتم با اراده باش و اگه اراده داشته باشی به همه چی می رسی و فکر هزینه ها را هم نکن و من همه چیز جوره و دوستانی دارم اون جا که هواتو دارن .

آبجی خیلی خوشحال شد و همیشه دوست داشتم اعضای خانوادمو خوش ببینم و دوست نداشتم غمشون را ببینم و همیشه از خدا می خواستم که اون روزی را نیار که کسی از دوستان و خانوادم غم داشته باشند و من اونها را ببینم و منو زودتر از جمعشون به دیار ناشناخته ای که خودت گفتی ببر .

با تصمیم آبجی کوچیکه چراغ امیدی در دلم روشن شد   که باز هم می تونم به خانواده ام خدمتی کرده باشم.

روز بعد برای کارهای آبجیم اقدام کردم و دوست داشتم آبجی کوچیکه را به آرزوش اونم  رفتن به خارج کشور و دکتر شدن بود و دوست داشتم همیشه لباش خندون باشه و  مثل همه ی خانوادش سری تا سرها در بیاره و آقا جونم همیشه افتخارش این بود که بچه هاش تحصیل کردن و همیشه به ما افتخار می کرد و دوست داشتم به دختر داشتنش هم افتخار کنه و بگه دختر کوچیکم هم پزشکه .

من تو زندگی هیچ وقت بازنده نبودم و همیشه دوست داشتم برنده باشم و کاری را که شروع می کنم تمومش کنم و رسالت من این بود که بتونم آبجی کوچیکه را بفرستم .

تو چهره ی مادر غمی می دیدم و گفتم مادر چته ؟ گفت می ترسم  دخترمو تو غربت بفرستم و اون بچه ی آخرمه و یه کاری کن نره و منو تنها نذاره ؟ گفتم مادر دیدی چه قدر زود درسه من تموم شد و اومدم ایران و مطمئنم که اونم مثل خودم زرنگه و زود درسشو تموم می کنه و میاد پیش خودت !

مادر گفت می ترسم عمرم کفاف نده .

گفتم مادر چنین است رسم روزگار و اونم باید به گل آرزوهاش تحقق بده .

حامد هم تصمیم داشت تا چهلم حسام بمونه .

تو دلم نور امیدی روشن شده بود .

دوستان و سروان عزیز تر از جانم ببخشید که دیر نوشتم .

من دارم خاطرات دوران کودکی و ..... جوانی و حال ؛ + چنین صفحه دلنوشته  را می نویسم و قرار شده بعد این خاطرات کتاب سالهای سوخته در یک چاپ فقط در اختیار کسانی که  خواستار کتاب هستند قرار بگیره .

لطفا واسم کامنت بذارید تا بدونم کی می خواد .

راستی نظرتون را دوست دارم در مورد عکس گوشه ی وب لاگ بدونم و خواهشا این عکسو کپی نکید لطفا.

منو با نظرای خوبتون دل گرم کنید به ادامه ی نوشتن .

تو پست قبل ۱۶۳۵ تا نظر خصوصی گذاشته بودید لطفا عمومی اگه براتون جا داشت بذارید.

دوستتون دارم .

درپناه حق

یا حق

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم مهر 1389ساعت 0:0 قبل از ظهر توسط مسعود |


هوالحق

سلام دوستان :

مدت هاست که تو نوشته هام هیچ نشونی از خودم پیدا نمی کنم و انگار ذوب شدم تو غم و  شادی اطرافیانم .

 

بعد از فوت حسام در باغ خانوادگیمون دفنش کردیم و واقعا این صورت زیر خاک چه شکلی میشه ؟ باز فکر می کنم با خود که انسانهای پاک هیچ وقت فراموش نمیشن و خاک هم نمی تونه باعث از بین رفتن خاطرات و عطر وجودشون بشه .

 

از یک چیز خوشحال بودم که دوران گیجی و سرگیجگی حسام گذشته بود و می تونست آروم بخوابه و می دونم اونجا زیر خاک جاش بهتر از این غمکده است .

 

حالا سالهاست  حسام رفته و عكسش شده همه چيزم. عين خودش ساده و ساكت , بزرگ و بي ادعاست. مهربونه و بوي چيزای خوب مي ده . بوي شكلات داغ . بوي تلخ قهوه و سيگار مور.

حالا تنهاي تنها شدم و كسي نيست واسش حرف بزنم و گريه هامو ازش قايم كنم و ليزشون بدم تو دلم تا مرد بمونم.

 

هزار تيكه شدم و با هر تلنگري مي شكنم .

 

كاش يكي بود اينا را واسش مي گفتم چيزايي كه داره گلو فشار مي ده و خفه ام مي كنه ، مي خوام داد بزنم .

 

اما مي ترسم ،  اصلا داد زدن هم يادم رفته آخه من هيچ وقت داد نزدم مي گن سخته ... تو چرا داد نزدي تا خالي شي ، داد بزن چيزي بگو .

تو اين چند روزی که از رفتنت می گذره خيلي چيزا عوض شده . هي پشت سر هم شب مي شه ولي واسه نوشتن تو اين شباي لعنتي بهونه اي ندارم خسته تر و پير تر از هميشه ام اينو لرزش دستام مي گه. ديگه حوصله خودمو هم ندارم .

 

تازه رسيدم اول خط . اونجايي كه همه چيز بكر و دوشيزه است اما من صفر صفرم. اونجايي كه بايد يكي باشه اما هيچ كس نيست تو هم نيستي اينجاست آخر خط .

 

بچه ها دارن تو كوچه برف بازی  مي كنن . صداي راديو را تا آخر باز ميكنم تا كسي فكر نكنه مردم . چند روزیه  كه پشت اين ديواراي سياه زندونيم و هي دارم شبارو ميشمارم ، مبارزه خسته كننده اي بين من و زندگيم افتاده ، ميدونم بازندم ولي نمي دونم چرا دارم جون مي كنم تا دير ترش كنم .

 

میدونم آدمارو به سادگی پَُک زدن به سیگار کنار میزارم ، اما با خاطراتشون زندگی میکنم و خاطراتی که من از انسانهای بزرگی چون حسام تو زندگی یاد گرفتم توی هیچ کتاب و دانشگاه و جامعه ای نمی تونستم یاد بگیرم .

 

حسام به من آموخت که پول همه چیز نیست و اگه کل دنیا رو هم داشته باشی آخرش به زور تو یکی ،  دومتر قبر باید جا بشی یعنی جات همون یکی دو، متر قبره تو این دنیا و نه بیشتر و هر چی هم با خودت داشته باشی و هر چی مقام داشته باشی و حساب بانکی و....باز همون یک ذره جا جاته و پس سعی کن از عنایتی که خدا بهت کرده و بهت نظری داشته تا به سرمایه و مقامی  برسی خودتو نگیری و بدون کی بودی و کی شدی و اون زیر دستاتو نگاه کن .

 

هیچ وقت یادم نمی ره اون چشم های همیشه مستشو که آدمو دیوونه می کرد و آدم دوست داشت همش نگاش کنه .

حسام بهم گفته بود می دونم بعد رفتنم مراسم پر خرجی برام می گیرید ولی اگه برام مراسم کم خرجی بگیرید ممنونت میشم و منم گفتم چشم ولی بعد رفتن حسام مگه میشد به این همه مهمون نرسید و وقتی که دوست و رفیقاش و اقوامش اومده بودند و تعجبم بیشتر این بود که استادهای حسام هم اومده بودند و آمدن این همه آدم خوبی و معرفت و انسان بودن  حسام را می رسونه که این همه خوب بوده که همه دوستش داشتند .

 

مراسم سوم حسام را تهران در باغ خانوادگی گرفتیم و مراسم شب هفت را در شیراز گرفتیم .

 

بعد از مراسم خانواده ی حسام به یک نحوی خواستند زن و بچه ی حسام را در کنار خودشون نگه دارند ولی زن حسام گفت الان تابع آقا مسعودم و حسام گفته تهران بمونیم .

 

بعد مراسم هفتم ؛ همه برگشتیم تهران.

 

حالا من مونده بودم و یک قول شفاهی و یک عمر مسئولیت .

تو دلم می گم آیا می تونم به قولم عمل کنم ؟

آیا می تونم از این امتحان پیروز میدان باشم ؟

آیا شرمنده حسام نمی شم ؟

 

خیلی ذهنم آشفته بود و شب درازی انگار در پیش داشتم و شک داشتم صبحی در کار باشه ، مسخرس انگار زمان روی یک نقطه متوقف شده و می خواد ببینه ته این کابوس به کجا ختم میشه .

 

خدایا کمکم کن تا بتونم مثل همیشه پیروز میدان باشم و آبرومو جلوی حسام بخر و شرمندم نکن .

 

زن و بچه ی  حسام را آوردیم خونه خودمون و زنش احساس غریبی  و پوچی می کرد انگار دلتنگه .

 

بیشتر دیدن بچه هاش منو داغون می کرد و مخصوصا پسر کوچیکه ی حسام که نمی دونست باباش کی بوده و خاطره ای از پدر بزرگوارش نداره .

 

انگار خدا هم از رفتنه حسام غمش گرفته بود و هوا حسابی سرد و برفی بود .

 

اسم پسر بزرگه حسام ، احسان بود و اسم پسر کوچیکش ایلیا بود .

 

بچه هاش خیلی احساس غربت می کردند ولی رویا از تنهایی بیزار بود و با خانواده ی شلوغ ما راحت تر شده  بود و منم مثل خواهرم هواشو داشتم .

 

ایلیا از پدرش چیزی نمی دونست و چون من بغلش می کردم مثل پدر براش پدری می کردم خیال می کرد من پدرشم و شبا امین و ایلیا را بغل خودم می خوابوندم تا حس کنه پدر داره و درسته من نمی دونستم حتی اندازه ی یک سر انگشت مثل حسام باشم ولی باز از بی محبتی بهتر بود .

 

ایلیا بعد اینکه بهم گفت بابا و مثل بچه های دیگم صدام می کرد از همون موقع دیگه پدری را در حقش تموم کردم و مثل بچه های خودم دونستمش.

 

حالا احسان مونده که می دونست من پدرش نیستم و صداش کردم گفتم درسته من پدرت نیستم و می تونم که برات پدری کنم و بوسش کردم و گفتم عزیزم تو هم خجالت نکش و بهم بگو بابا  تا بدونم تو هم پسرمی و اونم اشک تو چشماش بود و گفت چشم بابا و اومد بغلم و یه دل سیر ماچم کرد و گفتم تا وقتی خودم نخواستم و نگفتم به ایلیا نگید من پدرش نیستم و می خوام براش پدری کنم .

 

نمی دونم کسایی که دارند این نوشته ها را می خونند می تونند منو درک کنند یا نه ولی خیلی مسئولیت سختی است .

 

چند روز بعد زنه حسام اومد پیشم و گفت من والا روم نمیشه همین جوری اینجا بمونم و سر بار شما و خانوادتون باشم و گفتم رویا شما سربار نیستید وبه اون شیر حلالی که به بچه هات دادی من به حسام مدیونم و رویا گفت چه دینی داری به حسام که داری به ما این همه لطف می کنی ، داشتم خفه میشدم و نمی تونستم بگم که من مردی و مردونگی و  سخاوت را از حسام یاد گرفتم .

 

گفتم رویا حسام اگه طلبکار نباشه بدهکار نیست و شماها انسانهای خالصی هستید .

 

گفتم دیگه نپرس و کاری نکن یک چی بگم که هم دله تو رو بشکونم و هم دله خودمو .

 

گفتم برای بچه هات پدری می کنم و برای تو برادری .

 

رویا بهم گفت ممنونم ازت و از خدا ممنونم که دوستی مثل تو را با حسام آشنا کرده .

 

رویا بهم گفت خاطرات دورانه نوجوانی در جوانی به درد نمی خوره مسعود .

 

گفتم رویا خواهشا دیگه در مورد این موضوع دیگه حرفشو نزن و همینجا بزار تموم بشه.

 

گفت باشه چشم .

 

پرونده ی احسان را که از مدرسه اش گرفته بودم بردم مدرسه ی محلمون ثبت نام کردم و با این که کلی از سال تحصیلی گذشته بود به خاطر عزت و احترامی که داشتم ثبت نامش کردند .

 

احسان از سنش بیشتر درک و فهم داشت و حس می کرد همه چیز را .

 

بعد اینکه احسان را ثبت نام کردم چند تا از اتاق های خونه را مرتب کردم برای رویا و بچه هاش .

 

به رویا گفتم اگه راحت نیستی خونه ی خودتون برات مرتب کنم ؟ گفت نه من از بی کسی می ترسم و با شما باشم بهتره و گفتم راحتی تو راحتی کل خانواده ی ماست .

 

رویا گفت روزگار همه را عوض می کنه ولی روزگار هیچ وقت تو رو عوض نمی کنه و این خیلی خوبه .

 

دل و دماغه کارخونه را نداشتم و به زور می رفتم کارخونه و یادم افتاد حسام نوشته هایی داده بود که گفته بود بعد از مرگم بخونش و یک نوشته ی حسام از این قراره که واقعا زیباست .

این نوشتش خطاب به فرزندانش است .

 

دل بندم گرياندن آسان است و خنداندن دشوار و بيهوده . من و تو چه خنده ها كه نكرديم در روزگاراني كه كودك بوديم و شا د .

در روزگاري كه من نيستم و تو تنها وارث نام من خواهي بود و تن مرا كرم هاي حقير گرسنه مي بلعند و بوي تعفنم مرُدها را سخت مي آزارد و تو شايد شاد خندان در ميان هم سالان خود سر گرم بازي باشي و من سخت نگران زمين خوردنت خواهم بود.

و چه سنگين است كه آرزو هايت هم چون وجودت رزق كرم ها گرسنه شودو خاكسترت را باد به ناكجا آبادي خواهد بود . من سخت از فردا در هراسم.. تمام هراسم از كرمهاي روي زمين است.

حقيقت همواره امري دشوار است ولي مي كوشم كه صادق باشم.

مرا؛ من ؛ كشت و شايد روزي نسل  ترا  فكر من شايد بيهوده در هراسم فردا آنگونه سياه هم نباشد و تو نسل آرمانهاي من باشی و يا شايد .....

فرزندم رفتن دشوار است و زندگي كردن نيز، برخيز جاري باش تا مرداب نشوي سكون مرگ آدميست .

ما را توان رهايي نبود .. ناچار مانديم و فرسوديم.

از زمستاني كه در راه است نهراس . به اميد بهار باش و رويش دوباره ء حيات . غنچه كردن گل ها فارغ از باد و لبخند كودكان فارغ از غم شاد باش و شاد كن اين بود پيام بزرگ رسالت.

روزي كه تمام نيروها بر من حاكم بودنند.

نوشته ی بسیار پر مغزی بود و اشک منو در آورد و من بر این امیدم که بتونم به آرمانهای حسام برای پسرانش تحقق ببخشم .

+ نوشته شده در یکشنبه یکم فروردین 1389ساعت 0:0 قبل از ظهر توسط مسعود |